{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب که میشود!

شب که میشود!
دلتنگی اش امانم را میبرد...
خیالش تا صبح در سرم میچرخد...
لبخندش از جلوی چشمانم نمیرود...
چشم هایش
از چشم هایش نمی گویم
به قول بزرگ علوی؛
چشم هایش شروع واقعه بود....
دیدگاه ها (۲)

چشم ها را می توانبست و ... ندیدیا نخواست ...یا نگفت ...چه کن...

ڪاش می‌توانستممرزهاے دلتنڪَی رابا بوسہ پشت سر بڪَذارمو در سر...

در دستور زبانجان یڪ بخش است.آن هم فداے ‌تو....

نماز عصر را اقتدا خواهم ڪرد بہ اذان‌ چشمانتنیت مےڪنمدو‌ رڪعت...

پارت اول

مالِ منپارت ۸ | اعتماد... مُرده بود.سه روز...سه روز گذشته بو...

پارت ۱ مزاحممیزوکی بعد از پنج سال زندگی در سایه‌ی قوانین دای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط