{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوست داشتن چمدان‌یست

دوست داشتن چمدان‌یست
در دستانِ بلاتکلیف ترین مسافر
که راهی اش می کنند
بی آنکه بداند کجا
بداند کِی
نه شماره ی پروازی
نه بلیطِ قطاری
او می ماند و چمدان
و تماشایِ هرروزه ی مسافرانی که
با لبخند
با اشک
از هم جدا می شوند
به هم می رسند
و او
نه می داند باید گریه کند
نه می داند باید بخندد
دیدگاه ها (۱)

تنهایی همین استتکرار نامنظم من بی توبی آنکه بدانی برای تو نف...

دلــم آرامــش می خــواهددر بـــی دلهـــره تـــرین آغـــوش دن...

اصلا هیچوقت برنگرددر این خانه نه گلی ماندهکه بوی روزهای گذشت...

بعضی چیزها را نمی‌توان بر زبان راند...بعضی از حرف‌ها همیشه پ...

......//برده ی زیبا//......

#تاج_و_طوفانپارت ۱۲۳: خانه‌ای که هنوز بوی امنیت می‌دهددرِ خا...

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط