{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۶

پارت ۲۶
صبح روز بعد...
آریانا از لحظه‌ای که از خانه بیرون آمد، حس عجیبی داشت.
انگار کسی نگاهش می‌کرد.
چند بار برگشت.
اما خیابان خلوت بود.
با خودش گفت:
ـ «حتماً دارم زیادی فکر می‌کنم...»
و به سمت مدرسه راه افتاد.
وقتی وارد حیاط شد، جونگ‌کوک را دید که مثل همیشه کنار زمین بسکتبال ایستاده بود.
اما این بار...
نگاهش مستقیم روی آریانا بود.
به محض اینکه مطمئن شد حالش خوب است، نگاهش را برگرداند.
آریانا با تعجب زیر لب گفت:
ـ عجیبه...
زنگ دوم...
معلم، برگه‌های امتحان آزمایشی را بین دانش‌آموزها پخش کرد.
کلاس کاملاً ساکت بود.
در میانه‌ی امتحان، آریانا احساس کرد چیزی به پایش برخورد کرد.
آرام پایین را نگاه کرد.
یک کاغذ تا شده.
اطرافش را نگاه کرد.
هیچ‌کس حواسش به او نبود.
یواشکی کاغذ را باز کرد.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«بعد از تعطیلی، تنها از مدرسه بیرون نرو.»
قلب آریانا‌ تندتر زد.
خط، آشنا نبود.
نه اسم فرستنده بود، نه هیچ نشانه‌ای.
بعد از زنگ...
آریانا مستقیم به سمت جونگ‌کوک رفت.
کاغذ را جلویش گرفت.
ـ این کار توئه؟
جونگ‌کوک نگاهی به کاغذ انداخت.
اخم‌هایش در هم رفت.
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ اگه من نوشته بودم، اسمم رو هم می‌نوشتم.
لحنش آن‌قدر جدی بود که آریانا فهمید راست می‌گوید.
جونگ‌کوک کاغذ را دوباره خواند.
بعد ناگهان سرش را بلند کرد و اطراف حیاط را نگاه انداخت.
انگار دنبال کسی می‌گشت.
بعد از تعطیلی...
آریانا از درِ مدرسه بیرون آمد.
این بار برخلاف همیشه، سعی کرد به اطرافش دقت کند.
چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای قدم‌هایی را پشت سرش شنید.
ایستاد.
صدا هم قطع شد.
دوباره راه افتاد.
قدم‌ها دوباره شروع شدند.
ترس آرام‌آرام وجودش را گرفت.
ناگهان صدای آشنایی از پشت سرش آمد.
ـ آریانا، خم شو!
بدون اینکه فکر کند، سریع خم شد.
در همان لحظه...
یک گلدان سفالی از بالای ساختمانی کنار خیابان سقوط کرد و با صدای مهیبی درست چند قدم جلوی او خرد شد.
تقــــــــــ!
اگر یک ثانیه دیرتر خم شده بود...
مستقیم روی سرش می‌افتاد.
آریانا از شوک، سر جایش خشکش زده بود.
جونگ‌کوک با عجله خودش را به او رساند.
ـ خوبی؟ زخمی نشدی؟
آریانا هنوز نمی‌توانست حرف بزند.
فقط سرش را به نشانه‌ی «نه» تکان داد.
جونگ‌کوک با عصبانیت سرش را بالا گرفت و به پشت‌بام ساختمان نگاه کرد.
اما...
هیچ‌کس آنجا نبود.
فقط یک سایه، لحظه‌ای از پشت دیوار رد شد و ناپدید شد.
جونگ‌کوک زیر لب، با صدایی که فقط خودش شنید، گفت:
ـ نه...
اونا پیداش کردن...
و این بار، ترس در چشمانش فقط برای خودش نبود...
برای آریانا بود.
پایان پارت ۲۶...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۵ تمام حیاط مدرسه در سکوت فرو رفت.صدها نگاه روی جونگ‌ک...

پارت ۲۴ آریانا با نگرانی به جونگ‌کوک نگاه کرد.ـ پلیس...؟جونگ...

پارت ۲۳ چند ثانیه...تمام آزمایشگاه در سکوت فرو رفت.آریانا به...

پارت ۱۰ آریانا با نگرانی به جونگ‌کوک نگاه کرد.ـ یعنی چی "دنب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط