پدرخوانده
پدرخوانده
پارت : ۱۵
ساعت از هشت شب گذشته بود، اما هنوز خبری از جونگ کوک نبود. نااون چند بار بیاختیار به ساعت دیواری نگاه کرد و دوباره سرش را پایین انداخت. خودش هم نمیدانست چرا اینقدر بیقرار شده است.
یکی از خدمتکارها با لبخند گفت:
«خانم نااون، شام سرد میشه.»
نااون آرام جواب داد:
«من... منتظر آقای جئون میمونم.»
خدمتکار لحظهای مکث کرد.
«رئیس معمولاً هیچوقت کسی رو منتظر خودش نمیذاره... حتماً کار مهمی پیش اومده.»
نااون چیزی نگفت، اما دلش آشوب بود. با اینکه سعی میکرد احساساتش را انکار کند، نگرانی از چهرهاش پیدا بود.
در همان زمان، جونگ کوک داخل ساختمان مرکزی شرکتش جلسهای محرمانه با افراد مورد اعتمادش داشت. روی میز، نقشههایی از فعالیت باند رقیب و گزارشهای امنیتی دیده میشد.
یکی از افراد گفت:
«رئیس، بلکدراگون دست از سر دختر برنمیداره. اونا فهمیدن حضور نااون روی تصمیمهای شما اثر میذاره.»
جونگ کوک با صدایی محکم پاسخ داد:
«اشتباه میکنن. اگر لازم باشه، خودم جلوی همهشون میایستم.»
مرد دیگری با احتیاط پرسید:
«رئیس... ارزشش رو داره؟»
جونگ کوک بدون ذرهای تردید گفت:
«بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
چند ساعت بعد، خودروی مشکی وارد محوطه عمارت شد. نااون که از پنجره اتاقش بیرون را نگاه میکرد، با دیدن ماشین بیاختیار نفس راحتی کشید.
وقتی جونگ کوک وارد سالن شد، اولین کسی که مقابلش ایستاد نااون بود.
«شما... حالتون خوبه؟»
جونگ کوک با تعجب نگاهش کرد.
«نگرانم بودی؟»
نااون کمی دستپاچه شد و نگاهش را دزدید.
«نـ... نه... فقط دیر کرده بودین.»
گوشه لب جونگ کوک به لبخند خیلی کمرنگی باز شد.
«متأسفم که نگرانت کردم.»
برای چند لحظه، هیچکدام چیزی نگفتند. سکوت بینشان دیگر مثل قبل سرد نبود؛ انگار آرامآرام جای خودش را به صمیمیتی ناآشنا میداد.
جونگ کوک پاکت کوچکی را از جیب کتش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
«این برای توئه.»
نااون با تعجب پاکت را باز کرد. داخل آن، کارت دانشجویی جدید، برگه تمدید بورسیه و نامهای از دانشگاه بود که نشان میداد تمام مشکلات اداریاش برطرف شده است.
او با ناباوری پرسید:
«این کار... کار شما بود؟»
جونگ کوک آرام سرش را تکان داد.
«فقط خواستم بدون دغدغه درست رو ادامه بدی.»
نااون برای اولین بار لبخند صمیمانهای زد.
«...ممنونم.»
جونگ کوک چند ثانیه به همان لبخند خیره ماند. انگار تمام خستگی روزش با دیدن آن از بین رفته بود.
در همان لحظه، تلفن جونگ کوک زنگ خورد. بعد از چند ثانیه گوش دادن، چهرهاش دوباره جدی شد.
«فهمیدم... هیچ اقدامی نکنین تا خودم برسم.»
تماس را قطع کرد و رو به نااون گفت:
«ممکنه فردا اوضاع کمی شلوغ باشه.»
نااون با نگرانی پرسید:
«اتفاق بدی افتاده؟»
جونگ کوک لبخند آرامی زد؛ لبخندی که بیشتر برای آرام کردن او بود تا خودش.
«تا وقتی من کنارتم، اجازه نمیدم اتفاقی برات بیفته.»
آن شب، نااون تا دیر وقت به همین جمله فکر میکرد؛ جملهای که برای اولین بار، حس امنیت را در دلش زنده کرده بود.
━━━━━━━━━━━━━━━
فردا، جونگ کوک دیگر نمیتوانست احساسی را که مدتها در دلش پنهان کرده بود، مخفی نگه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۵
ساعت از هشت شب گذشته بود، اما هنوز خبری از جونگ کوک نبود. نااون چند بار بیاختیار به ساعت دیواری نگاه کرد و دوباره سرش را پایین انداخت. خودش هم نمیدانست چرا اینقدر بیقرار شده است.
یکی از خدمتکارها با لبخند گفت:
«خانم نااون، شام سرد میشه.»
نااون آرام جواب داد:
«من... منتظر آقای جئون میمونم.»
خدمتکار لحظهای مکث کرد.
«رئیس معمولاً هیچوقت کسی رو منتظر خودش نمیذاره... حتماً کار مهمی پیش اومده.»
نااون چیزی نگفت، اما دلش آشوب بود. با اینکه سعی میکرد احساساتش را انکار کند، نگرانی از چهرهاش پیدا بود.
در همان زمان، جونگ کوک داخل ساختمان مرکزی شرکتش جلسهای محرمانه با افراد مورد اعتمادش داشت. روی میز، نقشههایی از فعالیت باند رقیب و گزارشهای امنیتی دیده میشد.
یکی از افراد گفت:
«رئیس، بلکدراگون دست از سر دختر برنمیداره. اونا فهمیدن حضور نااون روی تصمیمهای شما اثر میذاره.»
جونگ کوک با صدایی محکم پاسخ داد:
«اشتباه میکنن. اگر لازم باشه، خودم جلوی همهشون میایستم.»
مرد دیگری با احتیاط پرسید:
«رئیس... ارزشش رو داره؟»
جونگ کوک بدون ذرهای تردید گفت:
«بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
چند ساعت بعد، خودروی مشکی وارد محوطه عمارت شد. نااون که از پنجره اتاقش بیرون را نگاه میکرد، با دیدن ماشین بیاختیار نفس راحتی کشید.
وقتی جونگ کوک وارد سالن شد، اولین کسی که مقابلش ایستاد نااون بود.
«شما... حالتون خوبه؟»
جونگ کوک با تعجب نگاهش کرد.
«نگرانم بودی؟»
نااون کمی دستپاچه شد و نگاهش را دزدید.
«نـ... نه... فقط دیر کرده بودین.»
گوشه لب جونگ کوک به لبخند خیلی کمرنگی باز شد.
«متأسفم که نگرانت کردم.»
برای چند لحظه، هیچکدام چیزی نگفتند. سکوت بینشان دیگر مثل قبل سرد نبود؛ انگار آرامآرام جای خودش را به صمیمیتی ناآشنا میداد.
جونگ کوک پاکت کوچکی را از جیب کتش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
«این برای توئه.»
نااون با تعجب پاکت را باز کرد. داخل آن، کارت دانشجویی جدید، برگه تمدید بورسیه و نامهای از دانشگاه بود که نشان میداد تمام مشکلات اداریاش برطرف شده است.
او با ناباوری پرسید:
«این کار... کار شما بود؟»
جونگ کوک آرام سرش را تکان داد.
«فقط خواستم بدون دغدغه درست رو ادامه بدی.»
نااون برای اولین بار لبخند صمیمانهای زد.
«...ممنونم.»
جونگ کوک چند ثانیه به همان لبخند خیره ماند. انگار تمام خستگی روزش با دیدن آن از بین رفته بود.
در همان لحظه، تلفن جونگ کوک زنگ خورد. بعد از چند ثانیه گوش دادن، چهرهاش دوباره جدی شد.
«فهمیدم... هیچ اقدامی نکنین تا خودم برسم.»
تماس را قطع کرد و رو به نااون گفت:
«ممکنه فردا اوضاع کمی شلوغ باشه.»
نااون با نگرانی پرسید:
«اتفاق بدی افتاده؟»
جونگ کوک لبخند آرامی زد؛ لبخندی که بیشتر برای آرام کردن او بود تا خودش.
«تا وقتی من کنارتم، اجازه نمیدم اتفاقی برات بیفته.»
آن شب، نااون تا دیر وقت به همین جمله فکر میکرد؛ جملهای که برای اولین بار، حس امنیت را در دلش زنده کرده بود.
━━━━━━━━━━━━━━━
فردا، جونگ کوک دیگر نمیتوانست احساسی را که مدتها در دلش پنهان کرده بود، مخفی نگه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۷۷۲
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط