《 ازدواج نافرجام 》
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 37 (๑˙❥˙๑)
اما فکرش جایی دیگری بود و اصلا به صحنه های فیلم توجه نداشت و تپش قلبش زمانی زیاد شد که عطر جونگکوک رو در نزدیکی خودش احساس کرد که کنار نشست و به تبعیت از اون به فیلم خیره شد دختر دوباره به پشتی تشکی تکیه داد و خودش رو میان کوسن ها پنهان کرد ... لحظاتی سکوتی سنگینی بین شون بود و تنها صدایی که به گوش می رسید صدای کاراکتر های فیلم بود
دختر نیم نگاهی از گوشه چشمی بهش کرد که مثل همیشه با همون اخم ریزی مردانه به فیلم نگاه میکرد ... زمانی این سکوت شکست که کاراکتر های فیلم عاشقانه ای که درحال تماشاش بود دعوای جزعی کردن و این باعث سوال جونگکوک شد و سکوت رو شکست
جونگکوک : مگه پسر پیچاره چیکار کرده که انقدر براش ناز میکنه ؟
با صدای جونگکوک دختر نگاهش رو ازش گرفت و دوباره به فیلم نگاه کرد تا متوجه حرف جونگکوک بشه و این بار دختر نظرش رو بیان کرد
ویوا : شاید فقد باید ازش بپرسه که چیکار کنه تا بخشیده بشه با حداقل به حرف گوش بده
دختر با این حرف خا ناخواه حرف رو به رابطه خودشو کشونده بود و جونگکوک هم متوجه این لحن کنایه دارش شد و نگاهش رو به نیم روخ دختر دوخت و با همون لحنی جدی و بدون حاشیه روک گفت
جونگکوک : و تو میخواهی برات چیکار کنم تا منو ببخشی... اشتباه نکن بخاطر رابطهای دیشب اصلا پشیمون نیستم تو زن منی و هر وقت بخوام میتونم باهات رابطه داشته باشم اما بخاطر اون سیلی...
لحظه مکث کرد و دوباره نگاهش رو به جلو دوخت... حالا که بحث رو به سمته رابطه خودشون کشید بود دختر تصمیم گرفت بازم با حرفهای بی جا عصبی اش نکنه و فقد چیزی که ازش میخواست رو بهش بگه
پس مثل خودش بدون حاشیه و روک گفت
ویوا : بدون اجازه من بهم دست نمیزنی....
مردمک چشماش رو دوباره سمته دختر چرخوندن و توی چشماش خیره شد تا متوجه بشه درست شنیده یا نه اما توی چشمای دختر هیچ اثری از شک و تردید نبود لحظه رو بدون هیچ حرفی توی چشماش نگاه میکرد
حالا که تصمیم گرفته بود مسیر زندگیش رو جوری دیگری پیش ببره این رو هم باید به جون میخرید ... بدون اینکه چشم از مردمک های لرزان چشمای دختر برداره به همون لحنی جدی گفت
جونگکوک : باشه قبوله ... اما تو هم بدون اجازه من بیرون نمیری...
دختر لحظه فکر کرد اشتباه شنیده فکر میکرد با گفتن این حرف با عصبانیت و فریاد های بلند رو به رو میشه اما حالا تنها چیزی که توی چشم های جونگکوک میدید جدیت و شاید هم کمی خشم بود
اما خوشحال بود که این بار به نظرش احترام گذاشت و براش مهمه...لب ریزی روی لبهاش نقش بست و با ذوق انگشت کوچیکش رو بالا آورد و با اینبار با چشمای خندون بهش خیره شده
ویوا : قول میدی ؟
(๑˙❥˙๑) پارت 37 (๑˙❥˙๑)
اما فکرش جایی دیگری بود و اصلا به صحنه های فیلم توجه نداشت و تپش قلبش زمانی زیاد شد که عطر جونگکوک رو در نزدیکی خودش احساس کرد که کنار نشست و به تبعیت از اون به فیلم خیره شد دختر دوباره به پشتی تشکی تکیه داد و خودش رو میان کوسن ها پنهان کرد ... لحظاتی سکوتی سنگینی بین شون بود و تنها صدایی که به گوش می رسید صدای کاراکتر های فیلم بود
دختر نیم نگاهی از گوشه چشمی بهش کرد که مثل همیشه با همون اخم ریزی مردانه به فیلم نگاه میکرد ... زمانی این سکوت شکست که کاراکتر های فیلم عاشقانه ای که درحال تماشاش بود دعوای جزعی کردن و این باعث سوال جونگکوک شد و سکوت رو شکست
جونگکوک : مگه پسر پیچاره چیکار کرده که انقدر براش ناز میکنه ؟
با صدای جونگکوک دختر نگاهش رو ازش گرفت و دوباره به فیلم نگاه کرد تا متوجه حرف جونگکوک بشه و این بار دختر نظرش رو بیان کرد
ویوا : شاید فقد باید ازش بپرسه که چیکار کنه تا بخشیده بشه با حداقل به حرف گوش بده
دختر با این حرف خا ناخواه حرف رو به رابطه خودشو کشونده بود و جونگکوک هم متوجه این لحن کنایه دارش شد و نگاهش رو به نیم روخ دختر دوخت و با همون لحنی جدی و بدون حاشیه روک گفت
جونگکوک : و تو میخواهی برات چیکار کنم تا منو ببخشی... اشتباه نکن بخاطر رابطهای دیشب اصلا پشیمون نیستم تو زن منی و هر وقت بخوام میتونم باهات رابطه داشته باشم اما بخاطر اون سیلی...
لحظه مکث کرد و دوباره نگاهش رو به جلو دوخت... حالا که بحث رو به سمته رابطه خودشون کشید بود دختر تصمیم گرفت بازم با حرفهای بی جا عصبی اش نکنه و فقد چیزی که ازش میخواست رو بهش بگه
پس مثل خودش بدون حاشیه و روک گفت
ویوا : بدون اجازه من بهم دست نمیزنی....
مردمک چشماش رو دوباره سمته دختر چرخوندن و توی چشماش خیره شد تا متوجه بشه درست شنیده یا نه اما توی چشمای دختر هیچ اثری از شک و تردید نبود لحظه رو بدون هیچ حرفی توی چشماش نگاه میکرد
حالا که تصمیم گرفته بود مسیر زندگیش رو جوری دیگری پیش ببره این رو هم باید به جون میخرید ... بدون اینکه چشم از مردمک های لرزان چشمای دختر برداره به همون لحنی جدی گفت
جونگکوک : باشه قبوله ... اما تو هم بدون اجازه من بیرون نمیری...
دختر لحظه فکر کرد اشتباه شنیده فکر میکرد با گفتن این حرف با عصبانیت و فریاد های بلند رو به رو میشه اما حالا تنها چیزی که توی چشم های جونگکوک میدید جدیت و شاید هم کمی خشم بود
اما خوشحال بود که این بار به نظرش احترام گذاشت و براش مهمه...لب ریزی روی لبهاش نقش بست و با ذوق انگشت کوچیکش رو بالا آورد و با اینبار با چشمای خندون بهش خیره شده
ویوا : قول میدی ؟
- ۱۹.۲k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط