{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

《 ازدواج نافرجام 》

《 ازدواج نافرجام 》
⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 38 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩

ویوا : قول میدی ؟
جونگکوک نگاهش رو از چشماش دختر‌ پایین آورد و به انگشتش نگاه کرد و دوباره نگاهش کشیده شد سمت صورتش و لبخندی که روی لبهاش بود
اون هم متقابلا انگشت کوچیکش رو بالا آورد و دوره انگشت دختر حلقه کرد ...... جونگکوک : قول میدم
لبخند دختر از شنیدن این حرف بیشتر شد و لبش رو ریز گاز گرفت شنیدن این واژه از جونگکوک برایش غیر قابل باور بود اما حالا رنگ نگاهش فرق داشت همراه اون جدیت خشم غروری که توی چشماش موج میزد چیزی دیگری هم اضافه شده بود نمیتونست اسم رو عشق یا دوست داشتن گذاشت اما اون بهش اهمیت می‌داد و همین برایش کافی بود شایدم شروع احساس دیگری بود ... اصلا متوجه این نبود که خیلی وقته از فاصله نزدیک به صورتش خیره شده و اونم هم لحظه نگاه رو از چهره اش نگرفته و حتا صورتش رو بیشتر بهش نزدیک کرد لحظه‌ای از حساس کرد نگاهش رنگ شیطنت گرفته و این با حرفی که زد بهش ثابت شد
جونگکوک : و اگه خودت خواستی چی ؟
دختر لحظه احساس کرد گونه هایش داغ شده و مطمئن بود جونگکوک هم متوجه قرمزی گونه هایش شده
برای همین زود نگاهش رو به سمته دیگری چرخوند و ازش فاصله گرفت با عجله از روی تشک بلند شد
ویوا : حتما گشنه ای میرم به خانم هان توی چیدن میز کمک کنم
نشنیدن جوابی از دختر دست پاچگی اش باعث پوزخند ریز‌ جونگکوک شد و مسیر رفتنش رو دنبال کرد که قبل از خارج شدن از اتاق برگشت و با لبخند ملیحی بهش نگاه کرد وقتی متوجه نگاه های خیر اون شد با عجله از اتاق خارج شد
.........
شاید ناراحتی هنوز درون قلبش بود اما باید میگذشت باید می‌بخشید تا زندگی کند با همه این ها هنوز دوستش داشت هنوز با هر نگاه همون حس پچگانه توی قلبش شعله ور میشد ... سکوت خفه کننده ای توی سالن پیچیده بود و تنها صدایی که به گوش می‌رسید صدای قاشق
میدونست حالا که همه چیز بینشون آرام شده پیش کشیدن این بحث درست نیست اما کاری بود که میخواست انجام بده حتا اگه شده بخاطر دوستش ... نیم نگاهی به جونگکوک انداخت که درحال خوردن غذا اش بود و گاهی هم تبلت‌ اش رو چک میکرد
جونگکوک : اگه براندازه کردن صورت من تموم شده شام تو بخور
این حرف ها رو درحالی زد که نگاهش هنوز به تبلت‌ اش بود دختر متعجب از حرفی که شنیده بود صورتش رو کاملآ سمته جونگکوک چرخوند و با صدایی آرومی گفت
ویوا : خوب راستش اخر این هفته تولد اینها ست و یه مهمونی کوچیک گرفته
دیدگاه ها (۳)

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 39 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩دخت...

ادامه پارت ۳۹دختر کمی توی خودش جمع شد با لحنی زمزمه وار گفت ...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 37 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ ام...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 36 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩رمز...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 143 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ای...

عشق ممنوع part=۱۱(دفترچه خاطرات جونگکوک – شب، خونه)"هفته گذش...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 144 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩وی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط