#عشق_بین_دو_مافیا
#عشق_بین_دو_مافیا
part:5
(عزیزا یه خلاصه مینویسم براتون که بدونین اوضاع چیه)
اوضاع اینجوریه که: جیمین نمیخواست با شوگا ازدواج بکنه اما با زور پدرش ازدواج کرد تک آرزوی جیمین این بود که «یه مافیای بزرگ در شهر باشد و همه اورا بشناسند» و جیمین نمیخواست عاشق شوگا شود.
[آیا این هردو به هم میرسند یا جیمین یک مافیای بزرگ و شوگا ازدواج دیگری بکند یا شوگا درحال حاضر همسر جیمین باشد و جیمین یک مافیای بزرگ. «آیا بین این دو دل عشقی ساخته میشه یا نه»
شوگا هنوزم باورش نمیشود که دیشب جیمین تو بغلش خوابیده بود و جیمین حسودیه شوگا رو کرده بود. شوگا صبخونه رو حاضر کرده بود و جیمین را صدا زد
+بیا دیگه
_اومدم بابا
جیمین به پایین رفت و روی میز نشست هردو دهنشون رو باد نکردن مه جیمین گفت
_ببخشید دیشب یکم زور بهت اوردم که نری تو اتاقت واقعا خالم بد بود
+اشکال نداره هروقت خواستی بگو من هستم
_ باشه مرسی
+امروز منو میبری بیرون میخوام برا خودم خرید بکنم
_نمیشه
+چرا اونوقت
_گفتم نمیشه تنها نمیتونی
+تنها نیستم
_میخوای با کی بری پس
+ تو هستی
_خودم میبرمت الان پاشو حاضر بکن خودتو
+باشه
شوگا با خوشحالی به سمت اتاق خودش رفت تا حاضر شود
_بیا دیگه
+اومدم
شوگا خودشو حسابی خوشگل کرده بود که جیمین نتونست چشمانش رو از شوگا بردارد
_برو بشین تو ماشین من میام
+باشه
جیمین رفت توی ماشین نشست و به طرف یه مغازه که خیلی لوکس بود رفتن
_بیا پیادشو
+اوک
شوگا و جیمین هم زمان از در مغازه گذشتن که یه خدمتکار گفت خوش اومدید ارباب، همین مغازه برای پدر جیمین بودش
_برو چی میخوای بردار
+باشه
شوگا بعد نیم ساعت اومد و زیاطی لباس تو دستش
_چیکار کردی تو
+چشه مگه
_میخوای منو با پولم برکنار بکنی
+اینا کم هستن خرج ماهانه من همینه تو اگه تواناییش رو نداشتی باید نمیگرفتی منو پدرم هر ماه از این زیادتر برام خرج میکنه
part:5
(عزیزا یه خلاصه مینویسم براتون که بدونین اوضاع چیه)
اوضاع اینجوریه که: جیمین نمیخواست با شوگا ازدواج بکنه اما با زور پدرش ازدواج کرد تک آرزوی جیمین این بود که «یه مافیای بزرگ در شهر باشد و همه اورا بشناسند» و جیمین نمیخواست عاشق شوگا شود.
[آیا این هردو به هم میرسند یا جیمین یک مافیای بزرگ و شوگا ازدواج دیگری بکند یا شوگا درحال حاضر همسر جیمین باشد و جیمین یک مافیای بزرگ. «آیا بین این دو دل عشقی ساخته میشه یا نه»
شوگا هنوزم باورش نمیشود که دیشب جیمین تو بغلش خوابیده بود و جیمین حسودیه شوگا رو کرده بود. شوگا صبخونه رو حاضر کرده بود و جیمین را صدا زد
+بیا دیگه
_اومدم بابا
جیمین به پایین رفت و روی میز نشست هردو دهنشون رو باد نکردن مه جیمین گفت
_ببخشید دیشب یکم زور بهت اوردم که نری تو اتاقت واقعا خالم بد بود
+اشکال نداره هروقت خواستی بگو من هستم
_ باشه مرسی
+امروز منو میبری بیرون میخوام برا خودم خرید بکنم
_نمیشه
+چرا اونوقت
_گفتم نمیشه تنها نمیتونی
+تنها نیستم
_میخوای با کی بری پس
+ تو هستی
_خودم میبرمت الان پاشو حاضر بکن خودتو
+باشه
شوگا با خوشحالی به سمت اتاق خودش رفت تا حاضر شود
_بیا دیگه
+اومدم
شوگا خودشو حسابی خوشگل کرده بود که جیمین نتونست چشمانش رو از شوگا بردارد
_برو بشین تو ماشین من میام
+باشه
جیمین رفت توی ماشین نشست و به طرف یه مغازه که خیلی لوکس بود رفتن
_بیا پیادشو
+اوک
شوگا و جیمین هم زمان از در مغازه گذشتن که یه خدمتکار گفت خوش اومدید ارباب، همین مغازه برای پدر جیمین بودش
_برو چی میخوای بردار
+باشه
شوگا بعد نیم ساعت اومد و زیاطی لباس تو دستش
_چیکار کردی تو
+چشه مگه
_میخوای منو با پولم برکنار بکنی
+اینا کم هستن خرج ماهانه من همینه تو اگه تواناییش رو نداشتی باید نمیگرفتی منو پدرم هر ماه از این زیادتر برام خرج میکنه
- ۲۲۷
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط