«blood shadows»
«blood shadows»
(سایه های خونی)
part ۲۲/
____
الیویا هنوز در همان جا ایستاده بود، انگار که پاهایش به زمین چسبیده باشند.
دیمین با همان لبخند همیشگی، چند قدم به سمتش برداشت، طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
«الیویا... خیلی وقته....»
صدایش آرام بود، اما در گوش الیویا مثل یک فریاد بلند پیچید.
میرا با نگاهی که نمیشد توش را خوند، پشت سر دیمین ایستاده بود و لبخند مرموزش، همهچیز را میگفت.
الیویا نگاهی به بقیه انداخت و نزاشت حرفش را کامل کند، با صدایی که سعی میکرد آرام باشد، اما زیرش میلرزید، گفت:
«اینجا چیکار میکنی؟»
دیمین شانه هایش را بالا انداخت و با لحنی که جلوی مادرتسو وانمود می کرد هیچ چیزی باعث دل سردی و خشم الیویا نشده،گفت:
«برای یه کار به اینجا اومدم...... ولی فکر کنم ی بخشی از اومدنم،بهونه ای بود برای دیدن تو»
لبخندش عمیق تر شد.
«و راستش،دلم برات تنگ شده بود.»
.
ی دفعه اومدن دیمین جای تعجب نیست چون دیشب میرا از الیویا راجب دیمین پرسید و الیویا با دیدن دیمین حتی نمیتونست چیزی به ذهنش برسه که چرا اومده.
الیویا زیر پتو خواب بود و میرا بالای سرش گوشی را به لب هایش نزدیک کرد و با صدای که سعی میکرد نگران به نظر برسد اما زیرش چیز دیگه ای می جوشید، پیام صوتی را برای دیمین فرستاد:
«سلام دیمین..... می دونم که شاید عجیب باشه که من بهت پیام می دم،ولی......راستش الیویا این روزا خیلی ناراحته.فکر میکنم که دلتنگته،ولی اونقدر مغروره که نشون نمی ده.اگه دوست داری بیای و ببینیش.....شاید بتونه کمی آروم بشه و نباید بخاطر ی اتفاق ناخودآگاه، ریز رابطه۴ سالتون خراب بشه. اون داره سعی میکنه برای اینکه فراموشت میکنه عاشق یکی دیگه بشه.
مکثی کرد و با لحنی که گرمای خواهرانه داشت اما پشتش سرد بود،ادامه داد:
من به عنوان خواهرش،واقعا حال روحیش برام مهمه.
پس اگه واقعا هنوز هم دوست داری، به اون روز های خوش با الیویا برگردی.... بیا و از این حال بدش رهاش کن.....و راستی،لطفاً بهش نگو که من بهت گفتم،باشه؟»
و بعد خاموش کردن گوشی به سمت الیویا دراز کشید.
دستش را دور کمرش حلقه کرد و درونش حالت تاسف داشت،آروم در گوشش زمزمه کرد:
منو ببخش که دارم با روح و روانت بازی میکنم،اما......تو هم نباید بچسبی به هرکسی که من عاشقش میشم!»
.
میرا با حالتی که انگار از چیزی خبر ندارد،ابرو بالا داد و گفت:
«الیویا،چرا اونقدر خشمگینی؟ دیمین چون دلش تنگ شده بود به دیدنت اومده......کاری کرده که باعث رنگ پریدگیت بشه؟»
الیویا با حالتی که دیگر توان ایستادن و نگاه کردن به چشمای دیمین را نداشت.
بدون اینکه نگاهی به مادر تسو بیندازد آن که او از چیزی خبر ندارد و نگران میشود،سریع به سمت پله ها رفت.
در اتاقش را محکم بست و خودش را روی تخت پرتاب کرد و پتو را به صورتش فشار داد.
صدای بسته شدن در،مثل یک تیر در سکوت خانه پیچید.
مادرتسو با نگرانی به سمت پله ها نگاه کرد،اما چیزی نگفت.
میرا با همان لبخند مرموز،شانه هایش را بالا انداخت:
«نگران نباش مامی.....الیویا فقط کمی احساساتیه.زود حالش خوب میشه»
دیمین اما همچنان به پله ها خیره بود،انگار که هنوز صدای بسته شدن در را در گوشش می شنید.
(سایه های خونی)
part ۲۲/
____
الیویا هنوز در همان جا ایستاده بود، انگار که پاهایش به زمین چسبیده باشند.
دیمین با همان لبخند همیشگی، چند قدم به سمتش برداشت، طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
«الیویا... خیلی وقته....»
صدایش آرام بود، اما در گوش الیویا مثل یک فریاد بلند پیچید.
میرا با نگاهی که نمیشد توش را خوند، پشت سر دیمین ایستاده بود و لبخند مرموزش، همهچیز را میگفت.
الیویا نگاهی به بقیه انداخت و نزاشت حرفش را کامل کند، با صدایی که سعی میکرد آرام باشد، اما زیرش میلرزید، گفت:
«اینجا چیکار میکنی؟»
دیمین شانه هایش را بالا انداخت و با لحنی که جلوی مادرتسو وانمود می کرد هیچ چیزی باعث دل سردی و خشم الیویا نشده،گفت:
«برای یه کار به اینجا اومدم...... ولی فکر کنم ی بخشی از اومدنم،بهونه ای بود برای دیدن تو»
لبخندش عمیق تر شد.
«و راستش،دلم برات تنگ شده بود.»
.
ی دفعه اومدن دیمین جای تعجب نیست چون دیشب میرا از الیویا راجب دیمین پرسید و الیویا با دیدن دیمین حتی نمیتونست چیزی به ذهنش برسه که چرا اومده.
الیویا زیر پتو خواب بود و میرا بالای سرش گوشی را به لب هایش نزدیک کرد و با صدای که سعی میکرد نگران به نظر برسد اما زیرش چیز دیگه ای می جوشید، پیام صوتی را برای دیمین فرستاد:
«سلام دیمین..... می دونم که شاید عجیب باشه که من بهت پیام می دم،ولی......راستش الیویا این روزا خیلی ناراحته.فکر میکنم که دلتنگته،ولی اونقدر مغروره که نشون نمی ده.اگه دوست داری بیای و ببینیش.....شاید بتونه کمی آروم بشه و نباید بخاطر ی اتفاق ناخودآگاه، ریز رابطه۴ سالتون خراب بشه. اون داره سعی میکنه برای اینکه فراموشت میکنه عاشق یکی دیگه بشه.
مکثی کرد و با لحنی که گرمای خواهرانه داشت اما پشتش سرد بود،ادامه داد:
من به عنوان خواهرش،واقعا حال روحیش برام مهمه.
پس اگه واقعا هنوز هم دوست داری، به اون روز های خوش با الیویا برگردی.... بیا و از این حال بدش رهاش کن.....و راستی،لطفاً بهش نگو که من بهت گفتم،باشه؟»
و بعد خاموش کردن گوشی به سمت الیویا دراز کشید.
دستش را دور کمرش حلقه کرد و درونش حالت تاسف داشت،آروم در گوشش زمزمه کرد:
منو ببخش که دارم با روح و روانت بازی میکنم،اما......تو هم نباید بچسبی به هرکسی که من عاشقش میشم!»
.
میرا با حالتی که انگار از چیزی خبر ندارد،ابرو بالا داد و گفت:
«الیویا،چرا اونقدر خشمگینی؟ دیمین چون دلش تنگ شده بود به دیدنت اومده......کاری کرده که باعث رنگ پریدگیت بشه؟»
الیویا با حالتی که دیگر توان ایستادن و نگاه کردن به چشمای دیمین را نداشت.
بدون اینکه نگاهی به مادر تسو بیندازد آن که او از چیزی خبر ندارد و نگران میشود،سریع به سمت پله ها رفت.
در اتاقش را محکم بست و خودش را روی تخت پرتاب کرد و پتو را به صورتش فشار داد.
صدای بسته شدن در،مثل یک تیر در سکوت خانه پیچید.
مادرتسو با نگرانی به سمت پله ها نگاه کرد،اما چیزی نگفت.
میرا با همان لبخند مرموز،شانه هایش را بالا انداخت:
«نگران نباش مامی.....الیویا فقط کمی احساساتیه.زود حالش خوب میشه»
دیمین اما همچنان به پله ها خیره بود،انگار که هنوز صدای بسته شدن در را در گوشش می شنید.
- ۴۱۲
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط