#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۲۳: خانهای که هنوز بوی امنیت میدهد
درِ خانه آهسته باز شد.
سوآ چند ثانیه پشت در ایستاده بود.
انگار پاهایش برای داخل رفتن مردد بودند.
جیهوپ جلوتر رفت و با صدای معمولی گفت:
— «مامان… بابا… ما اومدیم.»
صدای مادرشان از آشپزخانه آمد.
— «اومدین؟ شام تقریباً آماد...»
اما وقتی وارد سالن شد، جملهاش نصفه ماند.
چشمش اول به سوآ افتاد.
به صورت رنگپریدهاش.
به چشمهای قرمزش.
و بعد به چمدان کوچکی که در دستش بود.
لبخند روی لبهایش آرام محو شد.
— «سوآ…؟»
چند قدم جلو آمد.
— «چی شده عزیزم؟»
سوآ سعی کرد لبخند بزند.
اما لبخندش بیشتر شبیه شکستن بود.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— «سلام مامان.»
مادر دیگر طاقت نیاورد.
او را در آغوش کشید.
همین که سوآ بوی آشنای لباس مادرش را حس کرد…
تمام مقاومتی که از صبح نگه داشته بود فرو ریخت.
صورتش را در شانه مادرش پنهان کرد و بیصدا گریه کرد.
مادر آرام پشتش را نوازش کرد.
— «هیش… آروم باش… هرچی شده گذشته.»
پدرشان هم از اتاق بیرون آمد.
وقتی سوآ را در آن حالت دید، اخم نگرانی روی صورتش نشست.
— «چی شده؟»
جیهوپ آرام جواب داد:
— «از قصر اومده بیرون.»
پدر ابروهایش بالا رفت.
— «بیرون؟ یعنی چی؟»
سوآ آهسته از آغوش مادر جدا شد.
سریع اشکهایش را پاک کرد.
— «چیزی نیست بابا…»
لبخند کمرنگی زد.
— «فقط… اونجا جای من نبود.»
مادر با نگرانی به صورتش نگاه کرد.
پدر نفس عمیقی کشید.
مادر دست سوآ را گرفت.
— «مهم نیست چی شده.»
لبخند گرمی زد.
— «اینجا خونته.»
پدر هم آرام گفت:
— «تا وقتی ما هستیم، تو تنها نیستی.»
سوآ سرش را پایین انداخت.
— «ممنونم.»
چند لحظه بعد گفت:
— «من میرم تو اتاقم.»
و آرام از پلهها بالا رفت.
در اتاقش را بست.
همه چیز همانطور بود که قبل از رفتنش به قصر گذاشته بود.
میز کارش.
دفتر طراحیهایش.
مدادهایی که هنوز روی میز پخش بودند.
انگار زمان اینجا متوقف شده بود.
سوآ روی تخت نشست.
چند لحظه فقط به اتاقش نگاه کرد.
بعد آهسته دستش را داخل جیب مانتویش برد.
گوشی.
همان گوشیای که جونگکوک به او داده بود.
دستش کمی لرزید.
گوشی را روشن کرد.
نور صفحه در اتاق تاریک پخش شد.
چند ثانیه فقط به صفحه خیره ماند.
بعد مخاطبین را باز کرد.
انگشتش روی اسم خاصی ایستاد.
اسمی که جونگکوک خودش را داخل گوشی سیو کرده بود.
"پادشاهِ آیندهات"
سوآ با دیدن اسم، ناگهان خندید.
ولی همان لحظه اشک از چشمهایش پایین آمد.
خنده و گریه با هم قاطی شده بود.
— احمق…
زمزمه کرد.
— «کی وقت کردی عوضش کنی؟…»
انگشتش روی اسم حرکت کرد.
اما تماس نگرفت.
فقط نگاه کرد.
خاطرهها یکییکی برگشتند.
روزی که جونگکوک گوشی را به او داده بود.
با همان لبخند شیطنتآمیزش گفته بود:
«حالا دیگه هیچ بهانهای نداری جوابمو ندی.»
سوآ گوشی را آرام به سینهاش فشار داد.
اشک روی گونههایش میریخت.
— «دلم برات تنگ شده…»
صدایش بریده بریده شنیده میشد.
— «خیلی.»
چشمهایش را بست.
— «ببخشید جونگکوک…»
لبهایش لرزید.
— «ببخشید که مجبور شدم قلبتو بشکنم.»
چند دقیقه همانطور روی تخت نشست.
گوشی هنوز در دستش بود.
و نامی که روی صفحه میدرخشید…
تنها چیزی بود که از او باقی مانده بود.
سوآ بالاخره گوشی را خاموش کرد.
و آرام روی تخت دراز کشید.
بالشش خیلی زود خیس شد.
و تنها صدایی که در اتاق پیچید…
صدای گریهی آرام دختری بود که قلبش را جا گذاشته بود.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
46 لایک
27 بازنشر
پارت ۱۲۳: خانهای که هنوز بوی امنیت میدهد
درِ خانه آهسته باز شد.
سوآ چند ثانیه پشت در ایستاده بود.
انگار پاهایش برای داخل رفتن مردد بودند.
جیهوپ جلوتر رفت و با صدای معمولی گفت:
— «مامان… بابا… ما اومدیم.»
صدای مادرشان از آشپزخانه آمد.
— «اومدین؟ شام تقریباً آماد...»
اما وقتی وارد سالن شد، جملهاش نصفه ماند.
چشمش اول به سوآ افتاد.
به صورت رنگپریدهاش.
به چشمهای قرمزش.
و بعد به چمدان کوچکی که در دستش بود.
لبخند روی لبهایش آرام محو شد.
— «سوآ…؟»
چند قدم جلو آمد.
— «چی شده عزیزم؟»
سوآ سعی کرد لبخند بزند.
اما لبخندش بیشتر شبیه شکستن بود.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— «سلام مامان.»
مادر دیگر طاقت نیاورد.
او را در آغوش کشید.
همین که سوآ بوی آشنای لباس مادرش را حس کرد…
تمام مقاومتی که از صبح نگه داشته بود فرو ریخت.
صورتش را در شانه مادرش پنهان کرد و بیصدا گریه کرد.
مادر آرام پشتش را نوازش کرد.
— «هیش… آروم باش… هرچی شده گذشته.»
پدرشان هم از اتاق بیرون آمد.
وقتی سوآ را در آن حالت دید، اخم نگرانی روی صورتش نشست.
— «چی شده؟»
جیهوپ آرام جواب داد:
— «از قصر اومده بیرون.»
پدر ابروهایش بالا رفت.
— «بیرون؟ یعنی چی؟»
سوآ آهسته از آغوش مادر جدا شد.
سریع اشکهایش را پاک کرد.
— «چیزی نیست بابا…»
لبخند کمرنگی زد.
— «فقط… اونجا جای من نبود.»
مادر با نگرانی به صورتش نگاه کرد.
پدر نفس عمیقی کشید.
مادر دست سوآ را گرفت.
— «مهم نیست چی شده.»
لبخند گرمی زد.
— «اینجا خونته.»
پدر هم آرام گفت:
— «تا وقتی ما هستیم، تو تنها نیستی.»
سوآ سرش را پایین انداخت.
— «ممنونم.»
چند لحظه بعد گفت:
— «من میرم تو اتاقم.»
و آرام از پلهها بالا رفت.
در اتاقش را بست.
همه چیز همانطور بود که قبل از رفتنش به قصر گذاشته بود.
میز کارش.
دفتر طراحیهایش.
مدادهایی که هنوز روی میز پخش بودند.
انگار زمان اینجا متوقف شده بود.
سوآ روی تخت نشست.
چند لحظه فقط به اتاقش نگاه کرد.
بعد آهسته دستش را داخل جیب مانتویش برد.
گوشی.
همان گوشیای که جونگکوک به او داده بود.
دستش کمی لرزید.
گوشی را روشن کرد.
نور صفحه در اتاق تاریک پخش شد.
چند ثانیه فقط به صفحه خیره ماند.
بعد مخاطبین را باز کرد.
انگشتش روی اسم خاصی ایستاد.
اسمی که جونگکوک خودش را داخل گوشی سیو کرده بود.
"پادشاهِ آیندهات"
سوآ با دیدن اسم، ناگهان خندید.
ولی همان لحظه اشک از چشمهایش پایین آمد.
خنده و گریه با هم قاطی شده بود.
— احمق…
زمزمه کرد.
— «کی وقت کردی عوضش کنی؟…»
انگشتش روی اسم حرکت کرد.
اما تماس نگرفت.
فقط نگاه کرد.
خاطرهها یکییکی برگشتند.
روزی که جونگکوک گوشی را به او داده بود.
با همان لبخند شیطنتآمیزش گفته بود:
«حالا دیگه هیچ بهانهای نداری جوابمو ندی.»
سوآ گوشی را آرام به سینهاش فشار داد.
اشک روی گونههایش میریخت.
— «دلم برات تنگ شده…»
صدایش بریده بریده شنیده میشد.
— «خیلی.»
چشمهایش را بست.
— «ببخشید جونگکوک…»
لبهایش لرزید.
— «ببخشید که مجبور شدم قلبتو بشکنم.»
چند دقیقه همانطور روی تخت نشست.
گوشی هنوز در دستش بود.
و نامی که روی صفحه میدرخشید…
تنها چیزی بود که از او باقی مانده بود.
سوآ بالاخره گوشی را خاموش کرد.
و آرام روی تخت دراز کشید.
بالشش خیلی زود خیس شد.
و تنها صدایی که در اتاق پیچید…
صدای گریهی آرام دختری بود که قلبش را جا گذاشته بود.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
46 لایک
27 بازنشر
- ۶۵۱
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط