{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدرخوانده

پدرخوانده

پارت : ۱۳

صدای تیراندازی برای چند ثانیه تمام عمارت را در سکوت فرو برد. نااون بی‌اختیار دستش را روی دهانش گذاشت و با ترس به پنجره خیره شد. چند محافظ با عجله به سمت حیاط دویدند و فضای آرام عمارت، در یک لحظه به میدان آماده‌باش تبدیل شد.

جونگ کوک بدون اینکه ذره‌ای اضطراب در چهره‌اش دیده شود، اسلحه‌اش را از داخل کشوی میز برداشت. نااون با دیدن اسلحه، چند قدم عقب رفت. ذهنش دیگر نمی‌توانست برای اتفاقات اطرافش دلیل عادی پیدا کند.

نااون با صدایی لرزان گفت:
«...شما کی هستین؟»
جونگ کوک چند لحظه سکوت کرد، اما این بار تصمیم گرفت دیگر حقیقت را پنهان نکند.

او آرام به نااون نزدیک شد و گفت:
«قبل از اینکه جواب سؤال تو رو بدم... فقط یه چیز رو بدون. هیچ‌وقت نخواستم ازم بترسی.»

نااون نگاهش را از اسلحه به چشمان جونگ کوک دوخت.
«پس حقیقت چیه؟»

جونگ کوک نفس عمیقی کشید.
«شرکتی که همه می‌شناسن، فقط ظاهر زندگی منه...»

چند ثانیه سکوت کرد و ادامه داد:
«هویت واقعی من... رئیس یکی از بزرگ‌ترین گروه‌های مافیایی کره است.»

انگار زمان برای نااون متوقف شد.
چشم‌هایش از شوک گرد شده بود و حتی نمی‌توانست نفس بکشد.

«...مافیا؟»

جونگ کوک فقط سرش را پایین آورد.
«آره.»

نااون یک قدم عقب رفت.
«نه... این امکان نداره. شما دارین شوخی می‌کنین.»

جونگ کوک آرام جواب داد:
«ای کاش شوخی بود.»

در همان لحظه، یکی از محافظ‌ها با عجله وارد شد.
«رئیس! افراد بلک‌دراگون عقب‌نشینی کردن، ولی قبل از فرار یه پیام گذاشتن.»

برگه‌ای را روی میز گذاشت.

جونگ کوک آن را برداشت و اخم‌هایش در هم رفت.

روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:

"نقطه‌ضعفت را پیدا کردیم."

جونگ کوک بدون اینکه اجازه بدهد نااون نوشته را ببیند، کاغذ را مچاله کرد.

اما نااون متوجه تغییر حالت چهره او شد.

«چی نوشته بود؟»

جونگ کوک آرام گفت:
«هیچی که لازم باشه تو بدونی.»

نااون با ناراحتی جواب داد:
«بازم می‌خواین همه چیز رو ازم مخفی کنین؟»

جونگ کوک نگاهش کرد.
«چون نمی‌خوام وارد این دنیا بشی.»

«ولی من همین الان داخل این دنیا هستم!»

این جمله باعث شد جونگ کوک سکوت کند.
حق با نااون بود.

جونگ کوک آرام گفت:
«از روزی که وارد این عمارت شدی... دیگه راه برگشتی وجود نداره.»

نااون برای اولین بار ترس واقعی را احساس کرد.
او فقط دنبال یک سقف امن بود...
نه زندگی در کنار یک رئیس مافیا.

چند دقیقه بعد، نااون بدون اینکه چیزی بگوید، به اتاقش رفت و در را بست.

او روی تخت نشست، زانوهایش را بغل کرد و اشک‌هایش بی‌صدا روی گونه‌هایش سرازیر شد.

پشت همان در، جونگ کوک چند لحظه ایستاد.
دستش را بالا آورد تا در بزند...
اما پشیمان شد.

زیر لب فقط یک جمله گفت:
«ببخشید... ولی اگه دوباره حق انتخاب داشتم، باز هم ازت محافظت می‌کردم.»

━━━━━━━━━━━━━━━

نااون آن شب تصمیمی گرفت که اگر عملی‌اش می‌کرد، شاید دیگر هرگز جونگ کوک را نمی‌دید...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۵)

پدرخوانده پارت : ۱۲ نااون با نگرانی پرده را کنار زد و دوباره...

پدرخوانده پارت : ۱۱ درِ بزرگ عمارت با صدایی آرام پشت سر نااو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط