Part
Part ⁶⁴
ا.ت ویو:
با احساس تشنگی شدید از خواب بیدار شدم..اشمو تقریبا روشن شده بود..نگاهی به کنارم انداختم جونگ کوک روبه سقف دراز کشیده بود و ساعدش رو روی چشماش گذاشته بود چیزی که نظرم رو جلب کرد این بود که لباسی تمیز پوشیده بود..لیوان ابی که کنار تخت بود رو برداشتم و سرکشیدم..دیگه خوابم نمیومد ولی باز دراز کشیدم..هرچقدر قلت خوردم خوابم نبر پس تصمیم گرفتم برم حمام..زیر روش اب گرم بودم و حوصله نشستن توی وان رو نداشتم..از توی اینه به خودم نگاه کردم..تموم گردنم کبود شده بود..دستمو روی گردنم کشیدم درد میکرد ولی دردی لذت بخش..خودمو تمیز شستم و اومدم بیرون..لباس خوابی تمیز که از شب قبل اماده کرده بودم رو پوشیدم و موهامو خشک کردم..اسمون دیگه کاملا روشن شده بود..نگاه ساعت کردم ساعت هفت صبح بود..رفتم سمت تخت و کنار جونگ کوک دراز کشیدم به پهلو خوابیدم و نگاهش کردم هنوز توی همون حالت بود.. مدتی میشد نگاهش میکردم که یهو روی پهلو چرخید سمتم و چشماشو باز کرد..بالبخند گفت
کوک:با نگاهت خوردیم
باتعجب نگاهش کردم گفتم
ا.ت:مگه بیدار بودی؟
سرش رو تکون داد که گفتم
ا.ت:از کی؟
کوک:از همون موقع که بیدار شدی
خودمو کشیدم توی بغلش گفتم
ا.ت:پس چرا چیزی نگفتی؟
چیزی نگفت..دستشو دور کمرم حلقه کرد و بوسهای روی موهام زد..مدتی توی همون حالت بودیم که در به صدا در اومد و یکی گفت
:اقا صبحانه حاضره
جونگ کوک باشه ای گفت..حاضر نبودم از توی بغلش بیرون بیام مدت کوتاهی بعد از جام بلند شدم گفتم
ا.ت:بهتره بریم برای صبحانه
جونگ کوک بی میل ازم جدا شد و رفت سمت کمد لباسش منم که لباسام توی اتاق خودم بود و باید میرفتم اونجا..رفتم سمت در قبل از اینکه بازش کنم جونگ کوک گفت
کوک:با این لباسا کجا داری میری؟
برگشتم سمتش گفتم
ا.ت:میخوام برم لباسم رو عوض
کنم
جونگ کوک اومد سمتم و در اتاق رو باز کرد گفت
کوک:باهم دیگه میریم
از در اتاق خارج شدم و رفتم سمت اتاق خودم و درش رو باز کردم..رفتم سمت کلوزت رومم و یه لباسی رو انتخاب کردم..میخواستم لباسم رو عوض کنم که دیدم جونگ کوک داره بهم نگاه میکنه..چشمامو تنگ کردم گفتم
ا.ت:احیانا نمیخوایی چشماتو ببندی تا لباسم رو عوض کنم؟
جونگ کوک دستاشو کرد توی جیب شلوارش و با قدم های بلند خودشو بهم رسوند..کمی خم شد تا هم قدم بشه و بعد گفت
کوک:ببینم یعنی فقط برای دیشب خجالت رو گذاشته بودی کنار
یه قدم رفتم سمتش گفتم
ا.ت:اره فقط برای دیشب بود
جونگ کوک صاف ایستاد گفت
کوک:ولی من دلم نمیخواد ازم خجالت بکشی..حتی یه زره
ازش فاصله گرفتم گفتم
ا.ت:تمام تلاشمو میکنم تا دختری خجالتی نباشم...شوهر عزیزم
جونگ کوک لبخندی زد و همونجا ایستاد و نگاهم میکرد..پشتمو کردم بهش و لباسمو عوض کردم..
ادامه دارد
ا.ت ویو:
با احساس تشنگی شدید از خواب بیدار شدم..اشمو تقریبا روشن شده بود..نگاهی به کنارم انداختم جونگ کوک روبه سقف دراز کشیده بود و ساعدش رو روی چشماش گذاشته بود چیزی که نظرم رو جلب کرد این بود که لباسی تمیز پوشیده بود..لیوان ابی که کنار تخت بود رو برداشتم و سرکشیدم..دیگه خوابم نمیومد ولی باز دراز کشیدم..هرچقدر قلت خوردم خوابم نبر پس تصمیم گرفتم برم حمام..زیر روش اب گرم بودم و حوصله نشستن توی وان رو نداشتم..از توی اینه به خودم نگاه کردم..تموم گردنم کبود شده بود..دستمو روی گردنم کشیدم درد میکرد ولی دردی لذت بخش..خودمو تمیز شستم و اومدم بیرون..لباس خوابی تمیز که از شب قبل اماده کرده بودم رو پوشیدم و موهامو خشک کردم..اسمون دیگه کاملا روشن شده بود..نگاه ساعت کردم ساعت هفت صبح بود..رفتم سمت تخت و کنار جونگ کوک دراز کشیدم به پهلو خوابیدم و نگاهش کردم هنوز توی همون حالت بود.. مدتی میشد نگاهش میکردم که یهو روی پهلو چرخید سمتم و چشماشو باز کرد..بالبخند گفت
کوک:با نگاهت خوردیم
باتعجب نگاهش کردم گفتم
ا.ت:مگه بیدار بودی؟
سرش رو تکون داد که گفتم
ا.ت:از کی؟
کوک:از همون موقع که بیدار شدی
خودمو کشیدم توی بغلش گفتم
ا.ت:پس چرا چیزی نگفتی؟
چیزی نگفت..دستشو دور کمرم حلقه کرد و بوسهای روی موهام زد..مدتی توی همون حالت بودیم که در به صدا در اومد و یکی گفت
:اقا صبحانه حاضره
جونگ کوک باشه ای گفت..حاضر نبودم از توی بغلش بیرون بیام مدت کوتاهی بعد از جام بلند شدم گفتم
ا.ت:بهتره بریم برای صبحانه
جونگ کوک بی میل ازم جدا شد و رفت سمت کمد لباسش منم که لباسام توی اتاق خودم بود و باید میرفتم اونجا..رفتم سمت در قبل از اینکه بازش کنم جونگ کوک گفت
کوک:با این لباسا کجا داری میری؟
برگشتم سمتش گفتم
ا.ت:میخوام برم لباسم رو عوض
کنم
جونگ کوک اومد سمتم و در اتاق رو باز کرد گفت
کوک:باهم دیگه میریم
از در اتاق خارج شدم و رفتم سمت اتاق خودم و درش رو باز کردم..رفتم سمت کلوزت رومم و یه لباسی رو انتخاب کردم..میخواستم لباسم رو عوض کنم که دیدم جونگ کوک داره بهم نگاه میکنه..چشمامو تنگ کردم گفتم
ا.ت:احیانا نمیخوایی چشماتو ببندی تا لباسم رو عوض کنم؟
جونگ کوک دستاشو کرد توی جیب شلوارش و با قدم های بلند خودشو بهم رسوند..کمی خم شد تا هم قدم بشه و بعد گفت
کوک:ببینم یعنی فقط برای دیشب خجالت رو گذاشته بودی کنار
یه قدم رفتم سمتش گفتم
ا.ت:اره فقط برای دیشب بود
جونگ کوک صاف ایستاد گفت
کوک:ولی من دلم نمیخواد ازم خجالت بکشی..حتی یه زره
ازش فاصله گرفتم گفتم
ا.ت:تمام تلاشمو میکنم تا دختری خجالتی نباشم...شوهر عزیزم
جونگ کوک لبخندی زد و همونجا ایستاد و نگاهم میکرد..پشتمو کردم بهش و لباسمو عوض کردم..
ادامه دارد
- ۸.۲k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط