داستان کوتاه
داستان کوتاه
عشق از نوع دردسر
نویسنده : فرنوش گل محمدی
نویسنده رمان های ترانه ات میشوم .شعله شب
بر خاک احساس قدم میگذارم
#پارت_4
لبخند خبیثی بهم زد یک طرف مقوا خالی بود...!
تند تند حرف زدم: من..من...سوتفاهم شده..
شما حتی..حتی.. دیشب به ..من..مهلت توضیح ندادین...اینا...اینا همش..ینی این اسم و فامیل... سوتفاهمه...من...
لبخند به لب از هول شدن من خودکارش رو دراورد... مقابلم نشست.
. تند تند توضیح میدادم و این مردک با اون لبخند کذاییش خم شد.
دستهام میلرزید و اون عجیب ترسناک شده بود.
-من همه چیزو توضیح میدم استاد...
همه اون حرفا و وُیس های ضبط شده دیشب فقط و فقط برای سرگرمی ما.......
دهنم بسته شد...با دیدن اسمی که توسط خودکارش تو نیمه خالی مقوا نوشته ش
د و قسمت نام جنس مونث رو تکمیل کرد!!!
نفس کشیدن یادم رفت..انگار که یه پارچ اب یخ رو سرم خالی کردن...
مات و مبهوت با دهن باز مونده ای که بی شباهت به غار علی صدر نبود،
زل زدم به صورت اصلاح شده حسینی و مقوای ای که تا دیشب یه قسمتش خالی بود
ولی امروز صبحو الان تو این لحظات.......!!
پلک نمیزدم.. شوکه شدم..سرمواز شدت خجالت این بازی مسخره پایین گرفتم:
-من واقعا شرمنده ام استاد..من..
میدونم و قبول دارم کارم زشت بود ولی..تلافیش اونم اینجوری ..!!.... من......
حسینی- نیازی به شرمنده بودن شما نیست خانم رضایی.
. گفتم قصدم جبران محبتهایی هست که به من دارین.
اینم از تصمیم طولانی مدتی که بالاخره قطعی شد..
.با ته خودکار به مقوای نحس اشاره کرد
دهنم باز بود..بازتر شد...
حسینی-و صد البته رسومات سرجای خودشون هستن!!
چشماش میخندید...نمیدونم چقدرمثل منگا بهش خیره بودم
که لبهاشم به قهقهه باز شد:
حسینی- قبول دارم خیلی غیر منتظره بود.
.ولی خب... (تکیه داد و با لبخندی دل نشین ادامه داد) قبول کن دست منم نبود..!
پلک نمیزدم..درست مثل ادمای مسخ شده زل زده بودم
به دو تا حدقه مشکی ای که شیطنتشون رو باور نداشتم!!!
که درست همون لحظه با حرفش دنیامو روی سرم اوار کرد:
حسینی با یه لحن اروم و شیطون شب گذشته
رو برام تداعی کرد: اخه چرا زودتر نفهمیدم سگشون تورو خیلی وقته که اسیر خودش کرده؟؟!
گر گرفتم!لبامُ با شدت زیر دندونم کشیدم ..
. وُیسی که افروز و سحر و یاسمن بابت تلافی تک تک بلاهایی
که سرشون اورده بودم دیشب ازم گرفته بودن تو سرم پخش شد.
. همون وُیسی که منه ساده ی از همه جا بی خبر، نمیدونستم قراره توسط سحرِ بیشعور!
بدست این ادم روبروم برسه.. اره..همون حرفایی که خودم میزدم
و دست به دست منتشر شده بود:!
-" ای بیشرف.. کوفت هرکی شه که این ادم نصیبش میش
ه..جذاب..جنتلمن .. با کمالات فقط یکم بیشعوره که با وجود فیسش مهم نیست!! چشاشو دیدین؟؟واااای..
.چشاش بدجور سگ داره ناکس. ینی میخوام بگم میمیرم واسشااااا
....نه عاقا.. پشیمون شدم..سگ چیه!!!
..چشاش یه توله سگه به تمام معناس..از اون سگایی که یه شیش هفتا توله زاییدن!!!"
حسینی جلوتر خم شد و در حالیکه با لبخند جذابش وجب به وجب صورتم رو کنکاش میکرد اروم تر از قبل ولی شوخ گفت:
حسینی-بعید میدونم با وجود این توله سگایی که واسشون میمیری
جوابی غیر از بله داشته باشی؟
ادامه دارد
عشق از نوع دردسر
نویسنده : فرنوش گل محمدی
نویسنده رمان های ترانه ات میشوم .شعله شب
بر خاک احساس قدم میگذارم
#پارت_4
لبخند خبیثی بهم زد یک طرف مقوا خالی بود...!
تند تند حرف زدم: من..من...سوتفاهم شده..
شما حتی..حتی.. دیشب به ..من..مهلت توضیح ندادین...اینا...اینا همش..ینی این اسم و فامیل... سوتفاهمه...من...
لبخند به لب از هول شدن من خودکارش رو دراورد... مقابلم نشست.
. تند تند توضیح میدادم و این مردک با اون لبخند کذاییش خم شد.
دستهام میلرزید و اون عجیب ترسناک شده بود.
-من همه چیزو توضیح میدم استاد...
همه اون حرفا و وُیس های ضبط شده دیشب فقط و فقط برای سرگرمی ما.......
دهنم بسته شد...با دیدن اسمی که توسط خودکارش تو نیمه خالی مقوا نوشته ش
د و قسمت نام جنس مونث رو تکمیل کرد!!!
نفس کشیدن یادم رفت..انگار که یه پارچ اب یخ رو سرم خالی کردن...
مات و مبهوت با دهن باز مونده ای که بی شباهت به غار علی صدر نبود،
زل زدم به صورت اصلاح شده حسینی و مقوای ای که تا دیشب یه قسمتش خالی بود
ولی امروز صبحو الان تو این لحظات.......!!
پلک نمیزدم.. شوکه شدم..سرمواز شدت خجالت این بازی مسخره پایین گرفتم:
-من واقعا شرمنده ام استاد..من..
میدونم و قبول دارم کارم زشت بود ولی..تلافیش اونم اینجوری ..!!.... من......
حسینی- نیازی به شرمنده بودن شما نیست خانم رضایی.
. گفتم قصدم جبران محبتهایی هست که به من دارین.
اینم از تصمیم طولانی مدتی که بالاخره قطعی شد..
.با ته خودکار به مقوای نحس اشاره کرد
دهنم باز بود..بازتر شد...
حسینی-و صد البته رسومات سرجای خودشون هستن!!
چشماش میخندید...نمیدونم چقدرمثل منگا بهش خیره بودم
که لبهاشم به قهقهه باز شد:
حسینی- قبول دارم خیلی غیر منتظره بود.
.ولی خب... (تکیه داد و با لبخندی دل نشین ادامه داد) قبول کن دست منم نبود..!
پلک نمیزدم..درست مثل ادمای مسخ شده زل زده بودم
به دو تا حدقه مشکی ای که شیطنتشون رو باور نداشتم!!!
که درست همون لحظه با حرفش دنیامو روی سرم اوار کرد:
حسینی با یه لحن اروم و شیطون شب گذشته
رو برام تداعی کرد: اخه چرا زودتر نفهمیدم سگشون تورو خیلی وقته که اسیر خودش کرده؟؟!
گر گرفتم!لبامُ با شدت زیر دندونم کشیدم ..
. وُیسی که افروز و سحر و یاسمن بابت تلافی تک تک بلاهایی
که سرشون اورده بودم دیشب ازم گرفته بودن تو سرم پخش شد.
. همون وُیسی که منه ساده ی از همه جا بی خبر، نمیدونستم قراره توسط سحرِ بیشعور!
بدست این ادم روبروم برسه.. اره..همون حرفایی که خودم میزدم
و دست به دست منتشر شده بود:!
-" ای بیشرف.. کوفت هرکی شه که این ادم نصیبش میش
ه..جذاب..جنتلمن .. با کمالات فقط یکم بیشعوره که با وجود فیسش مهم نیست!! چشاشو دیدین؟؟واااای..
.چشاش بدجور سگ داره ناکس. ینی میخوام بگم میمیرم واسشااااا
....نه عاقا.. پشیمون شدم..سگ چیه!!!
..چشاش یه توله سگه به تمام معناس..از اون سگایی که یه شیش هفتا توله زاییدن!!!"
حسینی جلوتر خم شد و در حالیکه با لبخند جذابش وجب به وجب صورتم رو کنکاش میکرد اروم تر از قبل ولی شوخ گفت:
حسینی-بعید میدونم با وجود این توله سگایی که واسشون میمیری
جوابی غیر از بله داشته باشی؟
ادامه دارد
- ۳.۱k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط