My professor
My professor
Part:25
هیزل:آقا!!... آقا تروخدا دنده عقب بگیر!!!...از یه مسیر دیگه برو!!!کاری با این پسر نداشته باشین.... خواهش میکنم.
هر چقدر نفر دوم به تهیونگ نزدیک تر میشد قلب من تند تر میزد
هیزل: توروخدا کاری باهاش نداشته باشین.
نفر دوم یقه ی تهیونگ رو از پشت چنگ زد و کشید سمت خودش و من از وحشت با گریه جیغ زدم:
هیزل:نــــه!!!
مشت پهنشو محکم برد سمت صورت تهیونگ،اما قبل از اینکه بهش برسه تو یه حرکت ساعدشو گرفت کمر خودشو خم کرد و جاخالی داد....محکم پا زد زیر پاش و مرد پخش زمین شد...رفت روش و شروع کرد به وحشیانه مشت کوبیدن...مرد اول بهش نزدیک شد و ازش جداش کرد...گلاویز شدن...چشمای نگرانمو تند تند بین دو تا شون میچرخوندم و بعضی وقتا اونقدر جا به جا میشدن که تهیونگو کم میکردم....یهو یه چیز محکمی به ماشین برخورد کرد و صدای وحشتناکی داد....دیدم سر یکی از مرداس که کوبیدتش به کاپوت ماشین!
دوباره گلاویز شدن...یهو راننده پیاده شد و نفر کناریم منو از ماشین پیاده کرد....تا پیاده شدم داد زدم:
هیزل:تهیونگ فرار کـــــــن!!!!
با اخم نگاهم کرد.... بلافاصله تا حواسش پرت من شد راننده مشت محکمی خوابوند تو دهنش و افتاد زمین...نفسم تو سینم حبس شد و دستامو محکم رو دهنم فشار دادم....تمام صداهای دورم اون لحظاتی که هیکل پخش زمین شدشو نگاه میکردم خفه شدن....راننده بهش نزدیک تر شد و من یهو از لای دستای اون مرد فرار کردم و دویدم سمتش.
هیزل:ولش کــــن!!!!
خودمو انداختم جلوش و سعی کردم هولش بدم اما مدام نزدیک تر میشد و تقلا میکرد از خودش جدام کنه....لگد محکمی زد تو شکمش و تهیونگ تو خودش جمع شد!!!
جیغ زدم:
هیزل:نـــــه!!!نزنش خواهش میکنم.
یهو تهیونگ پا شد و محکم منو هول داد و برای اولین بار صدای داد زدنشو شنیدم:
تهیونگ:کنار وایـــــسا!!!!
اونقدر محکم هولم داد که به زور تعادلمو حفظ کردم....
یکی از مردا سر جام نگهم داشت.....
تنم از ترس میلرزید...حالا سه نفر دورشو گرفته بودن....درگیر شدن و من سرمو تو دستام گرفتم..
جرات نداشتم نگاهشون کنم...
پسره ی کله خر مظلوم...اونجا چه غلطی میکنی...چرا خودتو انداختی وسط...حالا چیکار باید بکنم....اگر بلایی سرت بیاد من چیکار باید بکنم...یکی از مردا پرت شد جلوی پام و با وحشت نگاهش کردم...از درد نمیتونست چشماشو باز کنه و صورتش غرق در خون بود...رو به رومو نگاه کردم و دیدم به یکی دیگشون چنان مشتی کوبید که با کمر پخش زمین شد...به نفر سوم هجوم برد و گلاویز شدن...مضطرب و نگران دوتاشونو نگاه میکردم...
سومی از همه هیکلی تر بود...یه لحظه تهیونگ نزدیک بود تعادلشو از دست بده...اما یهو قدرت گرفت و تو یه حرکت کمر مرد رو کوبید رو کاپوت ماشین...
یقشو گرفت و محکم مشت زد تو دهنش...حس کردم صدای شکستن یکی از استخوانای صورتشو شنیدم...یقشو کشید سمت خودش و مشت بعدیو اونقدر محکم زد که بدن اون مرد شل شد....حالا که مشت میزد میفهمیدم واقعا برادر کیه!
شاید دست کم گرفته بودمش...یک آن حس کردم دستام آزاد شد...مردی که منو گرفته بود به تهیونگ نزدیک شد و ضامن چاقوشو کشید...
بلد جیغ زدم:
هیزل:تهیونگ پشت ســــــــرت!!!!!!!
یهو یقه ی تهیونگو کشید و از اون مرد جداش کرد...چاقو رو برد عقب و من با گریه جیغ زدم
هیزل:نــــــه!!!!!
ادامه دارد....
لایک یادتون نرهههه💙
Part:25
هیزل:آقا!!... آقا تروخدا دنده عقب بگیر!!!...از یه مسیر دیگه برو!!!کاری با این پسر نداشته باشین.... خواهش میکنم.
هر چقدر نفر دوم به تهیونگ نزدیک تر میشد قلب من تند تر میزد
هیزل: توروخدا کاری باهاش نداشته باشین.
نفر دوم یقه ی تهیونگ رو از پشت چنگ زد و کشید سمت خودش و من از وحشت با گریه جیغ زدم:
هیزل:نــــه!!!
مشت پهنشو محکم برد سمت صورت تهیونگ،اما قبل از اینکه بهش برسه تو یه حرکت ساعدشو گرفت کمر خودشو خم کرد و جاخالی داد....محکم پا زد زیر پاش و مرد پخش زمین شد...رفت روش و شروع کرد به وحشیانه مشت کوبیدن...مرد اول بهش نزدیک شد و ازش جداش کرد...گلاویز شدن...چشمای نگرانمو تند تند بین دو تا شون میچرخوندم و بعضی وقتا اونقدر جا به جا میشدن که تهیونگو کم میکردم....یهو یه چیز محکمی به ماشین برخورد کرد و صدای وحشتناکی داد....دیدم سر یکی از مرداس که کوبیدتش به کاپوت ماشین!
دوباره گلاویز شدن...یهو راننده پیاده شد و نفر کناریم منو از ماشین پیاده کرد....تا پیاده شدم داد زدم:
هیزل:تهیونگ فرار کـــــــن!!!!
با اخم نگاهم کرد.... بلافاصله تا حواسش پرت من شد راننده مشت محکمی خوابوند تو دهنش و افتاد زمین...نفسم تو سینم حبس شد و دستامو محکم رو دهنم فشار دادم....تمام صداهای دورم اون لحظاتی که هیکل پخش زمین شدشو نگاه میکردم خفه شدن....راننده بهش نزدیک تر شد و من یهو از لای دستای اون مرد فرار کردم و دویدم سمتش.
هیزل:ولش کــــن!!!!
خودمو انداختم جلوش و سعی کردم هولش بدم اما مدام نزدیک تر میشد و تقلا میکرد از خودش جدام کنه....لگد محکمی زد تو شکمش و تهیونگ تو خودش جمع شد!!!
جیغ زدم:
هیزل:نـــــه!!!نزنش خواهش میکنم.
یهو تهیونگ پا شد و محکم منو هول داد و برای اولین بار صدای داد زدنشو شنیدم:
تهیونگ:کنار وایـــــسا!!!!
اونقدر محکم هولم داد که به زور تعادلمو حفظ کردم....
یکی از مردا سر جام نگهم داشت.....
تنم از ترس میلرزید...حالا سه نفر دورشو گرفته بودن....درگیر شدن و من سرمو تو دستام گرفتم..
جرات نداشتم نگاهشون کنم...
پسره ی کله خر مظلوم...اونجا چه غلطی میکنی...چرا خودتو انداختی وسط...حالا چیکار باید بکنم....اگر بلایی سرت بیاد من چیکار باید بکنم...یکی از مردا پرت شد جلوی پام و با وحشت نگاهش کردم...از درد نمیتونست چشماشو باز کنه و صورتش غرق در خون بود...رو به رومو نگاه کردم و دیدم به یکی دیگشون چنان مشتی کوبید که با کمر پخش زمین شد...به نفر سوم هجوم برد و گلاویز شدن...مضطرب و نگران دوتاشونو نگاه میکردم...
سومی از همه هیکلی تر بود...یه لحظه تهیونگ نزدیک بود تعادلشو از دست بده...اما یهو قدرت گرفت و تو یه حرکت کمر مرد رو کوبید رو کاپوت ماشین...
یقشو گرفت و محکم مشت زد تو دهنش...حس کردم صدای شکستن یکی از استخوانای صورتشو شنیدم...یقشو کشید سمت خودش و مشت بعدیو اونقدر محکم زد که بدن اون مرد شل شد....حالا که مشت میزد میفهمیدم واقعا برادر کیه!
شاید دست کم گرفته بودمش...یک آن حس کردم دستام آزاد شد...مردی که منو گرفته بود به تهیونگ نزدیک شد و ضامن چاقوشو کشید...
بلد جیغ زدم:
هیزل:تهیونگ پشت ســــــــرت!!!!!!!
یهو یقه ی تهیونگو کشید و از اون مرد جداش کرد...چاقو رو برد عقب و من با گریه جیغ زدم
هیزل:نــــــه!!!!!
ادامه دارد....
لایک یادتون نرهههه💙
- ۱۱۳
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط