{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Part:28

سرمو تو دستام گرفتم....چرا حتی کسی که منو نجات داده اینقدر خشن و بی پردس؟!
مطمئن بودم آخر ماجرا نیست....و تازه اول بدبختیام بود.... مطمئن بودم آدمایی که دیدم بیخیالم نمیشن....اما عذاب آور ترین بخش داستان این بود که استاد و تهیونگ رو درگیر بدبختیام کرده بودم...نمیدونم چقدر گذشت که صدای قدمای محکمی رو شنیدم که بهم نزدیک میشد و قلبم لرزید...نگاهش کردم...یه لیوان گرم رو آروم داد دستم و رو کاناپه ی چرم رو به روم نشست

جونگ‌کوک:حالت بهتره؟میتونی صحبت کنی؟

لیوانو ازش گرفتم و زیر لب گفتم:

هیزل:بله

نگاهم به ساعتم افتاد....ده و بیست دقیقه ی شب! با چشم باز نگاهش کردم.

هیزل:استاد!.....ساعت...

آروم پلک زد

جونگ‌کوک: مهم نیست. بخوامم دیگه نمیتونم تو این وضعیت کار کنم.

از شدت خجالت و معذب بودن سرمو بردم تو یقم

هیزل:من واقعا.... متأسفم که شما و برادرتون رو درگیر مشکلات خودم کردم.
جونگ‌کوک:چطوره درباره موضوعاتی صحبت کنیم که مهم ترن؟هوم؟!
هیزل:ب....بله....هر چی شما بگین

نفس عمیقی کشید

جونگ‌کوک:میشناختیشون ؟!

انگشتمو آروم رو لیوان کشیدم

هیزل:نه
جونگ‌کوک:دشمن خانوادگی....یا هر خصومتی که تو ذهنت بیاد؟
هیزل:فکر کنم...به داداشم ربط داشتن...آخه....من بهشون گفتم یه آدم معمولیم و اشتباه گرفتن....بعد یکیشون گفت داداشت معمولی نیست....این اواخر داداشم رو یه پرونده خطرناک کار می‌کرد...حتما به اون پرونده ربط داشتن....

نفس کلافه اش رو بیرون داد و من نگاهش کردم...اخم عمیقی که کرده بود باعث شد بترسم...موبایلشو از جیبش کشید بیرون و شماره کسیو گرفت....
وحشت کردم

هیزل:استاد؟؟؟؟به کی دارین زنگ میزنید ؟!!!

بدون اینکه نگاهم کنه با همون اخم گفت:

جونگ‌کوک:برادرت!

خیر برداشتم سمتش و گوشیو فورا قاپیدم و قطعش کردم.‌...از جاش پاشد
اخماشو بیشتر داد تو هم و گوشیو پس گرفت
جونگ‌کوک:هیچ معلومه چیکار داری میکنی؟!

چشمام پر از اشک شد

هیزل:بهش چیزی نگین

سرشو کج کرد

جونگ‌کوک:یعنی چی؟!برادرت مسئول این ماجراست خودش هم باید یه فکری واسه امنیت تو بکنه!

زیادی به هم نزدیک بودیم....یکم رفتم عقب و سرمو انداختم پایین....
خواستم حرف بزنم اما اشکام تند تند شروع کردن به ریختن و اجازه نداد...

جونگ‌کوک:خیلی خب!زنگ نمیزنم آروم باش. باشه دیگه آروم باش ببینم چیکار باید بکنیم. حرف بزن ببینم! چرا نمی‌خوای بدونه؟!
هیزل: طولانیه
جونگ‌کوک:میشنوم

چشمامو از کلافگی بستم....موهای آشفته ام رو که کنار صورتم ریخته بودن،کنار زدم و سر جای قبلیم نشستم...اشکامو پاک کردم و سعی کردم صدام نلرزه

هیزل: نمی‌خوام....بدونه....باید خودم یه کاریش بکنم
جونگ‌کوک:چرا؟

ادامه دارد....
شرایط برای پارت بعد:
(مربوط به هر دو پارت میشه)
لایک:۳۲
کامنت:هر چقدر که خودتون میخواین

#فیکشن #رمان #فیک
دیدگاه ها (۴)

My professor Part:27چشمامو دوباره باز کردم و برای چند لحظه ت...

My professor Part:26تهیونگ فورا برگشت سمتش دستشو وسط راه گرف...

part59 عشق پنهان《ویو ات شب》جونگ کوک خواب بود بعد از اینکه آق...

تو مال منی...p6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط