{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تلخی عشق شیرین

تلخی عشق شیرین
Pt14

راوی…

هوای باغ قصر کمی سردتر شده بود، انگار باد هم فهمیده بود که چیزی در حال تغییر است.

ا.ت هنوز کنار جیمین ایستاده بود، اما نگاهش دیگر مثل قبل آرام نبود.

تهیونگ هنوز در همان فاصله، میان سایه‌ی درخت‌ها ایستاده بود.

و هیچ‌کدام حرکت نمی‌کردند.


---

ا.ت بالاخره سکوت را شکست:
«تهیونگ…»

صداش آرام بود، اما واضح.

تهیونگ چند قدم جلو آمد.

جیمین هم همان‌جا ماند، اما نگاهش از ا.ت جدا نشد.

تهیونگ خیلی ساده گفت:
«بریم داخل.»

نه سؤال بود، نه پیشنهاد… بیشتر شبیه یک تصمیم بود.

ا.ت جا خورد.
«الان؟»

تهیونگ نگاهش را لحظه‌ای از ا.ت گرفت و به جیمین انداخت.

بعد دوباره برگشت.
«آره.»


---

جیمین خیلی آرام گفت:
«من مزاحم شدم؟»

تهیونگ بدون مکث جواب داد:
«نه.»

اما لحنش طوری بود که دقیقاً برعکسش را می‌گفت.

سکوت سنگینی افتاد.

ا.ت بینشان گیر کرده بود، مثل همیشه… اما این بار حس می‌کرد این سکوت خطرناک‌تر است.


---

داخل قصر…

ا.ت جلوتر رفت، تهیونگ کمی عقب‌تر از او.

جیمین هم مسیر دیگری را انتخاب کرد، اما قبل از جدا شدن، یک لحظه مکث کرد.

نگاهش روی ا.ت ثابت ماند.

آرام گفت:
«امروز حالت خوب نیست… معلومه.»

ا.ت خواست جواب بدهد، اما تهیونگ زودتر گفت:
«حالش خوبه.»

جیمین نگاهش را از تهیونگ گرفت.

لبخند خیلی کم‌رنگی زد.

«خودش باید جواب بده.»

و رفت.


---

ا.ت ایستاد.

تهیونگ هم ایستاد.

چند ثانیه هیچ‌کدام حرف نزدند.

بعد ا.ت آرام گفت:
«چرا اینجوری می‌کنی؟»

تهیونگ نگاهش کرد.
«جوری چی؟»

ا.ت نفسش را بیرون داد.
«انگار… داری فاصله می‌سازی بین من و بقیه.»

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:
«من فاصله نمی‌سازم… دارم فقط چیزایی که هست رو می‌بینم.»

ا.ت اخم کرد.
«چی رو می‌بینی؟»

تهیونگ نگاهش را مستقیم کرد.
«اینکه بعضی نگاه‌ها… بی‌دلیل نیست.»


---

ا.ت برای چند لحظه ساکت شد.

بعد آرام گفت:
«تو به جیمین شک داری؟»

تهیونگ جواب نداد.

همین سکوت کافی بود.


---

شب…

قصر آرام بود، اما این آرامش مثل همیشه نبود.

ا.ت در اتاقش کنار تخت نشسته بود.

فکرش درگیر بود.

در باز شد.

تهیونگ وارد شد، بدون در زدن.

ا.ت سریع بلند شد.
«چی شده؟»

تهیونگ جلو آمد.

این بار فاصله‌شان خیلی کم بود.

«فقط یه چیز رو باید بدونی.»

ا.ت قلبش تند زد.
«چی؟»

تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد خیلی آرام گفت:
«من ازت نمی‌خوام به کسی شک کنی…
فقط می‌خوام حواست به خودت باشه.»

ا.ت گیج شد.
«یعنی چی؟»

تهیونگ دستش را بالا آورد، اما وسط هوا نگه داشت… و پایین آورد.

انگار نمی‌خواست بیشتر از این بگوید.

«فعلاً همین کافیه.»

و رفت.


---

ا.ت تنها ماند.

اما این بار، تنها بودنش مثل قبل نبود.

چون برای اولین بار، حس کرد:

قصر فقط جای زندگی نیست… جای پنهان کردن چیزهاست.


---

ادامه دارد… 👑🤍🖤
دیدگاه ها (۱)

اول بالایی رو بخونید

تلخی عشق شیرینPt15راوی…صبح قصر این بار با نور معمولی شروع نش...

تلخی عشق شیرینPt13راوی…صبح قصر با نور سردی شروع شد که از شیش...

تلخی عشق شیرینPt13راوی…صبح قصر با نور سردی شروع شد که از شیش...

پارت ۱۵:عمو های من مافیان

پارت ۱۳: عمو های من مافیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط