پارت ۹۶ | «شبی که همهچیز عوض شد...»
پارت ۹۶ | «شبی که همهچیز عوض شد...»
غروب روز بعد...
بعد از پایان کار...
مانلی طبق قرار، جلوی شرکت منتظر ایستاده بود.
چند دقیقه بعد...
تهیونگ رسید.
لباس سادهای پوشیده بود و مثل همیشه، لبخند آرامی روی لب داشت.
[بانو ها عکس لباسش رو میزارم]
«آمادهای؟»
مانلی با لبخند سر تکان داد.
«آره.»
---
بعد از حدود نیم ساعت...
به بالای تپهای رسیدند که منظرهی تمام شهر از آنجا دیده میشد.
چراغهای شهر یکییکی روشن شده بودند.
نسیم خنکی میوزید.
چند دقیقه...
هر دو فقط به منظره نگاه کردند.
بدون اینکه حرفی بزنند.
(اسلایس بعد عکس ویو تپه رو گذاشتم)
تهیونگ بالاخره سکوت را شکست.
«هر وقت حالم خوب نباشه...»
«میام اینجا.»
مانلی نگاهش کرد.
«چرا اینجا؟»
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
«اینجا انگار همهچیز آرومتره...»
«آدم راحتتر میتونه با دلش صادق باشه.
چند لحظه سکوت...
بعد تهیونگ نفس عمیقی کشید.
نگاهش هنوز روی چراغهای شهر بود.
«مانلی...»
«هوم؟»
«یه چیزی هست که مدتهاست میخوام بهت بگم.»
---
قلب مانلی بیاختیار تندتر زد.
اما چیزی نگفت.
فقط گوش داد.
تهیونگ آرام ادامه داد:
«اول فکر میکردم فقط از کنار تو بودن خوشحالم.»
«بعد دیدم وقتی ناراحتی... منم ناراحتم.»
«وقتی میخندی... روزم قشنگتر میشه.»
«وقتی فکر کردم شاید از کنارم بری... فهمیدم چقدر از دست دادنت میترسم.»
---
لبخند تلخی زد.
سرش را پایین انداخت.
«خیلی سعی کردم این حس رو نادیده بگیرم...»
«ولی نشد.»
---
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام...
به چشمهای مانلی نگاه کرد.
و با صدایی که کمی میلرزید، گفت:
«مشکل اینه... که هر روز بیشتر از دیروز دوستت دارم.»
---
هیچ موسیقیای نبود.
هیچ گل بزرگی...
هیچ مراسم خاصی...
فقط همان یک جمله...
که از ته دلش بیرون آمده بود.
---
مانلی برای چند لحظه هیچ حرفی نزد.
اشک آرامی گوشهی چشمش جمع شد.
نه از ناراحتی...
از شدت احساسی که تمام این مدت در دلش پنهان کرده بود.
---
آرام گفت:
«تهیونگ...»
«من...»
نفس عمیقی کشید.
«دروغ نمیگم...»
«منم مدتهاست نسبت بهت احساس خاصی دارم.»
لبخند کوچکی زد.
«ولی...»
---
تهیونگ ساکت نگاهش میکرد.
مانلی ادامه داد:
«میترسم...»
«از اختلاف سنمون...»
«از حرف مردم...»
«از اینکه یه روز این احساس باعث بشه هر دومون آسیب ببینیم که یک روز پشیمون بشی.»
تهیونگ بدون اینکه حرفش را قطع کند، تا آخر گوش داد.
بعد خیلی آرام گفت:
«میدونم...»
«و برای همین...»
«از همین امشب هیچ جوابی ازت نمیخوام.»
---
مانلی با تعجب نگاهش کرد.
تهیونگ لبخند زد.
«فقط میخواستم حقیقت رو بدونی.»
«اگه یه روز به این نتیجه رسیدی که نمیخوای کنارم باشی...»
«به تصمیمت احترام میذارم.»
«ولی...»
چند لحظه مکث کرد.
«تا وقتی اجازه بدی... همون آدمی میمونم که همیشه هواتو داشت.»
تهیونگ کمی به جلو اومد.
دست چپش را سمت گونه مانلی برد.
سرش رو بهش نزدیک کرد
بوسه ارامی رو لبهایش گذاشت.
پیشانیش را به پیشانی اش چسباند.
«اون دفعه نتونستم خودمو نگه دارم، الان هم نتونستم»
---
اشک از روی گونهی مانلی پایین آمد.
لبخندی زد که از میان اشکها هم زیبا بود.
«تو واقعاً...»
«احمقی...»
هر دو خندیدند.
---
آن شب...
بوسه ای اتفاق نیوفتاد.
فقط...
کنار هم ایستادند.
و به چراغهای شهر نگاه کردند.
اما هر دو میدانستند...
از امشب...
دیگر هیچچیز مثل قبل نخواهد بود.
---
پایان پارت ۹۶... 🤍🌃✨
«بعضی اعترافها برای گرفتن جواب گفته نمیشوند؛ فقط برای این که قلب، دیگر چیزی را پنهان نکند.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برید خر ذوق شید
فقط یه سوال اسمات بشه؟
غروب روز بعد...
بعد از پایان کار...
مانلی طبق قرار، جلوی شرکت منتظر ایستاده بود.
چند دقیقه بعد...
تهیونگ رسید.
لباس سادهای پوشیده بود و مثل همیشه، لبخند آرامی روی لب داشت.
[بانو ها عکس لباسش رو میزارم]
«آمادهای؟»
مانلی با لبخند سر تکان داد.
«آره.»
---
بعد از حدود نیم ساعت...
به بالای تپهای رسیدند که منظرهی تمام شهر از آنجا دیده میشد.
چراغهای شهر یکییکی روشن شده بودند.
نسیم خنکی میوزید.
چند دقیقه...
هر دو فقط به منظره نگاه کردند.
بدون اینکه حرفی بزنند.
(اسلایس بعد عکس ویو تپه رو گذاشتم)
تهیونگ بالاخره سکوت را شکست.
«هر وقت حالم خوب نباشه...»
«میام اینجا.»
مانلی نگاهش کرد.
«چرا اینجا؟»
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
«اینجا انگار همهچیز آرومتره...»
«آدم راحتتر میتونه با دلش صادق باشه.
چند لحظه سکوت...
بعد تهیونگ نفس عمیقی کشید.
نگاهش هنوز روی چراغهای شهر بود.
«مانلی...»
«هوم؟»
«یه چیزی هست که مدتهاست میخوام بهت بگم.»
---
قلب مانلی بیاختیار تندتر زد.
اما چیزی نگفت.
فقط گوش داد.
تهیونگ آرام ادامه داد:
«اول فکر میکردم فقط از کنار تو بودن خوشحالم.»
«بعد دیدم وقتی ناراحتی... منم ناراحتم.»
«وقتی میخندی... روزم قشنگتر میشه.»
«وقتی فکر کردم شاید از کنارم بری... فهمیدم چقدر از دست دادنت میترسم.»
---
لبخند تلخی زد.
سرش را پایین انداخت.
«خیلی سعی کردم این حس رو نادیده بگیرم...»
«ولی نشد.»
---
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام...
به چشمهای مانلی نگاه کرد.
و با صدایی که کمی میلرزید، گفت:
«مشکل اینه... که هر روز بیشتر از دیروز دوستت دارم.»
---
هیچ موسیقیای نبود.
هیچ گل بزرگی...
هیچ مراسم خاصی...
فقط همان یک جمله...
که از ته دلش بیرون آمده بود.
---
مانلی برای چند لحظه هیچ حرفی نزد.
اشک آرامی گوشهی چشمش جمع شد.
نه از ناراحتی...
از شدت احساسی که تمام این مدت در دلش پنهان کرده بود.
---
آرام گفت:
«تهیونگ...»
«من...»
نفس عمیقی کشید.
«دروغ نمیگم...»
«منم مدتهاست نسبت بهت احساس خاصی دارم.»
لبخند کوچکی زد.
«ولی...»
---
تهیونگ ساکت نگاهش میکرد.
مانلی ادامه داد:
«میترسم...»
«از اختلاف سنمون...»
«از حرف مردم...»
«از اینکه یه روز این احساس باعث بشه هر دومون آسیب ببینیم که یک روز پشیمون بشی.»
تهیونگ بدون اینکه حرفش را قطع کند، تا آخر گوش داد.
بعد خیلی آرام گفت:
«میدونم...»
«و برای همین...»
«از همین امشب هیچ جوابی ازت نمیخوام.»
---
مانلی با تعجب نگاهش کرد.
تهیونگ لبخند زد.
«فقط میخواستم حقیقت رو بدونی.»
«اگه یه روز به این نتیجه رسیدی که نمیخوای کنارم باشی...»
«به تصمیمت احترام میذارم.»
«ولی...»
چند لحظه مکث کرد.
«تا وقتی اجازه بدی... همون آدمی میمونم که همیشه هواتو داشت.»
تهیونگ کمی به جلو اومد.
دست چپش را سمت گونه مانلی برد.
سرش رو بهش نزدیک کرد
بوسه ارامی رو لبهایش گذاشت.
پیشانیش را به پیشانی اش چسباند.
«اون دفعه نتونستم خودمو نگه دارم، الان هم نتونستم»
---
اشک از روی گونهی مانلی پایین آمد.
لبخندی زد که از میان اشکها هم زیبا بود.
«تو واقعاً...»
«احمقی...»
هر دو خندیدند.
---
آن شب...
بوسه ای اتفاق نیوفتاد.
فقط...
کنار هم ایستادند.
و به چراغهای شهر نگاه کردند.
اما هر دو میدانستند...
از امشب...
دیگر هیچچیز مثل قبل نخواهد بود.
---
پایان پارت ۹۶... 🤍🌃✨
«بعضی اعترافها برای گرفتن جواب گفته نمیشوند؛ فقط برای این که قلب، دیگر چیزی را پنهان نکند.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برید خر ذوق شید
فقط یه سوال اسمات بشه؟
- ۲۵۱
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط