Part

Part ⁶⁶
ا.ت ویو:
نگاهش کردم گفتم
ا.ت:کجا قراره بری؟
کوک:باید برم به یه ماموریت
ا.ت:چه ماموریتی
جونگ کوک اومد سمتم گفت
کوک:بانوی زیبام یکمی زیاد سوال میپرسی..درسته؟!
ا.ت:ولی اخه..
قبل از اینکه چیزی بگم جیمین با عجله اومد جلوی در گفت
جیمین:چرا معطل میکنی..زود باش دیگه
جونگ کوک نگاهشو از جیمین گرفت و بو*سه عمیقی رو روی ل*بهام گذاشت گفت
کوک:مواظب خودت باش زود برمیگردم
و سریع اتاق رو ترک کرد..سریع به خودم اومدم و دویدم دنبالش..داشت سوار ماشین میشد و قبل از اینکه سوار بشه دویدم سمتش و محکم بغلش کردم گفتم
ا.ت:با اینکه نمیدونم داری کجا میری ولی لطفا سالم برگرد
جونگ کوک بو*سه ای روی موهام زد گفت
کوک:چشم سالم برمیگردم
که جیمین از اونور گفت
جیمین:بسه دیگه حالم بهم خورد
چشم غره ای بهش رفتم و صورتمو براش کج کردم و دوباره نگاه جونگ کوک کردم
کوک:باید برم..اجازه هست!
ا.ت:اره میتونی بری
بی میل ازش جدا شدم جونگ کوک سوار ماشین شد و ماشین حرکت کرد و قبل از اینکه از در عمارت خارج بشه برگشت و دستی برام تکون داد و منم دستم رو براش تکون دادم و حالا کاملا از عمارت خارج شده بود..مدتی به در ورودی حیاط خیره شده بودم..توی دلم اشوبی بود..بغض کرده بودم..دلم نمیخواست از پیشم بره..اشکام دونه به دونه میریختن..هوا ابری شده بود و نم نم بارون میبارید..انگار اسمون هم دلش بغض داشت..با اسرار های مادر(همون مادر جونگ کوک) برگشتم توی عمارت..روی تخت نشسته بودم و زانو هامو توی بغلم جمع کرده بودم و دستمو دورشون حلقه کرده بودم..اروم اروم اشک میریختم..گیج و سردرگم بودم..چرا رفت!..چه ماموریتی داشت!..چرا انقدر دلشوره دارم..کلافه شده بودم..از پنچره نگاه بیرون کردم اسمون تیره بود و بارون میبارید..خستم بود ولی فکر و خیال نمیزاشت که بخوابم..سرم رو روی بالشت گذاشتم و چشمامو بستم..که بعد از مدت زیادی به خواب رفتم

دوسه روزی بود که از جونگ کوک خبری نداشتم..راستش هیچکس خبر نداشت..دلم بیتابی میکرد..دلم میخواست ببینمش..ولی اخه چه جوری!

روز چهارم نامه‌ای به دستم رسید..به احتمال زیاد جونگ کوک بود..پشت نامه رو نگاه کردم و با دیدن اسم جونگ کوک خیالم راحت شد و لبخندی روی لبم نقش بست..نامه رو باز کردم و کاغذی از داخلش دراوردم و بازش کردم شروع کردم به خوندن:
"بانوی زیبایم امیدوارم حالت بسیار خوب باشد..من در سلامت کامل هستم و تا چند روز دیگر در خانه ام خواهم بود در طی این مدت مواظب خودت باش دوستت دارم
جئون جونگ کوک"
دلم اروم شده بود..نامه رو گذاشتم روی قفسه سینم و روی تخت دراز کشیدم..خیالم راحت شد..به پهلو خوابیدم و نامه رو گذاشتم روی میز کنار تخت...نفس اسوده ای کشیدم و از جام بلند شدم..خیلی خوشحال بودم که قرار بود چند روز دیگه برگرده..
دیدگاه ها (۲)

Part ⁶⁷ا.ت ویو:روز پنچم توی راهروی عمارت درحال نگاه کردن به ...

Part ⁶⁸ا.ت ویو:خنده خسته ای سر داد و بو*سه ای روی ل*بام زد پ...

Part ⁶⁵ ا.ت ویو:چون گردنم کبود شده بود باید یه لباس یقه بسته...

Part ⁶⁴ا.ت ویو:با احساس تشنگی شدید از خواب بیدار شدم..اشمو ت...

"سرنوشت "p,32..ویو بعد از شام ا/ت *.بعد از شام جیمین با ماشی...

"سرنوشت "p,36...۱۰ مین بعد ....ا/ت : بریم تو ؟ سرده....کوک :...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط