{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های مافیا

سایه‌های مافیا
پارت : ۲۷

چند روز از دیدار میره با مادرش گذشته بود.
بعد از سال‌ها، آرامش واقعی به زندگی‌شان برگشته بود.
دیگر هیچ رازی میان آن‌ها باقی نمانده بود.
جونگ کوک هم برای اولین بار، با خیال راحت نفس می‌کشید.
انگار تمام زخم‌های گذشته کم‌کم در حال التیام بودند.

آن عصر...
جونگ کوک به میره گفت:
«آماده شو، می‌خوام یه جا ببرمت.»
میره با لبخند پرسید:
«بازم سورپرایز؟»
جونگ کوک فقط لبخند زد.

چند دقیقه بعد...
ماشین کنار خانه مادر میره توقف کرد.
میره با تعجب به جونگ کوک نگاه کرد.
او آرام گفت:
«فکر کردم وقتشه دوباره دور یه میز جمع بشیم.»
میره لبخند گرمی زد.

مادرش با دیدن آن دو،
در را با روی باز باز کرد.
این بار دیگر اشکی در چشمانش نبود.
فقط لبخند...
لبخندی که سال‌ها منتظرش بود.

خانه با بوی غذای خانگی پر شده بود.
میره با ذوق به آشپزخانه رفت.
مثل سال‌های کودکی،
کنار مادرش مشغول چیدن میز شد.
دلش برای همین لحظه‌های ساده تنگ شده بود.

جونگ کوک هم کنار مین سو نشست.
هر دو درباره گذشته حرف زدند.
مین سو با لبخند گفت:
«پدرت اگه امروز بود...
حتماً بهت افتخار می‌کرد.»

جونگ کوک سرش را پایین انداخت.
«فقط خوشحالم که تونستم به قولی که بهش داده بودم عمل کنم.»
مین سو دستش را روی شانه او گذاشت.
«تو بیشتر از یه قول رو حفظ کردی...
خانواده‌ش رو هم حفظ کردی.»

میره از دور،
لبخند آن دو را دید.
قلبش آرام گرفت.
سال‌ها فکر می‌کرد جونگ کوک همه چیز را از او گرفته...
اما حالا می‌دید،
او تمام تلاشش را کرده بود تا چیزی را از دست ندهد.

بعد از شام،
همه دور حیاط کوچک خانه نشستند.
چای می‌نوشیدند
و از خاطرات قدیمی حرف می‌زدند.
صدای خنده، فضای خانه را پر کرده بود.

مادر میره ناگهان گفت:
«از امروز...
این خونه همیشه خونه شما هم هست.»
میره بی‌اختیار دست مادرش را گرفت.
«دیگه هیچ‌وقت تنهات نمی‌ذارم.»

هوا کم‌کم تاریک شد.
جونگ کوک و میره از همه خداحافظی کردند.
مادرش آن‌ها را تا دم در بدرقه کرد.
برای اولین بار،
این خداحافظی بوی جدایی نمی‌داد.

داخل ماشین...
میره سرش را به شیشه تکیه داد.
لبخند آرامی روی لبش بود.
جونگ کوک نگاهی به او انداخت.
«خوشحالی؟»

میره آرام گفت:
«خیلی...»
«حس می‌کنم بعد از سال‌ها،
دوباره خانواده دارم.»
جونگ کوک لبخند زد.
«و این تازه اولشه.»

وقتی به عمارت رسیدند،
هوا کاملاً تاریک شده بود.
کارکنان عمارت با احترام از آن‌ها استقبال کردند.
خانه دیگر سرد و خالی نبود.
حس زندگی در تمام گوشه‌هایش جریان داشت.

میره آرام وارد اتاقشان شد.
نگاهش روی قاب عکس عروسی‌شان افتاد.
لبخند زد و آن را مرتب روی میز گذاشت.
جونگ کوک از پشت سر نزدیک شد.

خیلی آرام گفت:
«دیگه ازم دور نمی‌شی، نه؟»
میره برگشت،
دستانش را دور گردن او حلقه کرد
و با لبخندی از ته دل گفت:
«خونه...
هرجاییه که تو اونجا باشی.»

جونگ کوک پیشانی‌اش را به پیشانی میره تکیه داد.
هر دو چند لحظه در سکوت به هم نگاه کردند.
نه نیازی به قول بود،
نه نیازی به توضیح.
چون هر دو می‌دانستند...
این بار، عشقشان برای همیشه ماندنی است.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۱)

سایه‌های مافیاپارت : ۲۸ دو هفته از آن روز گذشته بود.زندگی، آ...

سایه‌های مافیاپارت : ۲۹ یک سال بعد... عمارت، از همیشه زنده‌ت...

سایه‌های مافیاپارت : ۲۶ صبح روز بعد...نور خورشید از پنجره‌ها...

سایه‌های مافیاپارت : ۲۵ سه روز از دستگیری کیم دوهان گذشته بو...

سایه‌های مافیاپارت : ۲۴ سه روز از دستگیری کیم دوهان گذشته بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط