{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

پارت : ۱۱

غروب روز بعد...

هایون بعد از تمام شدن برنامه کمپانی، مستقیم به خانه رفت.
دوش گرفت، موهایش را مرتب کرد و لباسی ساده اما شیک پوشید.
هرچه بود، اولین دیدار با خانواده نامزد مادرش اهمیت زیادی داشت.

سو هی‌جو با لبخند از اتاق بیرون آمد.
ـ «آماده‌ای؟»
هایون کیفش را برداشت.
ـ «فکر کنم... فقط یکم استرس دارم.»

جونگ‌هو خودش پشت فرمان نشسته بود.
در تمام مسیر، از خاطرات دوران آشنایی‌اش با سو هی‌جو در فرانسه تعریف می‌کرد.
هایون با لبخند گوش می‌داد.
از دیدن خوشحالی مادرش، دلش گرم شده بود.

حدود نیم ساعت بعد، ماشین جلوی ویلایی بزرگ و مجلل توقف کرد.
در آهنی آرام باز شد.
ماشین وارد حیاطی شد که با درختان و چراغ‌های طلایی تزئین شده بود.

هایون با تعجب به اطراف نگاه کرد.
ـ «وای... اینجا واقعاً خونه‌ست؟»
جونگ‌هو خندید.
ـ «خانواده‌مون معمولاً آخر هفته‌ها اینجا دور هم جمع می‌شن.»

همان لحظه، در ورودی باز شد.
جین با لبخند از داخل خانه بیرون آمد.
ـ «بابا! بالاخره رسیدین!»

هایون با دیدن او برای چند ثانیه خشکش زد.

جین؟!

قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، بقیه اعضا هم یکی‌یکی از داخل خانه بیرون آمدند.

نامجون...
یونگی...
هوسوک...
جیمین...
تهیونگ...

و آخر از همه...

جونگکوک.

چشم‌های جونگکوک همان لحظه روی هایون ثابت ماند.

ـ «...هایون؟!»

هایون هم با ناباوری فقط نگاهش می‌کرد.

ـ «...جونگکوک؟!»

چند ثانیه، هیچ‌کس حتی یک کلمه هم نگفت.

سکوت عجیبی میان همه حاکم شده بود.

جین اولین کسی بود که با خنده گفت:
ـ «صبر کنید... شما دوتا همدیگه رو می‌شناسید؟»

جونگ‌هو با تعجب به هر دو نگاه کرد.
ـ «مگه قبلاً همدیگه رو دیدین؟»

جونگکوک آرام سرفه‌ای کرد و گفت:
ـ «بابا... هایون میکاپ آرتیست تیم منه.»

هایون هم سریع سر تکان داد.
ـ «بله... چند روزه با اعضا کار می‌کنم.»

سو هی‌جو با خنده دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.
ـ «یعنی دنیا انقدر کوچیکه؟»

همه با خنده وارد خانه شدند.
اما جونگکوک و هایون هنوز از شوک بیرون نیامده بودند.

در طول شام، اعضا مدام شوخی می‌کردند.
تهیونگ با خنده گفت:
ـ «پس از این به بعد، هایون هم عضو خانواده‌مونه.»

هایون لبخند زد، اما ناخودآگاه نگاهش به جونگکوک افتاد.

جونگکوک هم درست همان لحظه به او نگاه می‌کرد.

هر دو سریع نگاهشان را دزدیدند...

بی‌خبر از اینکه...

این فقط آغاز رابطه‌ای بود که قرار بود تمام زندگی‌شان را تغییر دهد.

ادامه دارد...

اما آیا خانواده جئون واقعاً هایون را فقط به چشم دخترِ همسر پدرشان می‌بینند... یا سرنوشت، نقشه دیگری برای او و جونگکوک کشیده است؟

━━━━━━━━━━━━━━━

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡

همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند. 🤍
دیدگاه ها (۱۵)

پارت ۶۹ هوا آرام شده بود.بعد از دستگیری دو هیون، همه از ساخت...

فیک : بین راندها

ادامه ی پارت ۱۹۸

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟕ویو اِریاصدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر ...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۲ — لو رفتی رها!جونگکوک از وقتی تهیونگ ...

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط