#عشق_بین_دو_مافیا
#عشق_بین_دو_مافیا
part:1
جیمین پسر یکی از بزرگترین مافیای جهان بود، جیمین خودش هم زندگی اش را قبول نمیکرد اما میخواست یک مافیا باشد. بالاخره پدر جیمین خواست به او بگوید که باید اجباری با یکی از پسر های مافیای دیگری ازدواج کند.
*پسرم بیا اینجا میخوام یه چیز مهمی بگم بهت
_اومدم پدر، بله بگو
*پسرم باید با یه پسری به اسم شوگا ازدواج کنی
_نخیر نمیخوام ازدواج کنم
*باید ازدواج کنی فردا
_فردا
جیمین با اعصبانیت به اتاقش رفت و محکم در را بست، پدرش خیلی نگران بود که آینده پسرش چه خواهد شد.
جیمین با دوستش حرف میزد.
_باور نمیکنم باید با یه پسری که اصلا نمیشناسم ازدواج کنم
@پس میخوای چیکار کنی
_نمیدونم
@حالا وایسا تو ازدواج کن بعدش فقط بهش اصرار این کارارو بکن خودش از تو دست میکنه
_آره باید اینجوری کنم
«روز بعد»
جیمین و پدرش قبل از اونها به سالن رفته بودن. هردو هم آمدن که چشم جیمین به شوگا افتاد او انتظار نداشت که انقد قشنگ است اما در دلش گفت که(جیمین جدی باش این یه ازدواج مجبوری هست نباید عاشقش بشی).
_پس اون تویی که میخوای با من ازدواج کنی ها
+نگران نباش منم زیاد معشوقه تو نبودم
_نه بابا
+بشین دیگه زر نزن
_ها ها ها
+بی مزه هستی میدونی
_تا حالا کسی بهم نگفته بود چقد خوشگلی ممنون بابت تعریفت.
جیمین میخواست حرص شوگا را دربیاورد.
بالاخره ازدواج کردن و جیمین شوگا را با خودش به عمارت خودش برد.
_بیا برو
+باشه بابا
_برو دیگه دوساعته لق لق میکنی
+میزنمت با من درست صحبت کن
هردو وارد عمارت شدن که جیمین صحبت نکرد و به طرف یکی از اتاق ها رفت.
+هوی کجا
_زهرمار میرم اتاقم
+پس من چی
_میخوای بیا تو بغلم بخواب
+مرسی نمیخوام
_پس به یکی از اتاق ها برو دیگه اه
+باشه بابا نخوردیمت
جیمین به اتاقش رفت و شوگا هم به یه طرف خودش را کشید اما خیلی گشنه بود و به طرف آشپزخونه رفت تا یه چیزی بردارد و بخورد. شوگا خوراکی هایی پیدا کرد. همشون رو برداشت و به طرف سالن رفت و روی مبل نشست و تلوزیون را روشن کرد. جیمین به پایین آمد.
_داری چیکار میکنی تو خونه من خوراکی های من رو میخوری
+مثل اینکه یادت رفته ما ازدواج کردیم این خونه مال منم هست و این خوراکی ها مال منم حساب میشن
_خیلی پرو هستی میدونی
+آره میدونم الانم بیا بشین اینجا باهم بخوریم
_نه ممنون نمیخوام خودم میتونم تو اتاقم ببینم
+برو ببین اگه خیلی میخوای
_میرم نگران نباش
جیمین به سمت اتاقش رفت و خوراکی برداشت و تلوزیون که در اتاقش بود را روشن کرد، اما حال نمیداد تنها باشد.
+چیه پشیمون شدی برگشتی
_نخیر تلوزیون خراب شده بود(اما این یه بهانه بود)
part:1
جیمین پسر یکی از بزرگترین مافیای جهان بود، جیمین خودش هم زندگی اش را قبول نمیکرد اما میخواست یک مافیا باشد. بالاخره پدر جیمین خواست به او بگوید که باید اجباری با یکی از پسر های مافیای دیگری ازدواج کند.
*پسرم بیا اینجا میخوام یه چیز مهمی بگم بهت
_اومدم پدر، بله بگو
*پسرم باید با یه پسری به اسم شوگا ازدواج کنی
_نخیر نمیخوام ازدواج کنم
*باید ازدواج کنی فردا
_فردا
جیمین با اعصبانیت به اتاقش رفت و محکم در را بست، پدرش خیلی نگران بود که آینده پسرش چه خواهد شد.
جیمین با دوستش حرف میزد.
_باور نمیکنم باید با یه پسری که اصلا نمیشناسم ازدواج کنم
@پس میخوای چیکار کنی
_نمیدونم
@حالا وایسا تو ازدواج کن بعدش فقط بهش اصرار این کارارو بکن خودش از تو دست میکنه
_آره باید اینجوری کنم
«روز بعد»
جیمین و پدرش قبل از اونها به سالن رفته بودن. هردو هم آمدن که چشم جیمین به شوگا افتاد او انتظار نداشت که انقد قشنگ است اما در دلش گفت که(جیمین جدی باش این یه ازدواج مجبوری هست نباید عاشقش بشی).
_پس اون تویی که میخوای با من ازدواج کنی ها
+نگران نباش منم زیاد معشوقه تو نبودم
_نه بابا
+بشین دیگه زر نزن
_ها ها ها
+بی مزه هستی میدونی
_تا حالا کسی بهم نگفته بود چقد خوشگلی ممنون بابت تعریفت.
جیمین میخواست حرص شوگا را دربیاورد.
بالاخره ازدواج کردن و جیمین شوگا را با خودش به عمارت خودش برد.
_بیا برو
+باشه بابا
_برو دیگه دوساعته لق لق میکنی
+میزنمت با من درست صحبت کن
هردو وارد عمارت شدن که جیمین صحبت نکرد و به طرف یکی از اتاق ها رفت.
+هوی کجا
_زهرمار میرم اتاقم
+پس من چی
_میخوای بیا تو بغلم بخواب
+مرسی نمیخوام
_پس به یکی از اتاق ها برو دیگه اه
+باشه بابا نخوردیمت
جیمین به اتاقش رفت و شوگا هم به یه طرف خودش را کشید اما خیلی گشنه بود و به طرف آشپزخونه رفت تا یه چیزی بردارد و بخورد. شوگا خوراکی هایی پیدا کرد. همشون رو برداشت و به طرف سالن رفت و روی مبل نشست و تلوزیون را روشن کرد. جیمین به پایین آمد.
_داری چیکار میکنی تو خونه من خوراکی های من رو میخوری
+مثل اینکه یادت رفته ما ازدواج کردیم این خونه مال منم هست و این خوراکی ها مال منم حساب میشن
_خیلی پرو هستی میدونی
+آره میدونم الانم بیا بشین اینجا باهم بخوریم
_نه ممنون نمیخوام خودم میتونم تو اتاقم ببینم
+برو ببین اگه خیلی میخوای
_میرم نگران نباش
جیمین به سمت اتاقش رفت و خوراکی برداشت و تلوزیون که در اتاقش بود را روشن کرد، اما حال نمیداد تنها باشد.
+چیه پشیمون شدی برگشتی
_نخیر تلوزیون خراب شده بود(اما این یه بهانه بود)
- ۲۵۷
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط