{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند کودک با یکدیگر مشغول بازی بودند، ناگهان زنی از دور پی

چند کودک با یکدیگر مشغول بازی بودند، ناگهان زنی از دور پیدا شد و کودکی را از آن میان صدا کرد و لحظه یی چند با آن کودک نجوا کرد.

پس از آنکه کودک بازگشت هم بازی های او اصرار کردند که از صحبت او با آن زن مطلع شوند و به دور او حلقه زدند!

کودک از آنها پرسید:
آیا شما می توانید یک راز مهمی را پیش خود نگهدارید؟!

همه با صدای بلند فریاد کردند:
آری، آری!

کودک گفت:
من هم همینطور!
دیدگاه ها (۸)

خوشبخت باشید ....همان باشید که خدا می خواهد !عزیز خدا بودن...

مردی با دوچرخه به خط مرزی می‌رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود ...

روباهی از شتری پرسید: «عمق این رودخانه چه اندازه است؟» شتر ج...

من برای متنفر بودن از کسانی که از من متنفرند وقتی ندارم؛زیرا...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۹۶چند ساعتی میشد که مشغول تمرین بود...

داستان زیبایی از کودکی امام سجاد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط