دبیرستانمخفیمن
#دبیرستان_مخفی_من
پارت ۲۷
*ویو کوک*
خوب بلاخره رسیدیم هانا هنوز خواب بود
در و باز کردم و پیاده شدم جوری که هانا بیدار نشه رفتم لب ساحل و نشستم
و دوباره به حلقه نگاه کردم نمیدونم چرا ولی از همون اولی که هانا رو دیدم عاشقش شدم انگار قبلا دیده بودمش
ولی من نباید عاشقش باشم پس رزا چی (رزا عشق اول بچه گیشه ولی اسمشو نمیدونه چون شبیه رزه اسمشو گذاشته رزا)
هانا: کوک داری چیکار میکنی*خوابالو
کوک: بیدار شدی
هانا: اوهوم *داشت حرکات کششی میرفت *
کوک: هانا نزدیک طلوع خورشیده بیا بشین اینجا
هانا: باش
*موقع طلوع خورشید
کوک: هانا*زانو زدم
هانا: چیشده چرا زانو زدی
کوک: درسته من یه مافیام یه قاتلم و همیشه یکیو شکنجه میدم قتل شده بود کار هرروزم تا تو اومدی تو زندگیم از اون موقع راه و روشم و عوض کردم کل فکر و ذهنم شده بودی تو و واقعا حاظر بودم جونمم برات بدم خلاصه که هانا بیا باهم زندگی کنیم و بچه دار شیم بهت قول میدم زندگی رویا هاتو برات بسازم
خانم کیم هانا مایلید با من ازدواج کنید؟
هانا: ای بابا
کوک: میخوای ردم کنی
هانا: من میخواستم ازت خواستگاری کنم ولی دیگه *دستشو اورد جلو
کوک:*حلقه رو دستش کردم و دستشو بوسیدم
هانا: حالا بغللل *کیوت
کوک: چشم پنسسم *بغلش کردم و چرخوندمش
هانا: هورااااااا
کوک:*خنده
*ویو نویسنده*
کنار غروب رقصیدن و اب بازی کردن و همه چی داشت خوب پیش میرفت
ولی این اخر داستان نبود
ادامه دارد...
پارت ۲۷
*ویو کوک*
خوب بلاخره رسیدیم هانا هنوز خواب بود
در و باز کردم و پیاده شدم جوری که هانا بیدار نشه رفتم لب ساحل و نشستم
و دوباره به حلقه نگاه کردم نمیدونم چرا ولی از همون اولی که هانا رو دیدم عاشقش شدم انگار قبلا دیده بودمش
ولی من نباید عاشقش باشم پس رزا چی (رزا عشق اول بچه گیشه ولی اسمشو نمیدونه چون شبیه رزه اسمشو گذاشته رزا)
هانا: کوک داری چیکار میکنی*خوابالو
کوک: بیدار شدی
هانا: اوهوم *داشت حرکات کششی میرفت *
کوک: هانا نزدیک طلوع خورشیده بیا بشین اینجا
هانا: باش
*موقع طلوع خورشید
کوک: هانا*زانو زدم
هانا: چیشده چرا زانو زدی
کوک: درسته من یه مافیام یه قاتلم و همیشه یکیو شکنجه میدم قتل شده بود کار هرروزم تا تو اومدی تو زندگیم از اون موقع راه و روشم و عوض کردم کل فکر و ذهنم شده بودی تو و واقعا حاظر بودم جونمم برات بدم خلاصه که هانا بیا باهم زندگی کنیم و بچه دار شیم بهت قول میدم زندگی رویا هاتو برات بسازم
خانم کیم هانا مایلید با من ازدواج کنید؟
هانا: ای بابا
کوک: میخوای ردم کنی
هانا: من میخواستم ازت خواستگاری کنم ولی دیگه *دستشو اورد جلو
کوک:*حلقه رو دستش کردم و دستشو بوسیدم
هانا: حالا بغللل *کیوت
کوک: چشم پنسسم *بغلش کردم و چرخوندمش
هانا: هورااااااا
کوک:*خنده
*ویو نویسنده*
کنار غروب رقصیدن و اب بازی کردن و همه چی داشت خوب پیش میرفت
ولی این اخر داستان نبود
ادامه دارد...
- ۱.۴k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط