Part ³⁵
Part ³⁵
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
یه لحظه به حالت مبهوت به من نگاه کرد و بعد گفت:
آره، فقط برای چی؟!
گفتم:
حوصلم سر رفته.........
گفت:
آها؟!
ولی از نظرت کتاب خسته کننده تر نیست؟!
گفتم:
شاید برای تو ولی برای من نه!
گفت:
اوکی بیا ببرمت!
مچ دستمو گرفت و حرکت کرد، منم به دنبالش حرکت کردم.......
از تو در توی زیادی رد شدیم تا اینکه رسیدیم به یه در بزرگ چوبی که با حک های زیادی زینت داده شده بود........
گفت:
بازش کن!
رفتم سمته در و اونو هل دادم.........
بار اول باز نشد بار دوم با فشار زیادی باز شد که با صدای قژ قژ ضعیفی باز شد..........
سرمو آوردم بالا و تا چشم داشتم تا انتهای سقف که قابل دید نبود پر کتاب بود..........
تمامه کتاب ها در قفسه ها مرتب چیده شده بودن.........
حدوده چند دقیقه ای من کنار در ایستاده بودم و با شگفت اینجا رو نگاه میکردم.........
صدای هیونجین منو به حال اصلی برگردوند:
من میرم، تو راحت باش........
کسی هم اینجا نمیاد که مزاحم تو بشه..........
فقط بگو کی بیام دنبالت؟!
همینطور که چشمم به کتاب ها بود گفتم:
فکر کنم نیای دنبالم بهتره..........
چون با این وضعیت من از این جا اصلا بیرون نمیام یا شاید گم شم.........
با صدای خش داری خندید و گفت:
یادت نره مسابقه داری!
هر چند پنج روزه دیگه برگزار میشه!
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
یه لحظه به حالت مبهوت به من نگاه کرد و بعد گفت:
آره، فقط برای چی؟!
گفتم:
حوصلم سر رفته.........
گفت:
آها؟!
ولی از نظرت کتاب خسته کننده تر نیست؟!
گفتم:
شاید برای تو ولی برای من نه!
گفت:
اوکی بیا ببرمت!
مچ دستمو گرفت و حرکت کرد، منم به دنبالش حرکت کردم.......
از تو در توی زیادی رد شدیم تا اینکه رسیدیم به یه در بزرگ چوبی که با حک های زیادی زینت داده شده بود........
گفت:
بازش کن!
رفتم سمته در و اونو هل دادم.........
بار اول باز نشد بار دوم با فشار زیادی باز شد که با صدای قژ قژ ضعیفی باز شد..........
سرمو آوردم بالا و تا چشم داشتم تا انتهای سقف که قابل دید نبود پر کتاب بود..........
تمامه کتاب ها در قفسه ها مرتب چیده شده بودن.........
حدوده چند دقیقه ای من کنار در ایستاده بودم و با شگفت اینجا رو نگاه میکردم.........
صدای هیونجین منو به حال اصلی برگردوند:
من میرم، تو راحت باش........
کسی هم اینجا نمیاد که مزاحم تو بشه..........
فقط بگو کی بیام دنبالت؟!
همینطور که چشمم به کتاب ها بود گفتم:
فکر کنم نیای دنبالم بهتره..........
چون با این وضعیت من از این جا اصلا بیرون نمیام یا شاید گم شم.........
با صدای خش داری خندید و گفت:
یادت نره مسابقه داری!
هر چند پنج روزه دیگه برگزار میشه!
- ۸۴
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط