«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
پارت : ۹
صبح آن روز، برنامه فیلمبرداری تبلیغاتی اعضا از ساعت هشت شروع شده بود.
هایون طبق عادت، زودتر از همه وارد اتاق میکاپ شد.
تمام وسایل را با دقت روی میز چید و برنامه هر عضو را مرور کرد.
امروز اولین روزی بود که مسئولیت کامل میکاپ جونگکوک را برعهده داشت.
چند دقیقه بعد، جونگکوک وارد اتاق شد.
کلاه مشکیاش را روی میز گذاشت و با لبخند گفت:
«صبح بخیر، خانم میکاپ آرتیست.»
هایون خندید.
«صبح بخیر. لطفاً روی صندلی بشینید، وگرنه دوباره دیر میکنید.»
جونگکوک بدون اعتراض نشست.
وقتی هایون مشغول مرتب کردن موهایش بود، ناگهان چند تار مو روی پیشانی او افتاد.
جونگکوک آرام گفت:
«یه لحظه...»
هایون با تعجب نگاهش کرد.
جونگکوک با لبخند، سنجاقی را که روی شالش گیر کرده بود، جدا کرد و گفت:
«حیف بود موهات بهش گیر کنه.»
هایون برای چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام تشکر کرد و دوباره مشغول کار شد.
قلبش بیدلیل تندتر از همیشه میزد.
از آن طرف، تهیونگ و جیمین از پشت در نیمهباز همهچیز را دیده بودند.
تهیونگ زیر لب خندید.
«فکر کنم کوکی با میکاپ آرتیست جدید خیلی زود صمیمی شده.»
جیمین شانه بالا انداخت.
«فعلاً فقط داره مودب بودنش رو نشون میده... ولی باید ببینیم آخرش چی میشه.»
بعد از پایان برنامه، همه برای ناهار به کافه کمپانی رفتند.
هایون که تازه استخدام شده بود، قصد داشت تنها غذا بخورد.
اما درست وقتی سینیاش را برداشت...
جونگکوک از پشت سر گفت:
«اینجا جا هست، بیا پیش ما.»
هایون با تعجب به میز نگاه کرد.
هر هفت عضو آنجا نشسته بودند.
برای لحظهای مردد شد، اما با اصرار جین و هوبی، کنار آنها نشست.
جین با خنده گفت:
«از امروز دیگه عضو خانواده تیم مایی.»
هوبی هم با ذوق ادامه داد:
«فقط یه قانون داریم... هیچوقت غذای جیمین رو برندار!»
همه با صدای بلند خندیدند.
حتی یونگی هم لبخند کوتاهی زد.
فضای صمیمی آن میز، استرس روزهای اول را از دل هایون بیرون برد.
در راه بازگشت به اتاق میکاپ، گوشی هایون زنگ خورد.
روی صفحه نوشته شده بود:
Mom ❤️
هایون با لبخند تماس را وصل کرد.
ـ «سلام مامان!»
صدای سو هیجو از آن طرف خط پر از هیجان بود.
ـ «هایون... بلیتهامون گرفته شده.»
ـ «یعنی...؟»
ـ «من و جئون جونگهو، سه روز دیگه به کره میایم... و میخوام تو اولین نفری باشی که با نامزدم آشنا میشی.»
لبخند روی لب هایون نشست.
اما او هنوز نمیدانست...
مردی که قرار بود چند روز دیگر با او روبهرو شود... پدر جئون جونگکوک بود.
ادامه دارد...
وقتی هایون برای اولین بار وارد خانه خانواده «جئون» شود... واکنش جونگکوک چه خواهد بود؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
پارت : ۹
صبح آن روز، برنامه فیلمبرداری تبلیغاتی اعضا از ساعت هشت شروع شده بود.
هایون طبق عادت، زودتر از همه وارد اتاق میکاپ شد.
تمام وسایل را با دقت روی میز چید و برنامه هر عضو را مرور کرد.
امروز اولین روزی بود که مسئولیت کامل میکاپ جونگکوک را برعهده داشت.
چند دقیقه بعد، جونگکوک وارد اتاق شد.
کلاه مشکیاش را روی میز گذاشت و با لبخند گفت:
«صبح بخیر، خانم میکاپ آرتیست.»
هایون خندید.
«صبح بخیر. لطفاً روی صندلی بشینید، وگرنه دوباره دیر میکنید.»
جونگکوک بدون اعتراض نشست.
وقتی هایون مشغول مرتب کردن موهایش بود، ناگهان چند تار مو روی پیشانی او افتاد.
جونگکوک آرام گفت:
«یه لحظه...»
هایون با تعجب نگاهش کرد.
جونگکوک با لبخند، سنجاقی را که روی شالش گیر کرده بود، جدا کرد و گفت:
«حیف بود موهات بهش گیر کنه.»
هایون برای چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام تشکر کرد و دوباره مشغول کار شد.
قلبش بیدلیل تندتر از همیشه میزد.
از آن طرف، تهیونگ و جیمین از پشت در نیمهباز همهچیز را دیده بودند.
تهیونگ زیر لب خندید.
«فکر کنم کوکی با میکاپ آرتیست جدید خیلی زود صمیمی شده.»
جیمین شانه بالا انداخت.
«فعلاً فقط داره مودب بودنش رو نشون میده... ولی باید ببینیم آخرش چی میشه.»
بعد از پایان برنامه، همه برای ناهار به کافه کمپانی رفتند.
هایون که تازه استخدام شده بود، قصد داشت تنها غذا بخورد.
اما درست وقتی سینیاش را برداشت...
جونگکوک از پشت سر گفت:
«اینجا جا هست، بیا پیش ما.»
هایون با تعجب به میز نگاه کرد.
هر هفت عضو آنجا نشسته بودند.
برای لحظهای مردد شد، اما با اصرار جین و هوبی، کنار آنها نشست.
جین با خنده گفت:
«از امروز دیگه عضو خانواده تیم مایی.»
هوبی هم با ذوق ادامه داد:
«فقط یه قانون داریم... هیچوقت غذای جیمین رو برندار!»
همه با صدای بلند خندیدند.
حتی یونگی هم لبخند کوتاهی زد.
فضای صمیمی آن میز، استرس روزهای اول را از دل هایون بیرون برد.
در راه بازگشت به اتاق میکاپ، گوشی هایون زنگ خورد.
روی صفحه نوشته شده بود:
Mom ❤️
هایون با لبخند تماس را وصل کرد.
ـ «سلام مامان!»
صدای سو هیجو از آن طرف خط پر از هیجان بود.
ـ «هایون... بلیتهامون گرفته شده.»
ـ «یعنی...؟»
ـ «من و جئون جونگهو، سه روز دیگه به کره میایم... و میخوام تو اولین نفری باشی که با نامزدم آشنا میشی.»
لبخند روی لب هایون نشست.
اما او هنوز نمیدانست...
مردی که قرار بود چند روز دیگر با او روبهرو شود... پدر جئون جونگکوک بود.
ادامه دارد...
وقتی هایون برای اولین بار وارد خانه خانواده «جئون» شود... واکنش جونگکوک چه خواهد بود؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
- ۵۶۶
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط