«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
پارت : ۱۰
سه روز، سریعتر از چیزی که هایون تصور میکرد گذشت.
از صبح، چند بار به ساعتش نگاه کرده بود.
امروز قرار بود بعد از چند سال، مادرش را دوباره از نزدیک ببیند.
هیجان و دلتنگی، همزمان قلبش را پر کرده بود.
بعد از تمام شدن برنامه کمپانی، با اجازه پیدینیم زودتر از محل کار خارج شد.
سوا هم از دانشگاه مستقیم خودش را به فرودگاه رسانده بود.
همین که هایون را دید، او را محکم بغل کرد.
ـ «بالاخره مامانت داره برمیگرده!»
ـ «هنوز باورم نمیشه...»
چند دقیقه بعد، درهای خروجی فرودگاه باز شد.
سو هیجو با لبخند همیشگیاش از میان مسافران بیرون آمد.
هایون دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
ـ «مامان...!»
با تمام سرعت به سمت او دوید.
سو هیجو هم دخترش را در آغوش گرفت.
هر دو، چند لحظه فقط اشک ریختند.
سوا با لبخند همان صحنه را تماشا میکرد.
بعد از چند دقیقه، سو هیجو گونههای دخترش را نوازش کرد.
ـ «چقدر بزرگ شدی...»
هایون خندید.
ـ «تو هم اصلاً تغییر نکردی.»
در همان لحظه...
مردی با کت سرمهای و لبخندی آرام، چمدانها را به سمت آنها آورد.
سو هیجو با مهربانی گفت:
«هایون... ایشون جئون جونگهو هستن.»
هایون با احترام تعظیم کرد.
ـ «سلام، از آشناییتون خوشوقتم.»
جونگهو هم با لبخند پاسخ تعظیمش را داد.
ـ «من هم همینطور. سو هی خیلی ازت برام تعریف کرده.»
رفتار آرام و محترمانه او باعث شد هایون خیلی زود احساس راحتی کند.
در مسیر خانه، جونگهو و سو هیجو از برنامههای عروسی حرف میزدند.
هایون بیشتر شنونده بود.
هر از گاهی هم سوا با شوخی، فضای ماشین را عوض میکرد.
وقتی به خانه رسیدند، جونگهو رو به هایون گفت:
ـ «فردا شب، یه دورهمی کوچیک توی خونه داریم.
دوست دارم با خانوادهام هم آشنا بشی.»
هایون با لبخند سر تکان داد.
ـ «باعث افتخاره.»
او تصور میکرد با چند فامیل معمولی روبهرو خواهد شد.
اما هیچ تصوری از این نداشت که...
«خانواده جئون»
همان خانوادهای هستند که این روزها هر روز در کمپانی کنارشان کار میکند.
آن شب، هایون با هیجان لباس فردایش را آماده کرد.
جلوی آینه ایستاد و با خودش گفت:
«امیدوارم همهچی خوب پیش بره...»
بیخبر از اینکه...
فردا، با باز شدن یک در،
هم خودش شوکه میشد...
هم جئون جونگکوک.
ادامه دارد...
اگر فردا، هایون و جونگکوک ناگهان روبهروی هم قرار بگیرند... اولین کسی که سکوت را میشکند، چه کسی خواهد بود؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
شب بعد از ساعت ۱۰ , ۶ تا پارت اپ میکنم
خوب حمایت کنید😅
پارت : ۱۰
سه روز، سریعتر از چیزی که هایون تصور میکرد گذشت.
از صبح، چند بار به ساعتش نگاه کرده بود.
امروز قرار بود بعد از چند سال، مادرش را دوباره از نزدیک ببیند.
هیجان و دلتنگی، همزمان قلبش را پر کرده بود.
بعد از تمام شدن برنامه کمپانی، با اجازه پیدینیم زودتر از محل کار خارج شد.
سوا هم از دانشگاه مستقیم خودش را به فرودگاه رسانده بود.
همین که هایون را دید، او را محکم بغل کرد.
ـ «بالاخره مامانت داره برمیگرده!»
ـ «هنوز باورم نمیشه...»
چند دقیقه بعد، درهای خروجی فرودگاه باز شد.
سو هیجو با لبخند همیشگیاش از میان مسافران بیرون آمد.
هایون دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
ـ «مامان...!»
با تمام سرعت به سمت او دوید.
سو هیجو هم دخترش را در آغوش گرفت.
هر دو، چند لحظه فقط اشک ریختند.
سوا با لبخند همان صحنه را تماشا میکرد.
بعد از چند دقیقه، سو هیجو گونههای دخترش را نوازش کرد.
ـ «چقدر بزرگ شدی...»
هایون خندید.
ـ «تو هم اصلاً تغییر نکردی.»
در همان لحظه...
مردی با کت سرمهای و لبخندی آرام، چمدانها را به سمت آنها آورد.
سو هیجو با مهربانی گفت:
«هایون... ایشون جئون جونگهو هستن.»
هایون با احترام تعظیم کرد.
ـ «سلام، از آشناییتون خوشوقتم.»
جونگهو هم با لبخند پاسخ تعظیمش را داد.
ـ «من هم همینطور. سو هی خیلی ازت برام تعریف کرده.»
رفتار آرام و محترمانه او باعث شد هایون خیلی زود احساس راحتی کند.
در مسیر خانه، جونگهو و سو هیجو از برنامههای عروسی حرف میزدند.
هایون بیشتر شنونده بود.
هر از گاهی هم سوا با شوخی، فضای ماشین را عوض میکرد.
وقتی به خانه رسیدند، جونگهو رو به هایون گفت:
ـ «فردا شب، یه دورهمی کوچیک توی خونه داریم.
دوست دارم با خانوادهام هم آشنا بشی.»
هایون با لبخند سر تکان داد.
ـ «باعث افتخاره.»
او تصور میکرد با چند فامیل معمولی روبهرو خواهد شد.
اما هیچ تصوری از این نداشت که...
«خانواده جئون»
همان خانوادهای هستند که این روزها هر روز در کمپانی کنارشان کار میکند.
آن شب، هایون با هیجان لباس فردایش را آماده کرد.
جلوی آینه ایستاد و با خودش گفت:
«امیدوارم همهچی خوب پیش بره...»
بیخبر از اینکه...
فردا، با باز شدن یک در،
هم خودش شوکه میشد...
هم جئون جونگکوک.
ادامه دارد...
اگر فردا، هایون و جونگکوک ناگهان روبهروی هم قرار بگیرند... اولین کسی که سکوت را میشکند، چه کسی خواهد بود؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
شب بعد از ساعت ۱۰ , ۶ تا پارت اپ میکنم
خوب حمایت کنید😅
- ۶۰۹
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط