پدرخوانده
پدرخوانده
پارت : ۱۴
صبح روز بعد، نور خورشید از میان پردههای اتاق به داخل میتابید، اما نااون هیچ میلی به بلند شدن نداشت. تمام شب را با فکر کردن به حرفهای جونگ کوک بیدار مانده بود. هر بار که چشمانش را میبست، جملهی «من رئیس یکی از بزرگترین گروههای مافیایی کرهام» در ذهنش تکرار میشد.
بعد از چند دقیقه، از تخت پایین آمد و به سمت پنجره رفت. محوطه عمارت مثل همیشه آرام به نظر میرسید؛ انگار اتفاقات دیشب فقط یک کابوس بوده است. اما محافظهایی که در گوشهوکنار باغ ایستاده بودند، حقیقت را یادآوری میکردند.
نااون آهی کشید و لباسش را عوض کرد. وقتی از اتاق بیرون آمد، یکی از خدمتکارها با لبخند گفت:
«صبح بخیر، خانم نااون. رئیس منتظر شما هستن تا صبحانه میل کنین.»
او فقط سرش را تکان داد و آرام به سمت سالن غذاخوری رفت.
جونگ کوک از قبل پشت میز نشسته بود و روزنامهای در دست داشت. با شنیدن صدای قدمهای نااون، روزنامه را بست و گفت:
«صبح بخیر.»
نااون بدون اینکه به چشمانش نگاه کند، جواب داد:
«صبح بخیر...»
چند دقیقه اول، فقط صدای برخورد قاشق و چنگال با بشقاب شنیده میشد. سکوت بین آنها از هر گفتوگویی سنگینتر بود.
بالاخره جونگ کوک سکوت را شکست.
«اگه میخوای بری... جلوت رو نمیگیرم.»
نااون سرش را بالا آورد.
جونگ کوک ادامه داد:
«همون روزی که وارد این خونه شدی، گفتم هر وقت بخوای میتونی بری. هنوزم روی حرفم هستم.»
نااون چند لحظه به او خیره ماند.
«پس چرا این همه محافظ دور و برم هستن؟»
جونگ کوک با آرامش جواب داد:
«نه برای اینکه زندانیت کنم... برای اینکه زنده بمونی.»
این بار نااون چیزی نگفت.
بعد از صبحانه، تصمیم گرفت کمی در باغ قدم بزند تا ذهنش آرام شود. باغ عمارت آنقدر بزرگ بود که بیشتر شبیه یک پارک خصوصی به نظر میرسید. صدای پرندهها و آبنمای وسط باغ، کمی از اضطرابش کم کرد.
در حالی که روی نیمکتی نشسته بود، صدای دو محافظ را شنید که متوجه حضورش نشده بودند.
یکی آهسته گفت:
«رئیس دیشب تا صبح بیدار بود.»
دیگری جواب داد:
«تعجبی نداره... از وقتی خانم نااون اومده، خودش شخصاً امنیتش رو بررسی میکنه.»
«یادته رئیس هیچوقت برای کسی این کارا رو نمیکرد؟»
«آره... حتی برای نزدیکترین افرادش هم نه.»
نااون ناخودآگاه به فکر فرو رفت.
اگر جونگ کوک فقط از روی وظیفه از او محافظت میکرد...
پس چرا خودش شبها بیدار میماند؟
چرا شخصاً به دانشگاه آمده بود؟
چرا حاضر شده بود راز بزرگ زندگیاش را برای او فاش کند؟
همان موقع، یکی از محافظها با عجله به سمت جونگ کوک دوید و چیزی در گوشش گفت.
جونگ کوک فوراً از جایش بلند شد.
قبل از اینکه سوار ماشین شود، فقط یک لحظه برگشت و نگاهش با نگاه نااون تلاقی کرد.
بدون اینکه چیزی بگوید، سوار خودرو شد و عمارت را ترک کرد.
نااون تا وقتی ماشین از دیدش ناپدید شد، همانجا ایستاد.
برای اولین بار...
نگران کسی شده بود که تا چند روز پیش حتی او را نمیشناخت.
━━━━━━━━━━━━━━━
اما جونگ کوک نمیدانست وقتی امشب به عمارت برگردد، اتفاقی خواهد افتاد که دیگر نمیتواند احساس واقعیاش را از نااون پنهان کند...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
استوری رو چک نمی کنی ؟
یک چیزی گذاشتم اصلا...
راستی دوستان من همه خبر هارو توی استوری می گم پس همیشه چک کنید 😅
پارت : ۱۴
صبح روز بعد، نور خورشید از میان پردههای اتاق به داخل میتابید، اما نااون هیچ میلی به بلند شدن نداشت. تمام شب را با فکر کردن به حرفهای جونگ کوک بیدار مانده بود. هر بار که چشمانش را میبست، جملهی «من رئیس یکی از بزرگترین گروههای مافیایی کرهام» در ذهنش تکرار میشد.
بعد از چند دقیقه، از تخت پایین آمد و به سمت پنجره رفت. محوطه عمارت مثل همیشه آرام به نظر میرسید؛ انگار اتفاقات دیشب فقط یک کابوس بوده است. اما محافظهایی که در گوشهوکنار باغ ایستاده بودند، حقیقت را یادآوری میکردند.
نااون آهی کشید و لباسش را عوض کرد. وقتی از اتاق بیرون آمد، یکی از خدمتکارها با لبخند گفت:
«صبح بخیر، خانم نااون. رئیس منتظر شما هستن تا صبحانه میل کنین.»
او فقط سرش را تکان داد و آرام به سمت سالن غذاخوری رفت.
جونگ کوک از قبل پشت میز نشسته بود و روزنامهای در دست داشت. با شنیدن صدای قدمهای نااون، روزنامه را بست و گفت:
«صبح بخیر.»
نااون بدون اینکه به چشمانش نگاه کند، جواب داد:
«صبح بخیر...»
چند دقیقه اول، فقط صدای برخورد قاشق و چنگال با بشقاب شنیده میشد. سکوت بین آنها از هر گفتوگویی سنگینتر بود.
بالاخره جونگ کوک سکوت را شکست.
«اگه میخوای بری... جلوت رو نمیگیرم.»
نااون سرش را بالا آورد.
جونگ کوک ادامه داد:
«همون روزی که وارد این خونه شدی، گفتم هر وقت بخوای میتونی بری. هنوزم روی حرفم هستم.»
نااون چند لحظه به او خیره ماند.
«پس چرا این همه محافظ دور و برم هستن؟»
جونگ کوک با آرامش جواب داد:
«نه برای اینکه زندانیت کنم... برای اینکه زنده بمونی.»
این بار نااون چیزی نگفت.
بعد از صبحانه، تصمیم گرفت کمی در باغ قدم بزند تا ذهنش آرام شود. باغ عمارت آنقدر بزرگ بود که بیشتر شبیه یک پارک خصوصی به نظر میرسید. صدای پرندهها و آبنمای وسط باغ، کمی از اضطرابش کم کرد.
در حالی که روی نیمکتی نشسته بود، صدای دو محافظ را شنید که متوجه حضورش نشده بودند.
یکی آهسته گفت:
«رئیس دیشب تا صبح بیدار بود.»
دیگری جواب داد:
«تعجبی نداره... از وقتی خانم نااون اومده، خودش شخصاً امنیتش رو بررسی میکنه.»
«یادته رئیس هیچوقت برای کسی این کارا رو نمیکرد؟»
«آره... حتی برای نزدیکترین افرادش هم نه.»
نااون ناخودآگاه به فکر فرو رفت.
اگر جونگ کوک فقط از روی وظیفه از او محافظت میکرد...
پس چرا خودش شبها بیدار میماند؟
چرا شخصاً به دانشگاه آمده بود؟
چرا حاضر شده بود راز بزرگ زندگیاش را برای او فاش کند؟
همان موقع، یکی از محافظها با عجله به سمت جونگ کوک دوید و چیزی در گوشش گفت.
جونگ کوک فوراً از جایش بلند شد.
قبل از اینکه سوار ماشین شود، فقط یک لحظه برگشت و نگاهش با نگاه نااون تلاقی کرد.
بدون اینکه چیزی بگوید، سوار خودرو شد و عمارت را ترک کرد.
نااون تا وقتی ماشین از دیدش ناپدید شد، همانجا ایستاد.
برای اولین بار...
نگران کسی شده بود که تا چند روز پیش حتی او را نمیشناخت.
━━━━━━━━━━━━━━━
اما جونگ کوک نمیدانست وقتی امشب به عمارت برگردد، اتفاقی خواهد افتاد که دیگر نمیتواند احساس واقعیاش را از نااون پنهان کند...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
استوری رو چک نمی کنی ؟
یک چیزی گذاشتم اصلا...
راستی دوستان من همه خبر هارو توی استوری می گم پس همیشه چک کنید 😅
- ۱.۲k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط