ستار ای در میان تاریکی فصل۱پارت۴۲🌌
ستار ای در میان تاریکی فصل۱پارت۴۲🌌
بدنش با یک حرکت کوتاه از بین مه رد شد.
وووش
کوروگیری برای اولین بار حملهاش به هدف نخورد
«...؟»
ایمی درست کنار او ظاهر شد در اصل با استفاده از انرژی خودشو تلپورت کرد
مشتشو بالا آورد
اما...
در آخرین لحظه مشتش را باز کرد
به جای ضربه...
فقط با دستش یقهی فلزی گردن کوروگیری را لمس کرد البته همون لمس کوتاه کافی بود.
موج کوچکی از نیروی کوس داخل فلز فرستاد
جرررر...
کل یقه لرزید🤣🤣
مه برای لحظهای ناپایدار شد
کوروگیری یک قدم عقب رفت
«غ...!»
برای اولین بار صدای درد از او شنیده شد.
ایمی آرام عقب پرید
لبخند کوتاهی زد
«آها...پس حدسم درست بود...حالا چقدر زود خسته میشی یعنی داری میگی این کارت بی ادبی نیس😜»
کوروگیری فوراً فاصله گرفت
دیگر مثل قبل بیخیال نبود
صدایش جدیتر شد
«...تو تنها یک دانشآموز نیستی.»
ایمی شانه بالا انداخت
«منم دوست داشتم همینو باور کنم»
ایدا از فرصت استفاده کرد و کنار ایمی ایستاد
«الان مطمئن شدیم...هستهی اصلیش همون محافظ فلزیه»
ایمی سرش را تکان داد.
«آره... ولی یه مشکل هست»
«چی؟»
نگاهش از روی کوروگیری برداشته نشد
«من فقط میتونم چند ثانیه این فشار رو تحمل کنم...»
دست راستش دوباره لرزید
رگهای از خون از زیر آستین لباس قهرمانیش رو دستکشش چکید
«پس...»
لبخند زد
«باید قبل از اینکه بدنم از کار بیفته... یه راه برای فرستادن تو بیرون پیدا کنیم.»ایمی بدون اینکه نگاهش را از کوروگیری بردارد خیلی محکم گفت:
«ایدا... الان»
بدنش با یک حرکت کوتاه از بین مه رد شد.
وووش
کوروگیری برای اولین بار حملهاش به هدف نخورد
«...؟»
ایمی درست کنار او ظاهر شد در اصل با استفاده از انرژی خودشو تلپورت کرد
مشتشو بالا آورد
اما...
در آخرین لحظه مشتش را باز کرد
به جای ضربه...
فقط با دستش یقهی فلزی گردن کوروگیری را لمس کرد البته همون لمس کوتاه کافی بود.
موج کوچکی از نیروی کوس داخل فلز فرستاد
جرررر...
کل یقه لرزید🤣🤣
مه برای لحظهای ناپایدار شد
کوروگیری یک قدم عقب رفت
«غ...!»
برای اولین بار صدای درد از او شنیده شد.
ایمی آرام عقب پرید
لبخند کوتاهی زد
«آها...پس حدسم درست بود...حالا چقدر زود خسته میشی یعنی داری میگی این کارت بی ادبی نیس😜»
کوروگیری فوراً فاصله گرفت
دیگر مثل قبل بیخیال نبود
صدایش جدیتر شد
«...تو تنها یک دانشآموز نیستی.»
ایمی شانه بالا انداخت
«منم دوست داشتم همینو باور کنم»
ایدا از فرصت استفاده کرد و کنار ایمی ایستاد
«الان مطمئن شدیم...هستهی اصلیش همون محافظ فلزیه»
ایمی سرش را تکان داد.
«آره... ولی یه مشکل هست»
«چی؟»
نگاهش از روی کوروگیری برداشته نشد
«من فقط میتونم چند ثانیه این فشار رو تحمل کنم...»
دست راستش دوباره لرزید
رگهای از خون از زیر آستین لباس قهرمانیش رو دستکشش چکید
«پس...»
لبخند زد
«باید قبل از اینکه بدنم از کار بیفته... یه راه برای فرستادن تو بیرون پیدا کنیم.»ایمی بدون اینکه نگاهش را از کوروگیری بردارد خیلی محکم گفت:
«ایدا... الان»
- ۲۰۵
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط