پارت 𝟏😌🍓
پارت 𝟏😌🍓
{از زبان ا٫ت}
امروز با لیسا رفتیم کوه نوردی
وقتی ب نوک قله رسیدیم خسته همونجا افتادیم و نفس نفس میزدیم..
_اوف لعنتی دارم میمیرممم
+چته بالاخره رسیدیم دیگه
چند دقیقه بعد بلند شدیم و اونور قله رو نگاه کردیم.. ی جنگل تاریک و ترسناک بود..خواستیم برگردیم که من پام پیچ خورده و از قله پرت شدم پایین.. فقط لیسا رو یادمه که بلند اسممو داد میزد و بهم نگاه میکرد و بعدش سیاهی مطلق..
وقتی بهوش اومدم توی یه خونه ی لوکس و شیک بودم.. من چجوری اومدم اینجا؟؟ به دور و برم نگاه کردم جای خیلی خفنی بود.. خواستم بلند شم که سرم تیر کشید.. از شدن دردی که داشت جیغ زدم که در با شدت باز شد و لیسا با ی پسر جذاب اومدن توی اتاق.. لیسا اومد پیشم و محکم بغلم کرد اون پسره هم به دیوار تکیه داده بود و با ناخوناش بازی میکرد..
_لیسا اینجا چه خبره؟؟ من کجام اینجا کجاست؟؟
+وقتی از قله پرت شدی پایین بعد ی مدت اومدم دنبالت و دیدم اون پسر پیشته و دورت پتو انداخته.. خیالم راحت شد که حالت خوبه وقتی رفتم پیش پسره بغلت کرد و منم دنبالش راه افتادم که یهو سر از اینجا در اوردم واقعا عجیب بود که همچین خونه ای تو این جنگل باشه..
_خدایی چرا من انقد بدشانسم؛/
+شانس گوه توعه دیگه:))
_خب ..
یهو صدای شکمم دراومد.. سرخ شدم..لیسا و اون پسره نگام میکردن..
+هی گشنته..؟ فکنم روده بزرگه داره روده کوچیکه رو میخوره•~•
اروم با مشت به بازوش زدم که دستمو گرفت و بلندم کرد
+پاشو بریم یچیزی بخوریم منم گشنمه:/
*یه وقت تعارف نکنین:/
_نه بابا اینجا دیگه خونه خودمونه :))))
لیسا خندید و باهم از اتاق بیرون رفتیم..
_برگام چقد خفنه..
+اوهوم...
از پله ها پایین رفتیم و سمت اشپزخونه رفتیم..وارد اشپزخونه شدیم که لیسا فورا رفت سراغ یخچال و کلی خرت و پرت ازش بیرون اورد
+پاشو برو میزو اماده کنن
_دیگه چی:/
رفتم میزو اماده کردم که لیسا با کلی غذای مختلف اومد
+بیا ی دل سیر بخوریم..
_واو.. بیا بشین من دارم میمیرم از گشنگیی
نشستیم و شروع به خوردن کردیم که یه پسر دیگه هم اومد..با تعجب نگامون میکرد..
_ها چیه چته:|
~ه.. هیچی هیچی.. راحت باشین
و بعد رفت
_اینا چشونه؟؟ ادم ندیدن؟؟
+لابد دیگه:/
بعد اینکه خوردیم رفتیم تو پذیرایی هردوتاشون اونجا بودن..
*ازونجایی که اینجا فقط دوتا اتاق داره یکیتون میاد تو اتاق من و یکی دیگتون هم میره تو اتاق جیمین..
اوه پس اسم اون پسر جیمین بود..
_یاا دیگه چی :/
*همینیه ک هس دوس نداری برو بیرون..
_آیش... بچه پرو..
~هی چته.. خب میخوای یکی دوشب تو اتاق با ما بخوابینا انگار میخوایم بخوریمتون:|
چیشی گفتم و همراه اون پسره ی پرو سمت اتاقش رفتم.. رفت تو حموم و منم یکم تو اتاقش فضولی کردم..
چ چیزای خفنی داشت.. یهو از حموم اومد بیرون..
{از زبان ا٫ت}
امروز با لیسا رفتیم کوه نوردی
وقتی ب نوک قله رسیدیم خسته همونجا افتادیم و نفس نفس میزدیم..
_اوف لعنتی دارم میمیرممم
+چته بالاخره رسیدیم دیگه
چند دقیقه بعد بلند شدیم و اونور قله رو نگاه کردیم.. ی جنگل تاریک و ترسناک بود..خواستیم برگردیم که من پام پیچ خورده و از قله پرت شدم پایین.. فقط لیسا رو یادمه که بلند اسممو داد میزد و بهم نگاه میکرد و بعدش سیاهی مطلق..
وقتی بهوش اومدم توی یه خونه ی لوکس و شیک بودم.. من چجوری اومدم اینجا؟؟ به دور و برم نگاه کردم جای خیلی خفنی بود.. خواستم بلند شم که سرم تیر کشید.. از شدن دردی که داشت جیغ زدم که در با شدت باز شد و لیسا با ی پسر جذاب اومدن توی اتاق.. لیسا اومد پیشم و محکم بغلم کرد اون پسره هم به دیوار تکیه داده بود و با ناخوناش بازی میکرد..
_لیسا اینجا چه خبره؟؟ من کجام اینجا کجاست؟؟
+وقتی از قله پرت شدی پایین بعد ی مدت اومدم دنبالت و دیدم اون پسر پیشته و دورت پتو انداخته.. خیالم راحت شد که حالت خوبه وقتی رفتم پیش پسره بغلت کرد و منم دنبالش راه افتادم که یهو سر از اینجا در اوردم واقعا عجیب بود که همچین خونه ای تو این جنگل باشه..
_خدایی چرا من انقد بدشانسم؛/
+شانس گوه توعه دیگه:))
_خب ..
یهو صدای شکمم دراومد.. سرخ شدم..لیسا و اون پسره نگام میکردن..
+هی گشنته..؟ فکنم روده بزرگه داره روده کوچیکه رو میخوره•~•
اروم با مشت به بازوش زدم که دستمو گرفت و بلندم کرد
+پاشو بریم یچیزی بخوریم منم گشنمه:/
*یه وقت تعارف نکنین:/
_نه بابا اینجا دیگه خونه خودمونه :))))
لیسا خندید و باهم از اتاق بیرون رفتیم..
_برگام چقد خفنه..
+اوهوم...
از پله ها پایین رفتیم و سمت اشپزخونه رفتیم..وارد اشپزخونه شدیم که لیسا فورا رفت سراغ یخچال و کلی خرت و پرت ازش بیرون اورد
+پاشو برو میزو اماده کنن
_دیگه چی:/
رفتم میزو اماده کردم که لیسا با کلی غذای مختلف اومد
+بیا ی دل سیر بخوریم..
_واو.. بیا بشین من دارم میمیرم از گشنگیی
نشستیم و شروع به خوردن کردیم که یه پسر دیگه هم اومد..با تعجب نگامون میکرد..
_ها چیه چته:|
~ه.. هیچی هیچی.. راحت باشین
و بعد رفت
_اینا چشونه؟؟ ادم ندیدن؟؟
+لابد دیگه:/
بعد اینکه خوردیم رفتیم تو پذیرایی هردوتاشون اونجا بودن..
*ازونجایی که اینجا فقط دوتا اتاق داره یکیتون میاد تو اتاق من و یکی دیگتون هم میره تو اتاق جیمین..
اوه پس اسم اون پسر جیمین بود..
_یاا دیگه چی :/
*همینیه ک هس دوس نداری برو بیرون..
_آیش... بچه پرو..
~هی چته.. خب میخوای یکی دوشب تو اتاق با ما بخوابینا انگار میخوایم بخوریمتون:|
چیشی گفتم و همراه اون پسره ی پرو سمت اتاقش رفتم.. رفت تو حموم و منم یکم تو اتاقش فضولی کردم..
چ چیزای خفنی داشت.. یهو از حموم اومد بیرون..
۸.۳k
۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۶)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.