{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Part:26

تهیونگ فورا برگشت سمتش دستشو وسط راه گرفت...اوردش بالا و چرخوندش...همونطور که دست اون مرد رو به هر طرف هدایت می‌کرد با دستهای خودش چاقو رو فرو کرد تو شکمش..‌.صدای چاقویی که تو گوشتش فرو کرده بود رو واضح شنیدم و خون تو رگام وایساد...از شدت اضطراب حالت تهوع گرفتم...حتی تحمل دیدن یه صحنه دیگه هم نداشتم..یکی دیگه از مردا که لنگ میزد با دیدن این صحنه پا به فرار گذاشت....و مردی که چاقو خورده بود با یه ناله ی غلیظ زانو زد... حس کردم بدنم داره سبک میشه و دارم هوشیاریمو از دست میدم.

گوشام سوت کشید و تصاویر اطرافم تار شد...تهیونگو دیدم که اومد سمتم

تهیونگ:هی!...باید بریم! تکون بخور چرا خشکت زده؟؟؟؟

سر سنگینمو به زور ثابت نگه میداشتم...هوشیاریم رفته رفته کمتر میشد و تصاویر کم کم رو به سیاهی میرفتم...دستاش اومد سمتم!!

تهیونگ:نه نه نه نه نه نه الان وقت غش کردن نیست بچه!هی!!! صدامو می شنوی ؟!!!!


.....

صدای سوت،ثانیه ای قطع نمی‌شد....حس می‌کردم یه مایع سنگین به جمجمه ام فشار میاره...دو تا صدای آشنا رو به زحمت می‌شنیدم که داشتن با هم بحث می‌کردن.

جونگ‌کوک:سرش به جایی نخورد وقتی افتاد؟!
تهیونگ:نه...به موقع گرفتمش
جونگ‌کوک:پس چرا به هوش نمیاد؟!شاید قبل از اینکه برسی کتکش زدن عوضیا...
تهیونگ:انقدر گندش نکن جونگ‌کوک...فقط ترسیده و شوکه شده...الان یه چک میزنم بیدار میشه.
جونگ‌کوک:تو غلط میکنی!!!
تهیونگ:هه....چی؟!
جونگ‌کوک:دست بلند نکن رو خواهر مردم!
تهیونگ:بابا می‌خوام به هوش بیاد عجب گیری افتادیم نصفه شبی...
جونگ‌کوک:چند تا بودن؟!
تهیونگ:چهار تا خیکی.
جونگ‌کوک:تا چه حد زدیشون؟
تهیونگ:در حد مشت و لگد...آخری چاقو
جونگ‌کوک:مگه نگفتم چاقو نبر تو دعوا؟!
تهیونگ: چاقوی من نبود بابا...یکیشون خواست چاقو بکشه کردم تو شکم خودش... اونجوری نگاهم نکن...فقط داشتم از خودم دفاع میکردم.

صدای سوت تو سرم اوج گرفت و گوشام کیپ شد

جونگ‌کوک:چقدر بهت گفتم زیاده روی نکن؟!طرفو کشته باشی حتی نمی‌تونیم این بچه رو ببریمش بیمارستان!!!

تهیونگ:یارو آنقدر باد تو غبغبش داشت که به این سادگیا نمیمیره تو نمی‌خواد نگران باشی....

جونگ‌کوک:هیزل جان؟!...صدامو میشنوی؟!
تهیونگ:تکون خورد؟؟!

چشمای سنگینمو باز کردم...تصاویر تار بود،دور و برمو نگاه کردم و وقتی دیدم نمیتونم درست ببینم ترسیدم!

جونگ‌کوک:چیزی نیست...جات امنه...نگران نباش!

سعی می‌کردم ببینمش اما فقط دو تا سایه ی مبهم تیره میدیدم
سرم اونقدر درد می‌کرد که دوباره چشمامو محکم بستم و سرمو فشار دادم

جونگ‌کوک:این سرش خورده به یه جا!...اگر کوبیدیش به جایی بگو که لااقل یه فکری به حالش بکنیم!
تهیونگ:میگم نخورده حواسم بهش بود!یه بار دیگه اینو بگی سر خودمو میکوبم تو دیوار!!!

ادامه دارد...

شرط برای پارت بعد:
(این شرط برای هر دو پارته)
لایک:۳۰
کامنت:هر چقدر که دوست داشتید

#رمان #فیکشن #فیک
دیدگاه ها (۵)

My professor Part:25هیزل:آقا!!... آقا تروخدا دنده عقب بگیر!!...

My professor Part:24بالاخره روزی که ازش وحشت داشتم رسیده بود...

شب تولدم پارت 22ویو ات: از رو تخت بلند شدم و رفتم داخل حموم ...

شب تولدم پارت 41فصل دوم پارت 12کلتم رو به سمتش گرفتم که صدای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط