ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت ۳۹🌌
ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت ۳۹🌌
مه پشت سر آیدا ظاهر شد
مراقب..
ایمی با تمام قدرت دستش را تکان داد.
بدن آیدا ناگهان از زمین جدا شد
ها؟
درست همان لحظه...
مهای که قرار بود پایش را ببلعد از زیرش رد شد
آیدا چند متر آنطرفتر روی زمینفرودآمد
کوروگیری چند لحظه ساکت ماند
بعد آرام گفت:
پس... تو میتوانی انسانها را هم جابهجا کنی...
ایمی اخم کرد
«آره... ولی دوست ندارم ازش استفاده کنم.»
مه دور دست راست کوروگیری جمع شد.
این بار...
مستقیم به سمت ایمی آمد
ایمی چشمهایش را ریز کرد
«لعنت...»
همان لحظه...
ایدا خودش را جلوی ایمی انداخت
«هوشیکاوا سان....عقب برو»
لگد ایدا با تمام قدرت به مه برخورد کرد
برای اولین بار...
بدن کوروگیری چند قدم عقب رفت
«...؟»
ایمی با تعجب نگاهش کرد.
(تو ذهنش)
لعنتی چجور شد...پس اثر کرد... پس هستهی بدنش باید یک نقطهی واقعی داشته باشه...
لبخند کوچکی زیر ماسکش نشست
فهمیدمت حرومزاده 😏...
ایدا جلوتر ایستاد
«هوشیکاوا سان... شما همراه سیزده سنسی از اینجا بروید.»
ایمی اخم کرد«جانمم😠؟»
«وظیفهی من نگه داشتن آنهاست.»
ایمی با عصبانیت گفت:
«خفه شو... چهار نفر بیشتر نیستیم هنوزم میخوای مثل قهرمانای فیلمها فداکاری کنی؟ بعدشم اگه تو وظیفه دارم منم همونقدر در قبال بقیه مسئولم یادت نرفته...بیننن همینجوری ریده شده به اعصابم تو یکیی دیگه نه»
سرو« اره داداش حق با ایمییه همونجوری داریم داغون میشم بعد تو یه نفری.. اخه چطور...
سیزده«بچه ها خواهشا هواستون رو جمع کنین تا بتونیم راهی برا خارج کردن نماینده پیدا کنیم
شوجی مشتهایش را گره کرد
« پس هر وقت حمله کرد بزنیمش.»
ایمی بدون اینکه نگاهش را از کوروگیری بردارد گفت:
«نه.»
چهار نفر همزمان نگاهش کردند.
«اون بدن نداره...هر ضربهای بخوره فقط از داخل مه رد میشه»
ایمی ادامه داد:
«هدفش جنگیدن نیست.... هدفش نگه داشتن ماست.»
کوروگیری لبخند محوی زد
«دقیقاً.»
و بعد چند دروازه کوچک اطرافشان باز شد
از هر کدام دو ویلن بیرون پریدند.
«بگیریدشون!»
اما...
کوروگیری حتی تکان هم نخورد.
فقط نظاره میکرد.
ایمی اخمش بیشتر شد.
نه...این فقط داره وقت میخره...
همان لحظه...
یکی از ویلنها از پشت سر به ایدا حمله
ایمی بدون فکر با کوسش یک تکه بتن کف زمین را بلند کرد
بتن به دست ویلن خورد و مسیر ضربهاش عوض شد
ایمی هنوز اطرافو زیر نظر داشت.
ناگهان...
چشمش به مه افتاد.
مه...
داشت آرامآرام دور چهار نفر حلقه میزد.
مثل شکارچیای که طعمهاش را محاصره کند...ایمی خیلی آروم زیر لب گفت:
«لعنت...داره قفس میسازه...»
کوروگیری با همان صدای آرام گفت:
«متوجه شدی...اما دیگر دیر شده...»
مه بنفش هر لحظه تنگتر میشد
ایمی چند قدم عقب رفت
نگاهش بین مه... کوروگیری... و ویلنها میچرخید
نه..این داره عمدی ما رو نگه میداره...
همان لحظه...
ایدا با یک ضربه نفر روبهرویش را عقب انداخت و گفت:
«هوشیکاوا! چیزی فهمیدی؟!»
ایمی بدون اینکه نگاهش را از کوروگیری بردارد گفت:
«آره...»اما خواستت تا چیزی بگه سه دروازه دیگر باز شد.
این بار تعداد بیشتری ویلن بیرون آمدند.
اوجیرو زیر لب گفت:
«دارن زیاد میشن...»
و بعد دمشو جلو آورد.
«پشت هم بمونید!»
یکی از ویلنها از بالا روی ایدا پرید.
ایدا جاخالی داد.
اما همزمان نفر دوم از سمت چپ حمله کرد
«گرفتمت!»
قبل از اینکه ضربه برسد...
تق!
یک تیر آهنی از کنار زمین بلند شد.
محکم به پهلوی ویلن خورد.
«غاااخ!»
ویلن چند متر پرت شد.
ایدا برگشت.
«هوشیکاوا!»
ایمی اخم کرده بود.
دوتکه بتن...
یک تیر آهنی...
و چند قطعه فلزی...
بیصدا دورش شناور بودند
ستارههای زیر چشمبندش خیلی کم میدرخشیدند.
«زیادی نزدیک نشید.»
«کنترل چند جسم همزمان تمرکزم رو میگیره.»
ایدا لبخند زد.
«همینم کلیه.»
اما...
کوروگیری ناگهان حرکت کرد.
بدون هیچ هشدار...
تمام مه زیر پای ایدا باز شد.
وووووش!
«ایدا!»
ایمی تقریباً همزمان دستش را جلو آورد.
یک تکه بتن مثل گلوله شلیک شد.
به شانه ایدا خورد.
شدت ضربه باعث شد بدنش نیم متر به عقب پرت شود.
و دقیقاً از روی لبه دروازه مه رد نشود.
ایدا نفسنفس زد.
کوروگیری برای اولین بار سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«واکنش... فوقالعادهای بود.»
ایمی نفس عمیقی کشید.
قطرهای عرق از کنار شقیقهاش پایین آمد( لفظ قلمممو فقط😂😂😌)
لعنت...
کوروگیری آرام دستش را بالا آورد.
مه بنفش اطرافش مثل مار دور هوا پیچید.
«لطفاً... همکاری کنید.»
ایدا بدون لحظهای تردید جلو آمد.
«هرگز!»
بووووم!!
با سرعت موتورهای پایش مستقیم به سمت کوروگیری یورش برد.
اما...
مه پشت سر آیدا ظاهر شد
مراقب..
ایمی با تمام قدرت دستش را تکان داد.
بدن آیدا ناگهان از زمین جدا شد
ها؟
درست همان لحظه...
مهای که قرار بود پایش را ببلعد از زیرش رد شد
آیدا چند متر آنطرفتر روی زمینفرودآمد
کوروگیری چند لحظه ساکت ماند
بعد آرام گفت:
پس... تو میتوانی انسانها را هم جابهجا کنی...
ایمی اخم کرد
«آره... ولی دوست ندارم ازش استفاده کنم.»
مه دور دست راست کوروگیری جمع شد.
این بار...
مستقیم به سمت ایمی آمد
ایمی چشمهایش را ریز کرد
«لعنت...»
همان لحظه...
ایدا خودش را جلوی ایمی انداخت
«هوشیکاوا سان....عقب برو»
لگد ایدا با تمام قدرت به مه برخورد کرد
برای اولین بار...
بدن کوروگیری چند قدم عقب رفت
«...؟»
ایمی با تعجب نگاهش کرد.
(تو ذهنش)
لعنتی چجور شد...پس اثر کرد... پس هستهی بدنش باید یک نقطهی واقعی داشته باشه...
لبخند کوچکی زیر ماسکش نشست
فهمیدمت حرومزاده 😏...
ایدا جلوتر ایستاد
«هوشیکاوا سان... شما همراه سیزده سنسی از اینجا بروید.»
ایمی اخم کرد«جانمم😠؟»
«وظیفهی من نگه داشتن آنهاست.»
ایمی با عصبانیت گفت:
«خفه شو... چهار نفر بیشتر نیستیم هنوزم میخوای مثل قهرمانای فیلمها فداکاری کنی؟ بعدشم اگه تو وظیفه دارم منم همونقدر در قبال بقیه مسئولم یادت نرفته...بیننن همینجوری ریده شده به اعصابم تو یکیی دیگه نه»
سرو« اره داداش حق با ایمییه همونجوری داریم داغون میشم بعد تو یه نفری.. اخه چطور...
سیزده«بچه ها خواهشا هواستون رو جمع کنین تا بتونیم راهی برا خارج کردن نماینده پیدا کنیم
شوجی مشتهایش را گره کرد
« پس هر وقت حمله کرد بزنیمش.»
ایمی بدون اینکه نگاهش را از کوروگیری بردارد گفت:
«نه.»
چهار نفر همزمان نگاهش کردند.
«اون بدن نداره...هر ضربهای بخوره فقط از داخل مه رد میشه»
ایمی ادامه داد:
«هدفش جنگیدن نیست.... هدفش نگه داشتن ماست.»
کوروگیری لبخند محوی زد
«دقیقاً.»
و بعد چند دروازه کوچک اطرافشان باز شد
از هر کدام دو ویلن بیرون پریدند.
«بگیریدشون!»
اما...
کوروگیری حتی تکان هم نخورد.
فقط نظاره میکرد.
ایمی اخمش بیشتر شد.
نه...این فقط داره وقت میخره...
همان لحظه...
یکی از ویلنها از پشت سر به ایدا حمله
ایمی بدون فکر با کوسش یک تکه بتن کف زمین را بلند کرد
بتن به دست ویلن خورد و مسیر ضربهاش عوض شد
ایمی هنوز اطرافو زیر نظر داشت.
ناگهان...
چشمش به مه افتاد.
مه...
داشت آرامآرام دور چهار نفر حلقه میزد.
مثل شکارچیای که طعمهاش را محاصره کند...ایمی خیلی آروم زیر لب گفت:
«لعنت...داره قفس میسازه...»
کوروگیری با همان صدای آرام گفت:
«متوجه شدی...اما دیگر دیر شده...»
مه بنفش هر لحظه تنگتر میشد
ایمی چند قدم عقب رفت
نگاهش بین مه... کوروگیری... و ویلنها میچرخید
نه..این داره عمدی ما رو نگه میداره...
همان لحظه...
ایدا با یک ضربه نفر روبهرویش را عقب انداخت و گفت:
«هوشیکاوا! چیزی فهمیدی؟!»
ایمی بدون اینکه نگاهش را از کوروگیری بردارد گفت:
«آره...»اما خواستت تا چیزی بگه سه دروازه دیگر باز شد.
این بار تعداد بیشتری ویلن بیرون آمدند.
اوجیرو زیر لب گفت:
«دارن زیاد میشن...»
و بعد دمشو جلو آورد.
«پشت هم بمونید!»
یکی از ویلنها از بالا روی ایدا پرید.
ایدا جاخالی داد.
اما همزمان نفر دوم از سمت چپ حمله کرد
«گرفتمت!»
قبل از اینکه ضربه برسد...
تق!
یک تیر آهنی از کنار زمین بلند شد.
محکم به پهلوی ویلن خورد.
«غاااخ!»
ویلن چند متر پرت شد.
ایدا برگشت.
«هوشیکاوا!»
ایمی اخم کرده بود.
دوتکه بتن...
یک تیر آهنی...
و چند قطعه فلزی...
بیصدا دورش شناور بودند
ستارههای زیر چشمبندش خیلی کم میدرخشیدند.
«زیادی نزدیک نشید.»
«کنترل چند جسم همزمان تمرکزم رو میگیره.»
ایدا لبخند زد.
«همینم کلیه.»
اما...
کوروگیری ناگهان حرکت کرد.
بدون هیچ هشدار...
تمام مه زیر پای ایدا باز شد.
وووووش!
«ایدا!»
ایمی تقریباً همزمان دستش را جلو آورد.
یک تکه بتن مثل گلوله شلیک شد.
به شانه ایدا خورد.
شدت ضربه باعث شد بدنش نیم متر به عقب پرت شود.
و دقیقاً از روی لبه دروازه مه رد نشود.
ایدا نفسنفس زد.
کوروگیری برای اولین بار سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«واکنش... فوقالعادهای بود.»
ایمی نفس عمیقی کشید.
قطرهای عرق از کنار شقیقهاش پایین آمد( لفظ قلمممو فقط😂😂😌)
لعنت...
کوروگیری آرام دستش را بالا آورد.
مه بنفش اطرافش مثل مار دور هوا پیچید.
«لطفاً... همکاری کنید.»
ایدا بدون لحظهای تردید جلو آمد.
«هرگز!»
بووووم!!
با سرعت موتورهای پایش مستقیم به سمت کوروگیری یورش برد.
اما...
- ۱۲۹
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط