{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#داستان

#داستان

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت می کرد.
یکبار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش درحال جان دادن است پس باشتاب رفت تا قبل از اینکه مادرش از دنیا برود، او را ببیند.
از مادرش پرسید: مادر چه می خواهی برایت انجام دهم؟
مادر گفت: از تو می خواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری چون آنها پنکه ندارند و در یخچال غذاهای خوب بگذاری، چه شبها که بدون غذا خوابیدم. فرزند باتعجب گفت: داری جان می دهی و از من اینها را درخواست می کنی؟
و قبلا به من گلایه نکردی.
مادر پاسخ داد: بله فرزندم من با این گرما و گرسنگی خو گرفتم وعادت کردم ولی می ترسم تو وقتی فرزندانت در پیری تورا به اینجا می آورند، به گرما و گرسنگی عادت نکنی.
دیدگاه ها (۱)

مادرکسی نیست کهبه او تکیه کنیم!!!بلکه فردے است کهمارا از تکی...

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر ...

#داستانپسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان بر...

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر ...

پس از درگذشت پدر، پسر مادرش را به خانه سالمندان برد وهرلحظه ...

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر ...

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر ...

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر ...

تلخ ولی واقعیپسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمن...

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر ...

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط