{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با من غروب را به تماشا نشسته ای

با من غروب را به تماشا نشسته ای
آنقدر عاشقانه که تنها نشسته ای

حتما دوباره شایعه ها را شنیده ای
عمدا تو زیر پنجره ی ما نشسته ای

امسال تکه تکه زمستان بهار شد
انگار غرق گل شده هر جا نشسته ای

با چشم های بسته تو را حدس می زنم
حالا تو روبروی من اینجا نشسته ای

من خواب دیده ام که تو در انتظار من
در ایستگاه آخر دنیا نشسته ای

گفتی عزیز من چه غم انگیز این که تو
می خواهی آسمان شوی اما نشسته ای...!
دیدگاه ها (۱)

روزی تو پیدا میشوی،وقتی که شاعر میشوم...من درخیابانهای گیج،...

برایت شعر می گویم در این پاییز تنهاییزمستان گفته می آیم بگو...

مباد چیزی از این انتظار کم بشودو در مسیر تماشا غبار کم بشودک...

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

از پنجره به بیرون نگاه میکردم. جاده های پرپیچ و خم و رنگارنگ...

دلم یک خانه‌ی قدیمی می‌خواهدیک حال و هوایِ سنتی و اصیلخانه‌ا...

خدا....یه ویترین داره برای بنده هاش خیلی قشنگه...گاهی که به ...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط