ستارهای در میان تاریکی فصل ۱پارت ۴۳🌌
ستارهای در میان تاریکی فصل ۱پارت ۴۳🌌
ایدا برای یک لحظه مکث کر
بعد مشتهایش را گره کرد«...متوجه شدم»
اگزوزهای ساق پایش غرش کردند
با تمام سرعت به سمت در خروجی کارکنان دوید
کوروگیری همان لحظه متوجهشد
اجازه نمیدهم...
تودهی عظیمی از مه جلوی ایدا ظاهر شد
اما..همون لحظه...
ایمی هر دو دستش را بالا آورد
چندین تکه بتن تیرآهن و قطعات شکستهی زمین با صدای مهیبی از جا کنده شدند
همهی آنها از جهات مختلف به سمت کوروگیری شلیک شدند
کوروگیری مجبور شد مه را برای دفاع گسترش دهد
همین چند ثانیه...
تمام چیزی بود که لازمداشتند
ایمی فریاد زد:«بدو ایدا!! اصلاً پشت سرتو نگاه نکن!»
ایدا با تمام قدرت از کنار مه عبورکرد چند رشتهی بنفش به لباسش گیر کردند
ولی او با تموم توانش موتورهاشو روشن کرد
صدای انفجار موتورهای پایش تمام محوطه را پر کرد
در اضطراری روبهرویش بود
فقط چند متر...
تمام مه به سمت ایدا هجوم برددن
اما ایمی خودش را جلوی مسیر مه انداخت
دستش را روی زمین کوبید دوباره
موجی از انرژی زمینوشکافت
تودهای از بتن و اوار میان کوروگیری و ایدا بالا اومدن و تو هوا شناور بودن
مه برای لحظهای متوقف شد
همون لحظه...
ایدا با شانهاش در اضطراری را کوبید
تونست درو باز کنه ونور راهرو داخل سالن ریخت
ایدا حتی یک لحظه هم وای نستاد
با تمام سرعت از ساختمان بیرون دوید
فقط قبل از پیچیدن در راهرو برای یک لحظه برگشت
نگاهش با ایمی تلاقی کرد
ایمی زیر ماسکش لبخند خیلی کوچکی زد که فقط خودش متوجهش میشد
«وظیفهی نماینده یادت نره...»
ایدا با جدیت سرش را تکان داد
«...برمیگردم.»
و با تمام سرعت به سمت ساختمان اصلی یو.ای دوید تا کمک بیاورد
در همین لحظه...
کوروگیری آرام سرش را به سمت ایمی برگرداند
«پس... هدفت فقط خریدن زمان بود.»
ایمی شانه بالا انداخت«آره دقیقا همون کاری که تو میکردی بعدشم مگه کار دیگه هم می تونم کنم😒»
«هوشت بیشتر از چیزی است که نشان دادی»
ایمی خند کوتاهی کرد
«کی گفته همین بود؟»
کوروگیری سکوت کرد تو ذهنش*
این دختر برخلاف بیشتر دانشآموزها از اول نبرد دنبال شکست دادنشنبود
تمام حرکتهایش فقط یک هدف داشت...
باز کردن راه فرار ....از همه لحاظ زیادی عجیبه باید به ارباب بگم*
ایمی نفس راحتی کشید
(تو دلش)
*خوبه... حالا فقط چند دقیقه دوام بیار... بعد معلمها میرسن*
ایدا برای یک لحظه مکث کر
بعد مشتهایش را گره کرد«...متوجه شدم»
اگزوزهای ساق پایش غرش کردند
با تمام سرعت به سمت در خروجی کارکنان دوید
کوروگیری همان لحظه متوجهشد
اجازه نمیدهم...
تودهی عظیمی از مه جلوی ایدا ظاهر شد
اما..همون لحظه...
ایمی هر دو دستش را بالا آورد
چندین تکه بتن تیرآهن و قطعات شکستهی زمین با صدای مهیبی از جا کنده شدند
همهی آنها از جهات مختلف به سمت کوروگیری شلیک شدند
کوروگیری مجبور شد مه را برای دفاع گسترش دهد
همین چند ثانیه...
تمام چیزی بود که لازمداشتند
ایمی فریاد زد:«بدو ایدا!! اصلاً پشت سرتو نگاه نکن!»
ایدا با تمام قدرت از کنار مه عبورکرد چند رشتهی بنفش به لباسش گیر کردند
ولی او با تموم توانش موتورهاشو روشن کرد
صدای انفجار موتورهای پایش تمام محوطه را پر کرد
در اضطراری روبهرویش بود
فقط چند متر...
تمام مه به سمت ایدا هجوم برددن
اما ایمی خودش را جلوی مسیر مه انداخت
دستش را روی زمین کوبید دوباره
موجی از انرژی زمینوشکافت
تودهای از بتن و اوار میان کوروگیری و ایدا بالا اومدن و تو هوا شناور بودن
مه برای لحظهای متوقف شد
همون لحظه...
ایدا با شانهاش در اضطراری را کوبید
تونست درو باز کنه ونور راهرو داخل سالن ریخت
ایدا حتی یک لحظه هم وای نستاد
با تمام سرعت از ساختمان بیرون دوید
فقط قبل از پیچیدن در راهرو برای یک لحظه برگشت
نگاهش با ایمی تلاقی کرد
ایمی زیر ماسکش لبخند خیلی کوچکی زد که فقط خودش متوجهش میشد
«وظیفهی نماینده یادت نره...»
ایدا با جدیت سرش را تکان داد
«...برمیگردم.»
و با تمام سرعت به سمت ساختمان اصلی یو.ای دوید تا کمک بیاورد
در همین لحظه...
کوروگیری آرام سرش را به سمت ایمی برگرداند
«پس... هدفت فقط خریدن زمان بود.»
ایمی شانه بالا انداخت«آره دقیقا همون کاری که تو میکردی بعدشم مگه کار دیگه هم می تونم کنم😒»
«هوشت بیشتر از چیزی است که نشان دادی»
ایمی خند کوتاهی کرد
«کی گفته همین بود؟»
کوروگیری سکوت کرد تو ذهنش*
این دختر برخلاف بیشتر دانشآموزها از اول نبرد دنبال شکست دادنشنبود
تمام حرکتهایش فقط یک هدف داشت...
باز کردن راه فرار ....از همه لحاظ زیادی عجیبه باید به ارباب بگم*
ایمی نفس راحتی کشید
(تو دلش)
*خوبه... حالا فقط چند دقیقه دوام بیار... بعد معلمها میرسن*
- ۱۷۱
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط