📚#افتاب_در_حجاب

📚#افتاب_در_حجاب
♥️#قسمت73 انگار مصیبت تو تازه آغاز شده است.... همه کربلا و کوفه و شام ، یک طرف ،... و این خرابه یک طرف.
همه غمها و دردها و غصه ها یک طرف
و غم رقیه یک طرف.نه زنان و کودکان کاروان و نه سجاد و نه حتى فرشتگان آسمان ، نمى توانند تو را در این غم تسلى ببخشد.... و چگونه تسلى دهند فرشتگانى که خود صاحب عزایند...
و پر و بالشان به قدرى از اشک سنگین شده است... که پرواز به سوى آسمان را نمى توانند.تنها حضور مادرت زهرا مى تواند تسلى بخش جان سوخته تو باشد.
پس خودت را به آغوش مادرت بسپار و عقده فروخورده همه این داغها و دردها رابگشا...

مگر نه بزرگترین آرزوى هر غریب، رسیدن به موطن خویش است ؟
و مگر نه مقصد مدینه در پیش است ؟
پس چرا تو مدام تداعى خاطرات گذشته را مى کنى... و در کجاوه تنهایى خودت ، اشک مى ریزى ؟نمى توان گفت که هر چه بود، گذشت . ولى مى توان گفت که فصل مصیبت ، سپرى شد....
اگر چه این فصل به اندازه تمام سالهاى عمر، کش آمد... و اگرچه این فصل ، خزانى جاودانه براى عالم ، رقم زد....
نمى توان توقع کرد که تو اکنون که به مدینه باز مى گردى، تمام خاطرات این سفر را، این سفر پر رنج و راز و خطر را تداعى نکنى...

و براى لحظه لحظه آن ، در خلوت کجاوه خودت ، اشک نریزى.
اما تو باید خودت را هم حفظ کنى زینب ! چرا که کارتو هنوز به اتمام نرسیده است.پس به یاد بیاور اما گریه نکن.... یزید شما را میان اقامت در شام و مراجعت به مدینه، مخیر ساخت....
و تو و امام، مراجعت به مدینه را برگزیدید. تو گفتى :ما را به مدینه برگردان . ما به سوى جدمان هجرت مى کنیمبه هنگام خروج از شام، یزید پول زیادى براى تو پیشکش آورد و گفت :

این را به عوض خون حسین بگیرید. و تو بر سرش فریاد زدى که :
واى بر تو اى یزید که چقدر وقیح و سنگدل و بى حیایى. برادرم را مى کشى و در عوض آن به من مال مى دهى یزید شرمگین سرش را به زیر افکند و پولهایش را پس کشید.یزید به جبران گذشته، نعمان بن بشیر را که مسن تر و مهربانتر و نرمخوتر بود به سرپرستى کاروان برگزید... و به او سفارش کرد که همه گونه با اهل کاروان مدارا کند.
کاروان را از کناره شهرها بگذارند...
و در جاى خوب مقام دهد. و ماموران و محافظان را از اطراف کاروان ، دورتر نگاه دارد تا اهل کاروان معذب نشوند.....

#ادامه_دارد.....
دیدگاه ها (۰)

خسف | قصه بیست و سوم: حضرت زینب (س) بخش دوم (قسمت پایانی)

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟞تردید کن که ستارگان از آتش‌اند؛ تردید کن که خورشید د...

*— هوبی! من میام اینجا می‌شینم.— اگه اینجا فیلم می‌گیری، من ...

تو دنیای گرگ ها , کفتار ها و شیطان پرست ها !!!!شما هر چی خود...

این حرف هارو هیچ جا نمی شنوین ها !!مخصوصا تو این زیست بوم سی...

داستان

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش اول)

دو پارتی «من تنهات نمیذارم عزیزم» ژانر: خانوادگی، احساسی، حم...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۸ | «شامِ مخصوص ج...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 18صدایش برای لحظه‌ای لرزید، اما اد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط