{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیوند خون و اختیار

پیوند خون و اختیار

پارت ۹ | مرز بین اعتماد و خیانت

اون شب، پارک آت برای اولین بار نتونست بخوابه.

نه به خاطر دشمن‌هاش...

نه به خاطر جنگ‌های مافیا...

بلکه فقط به خاطر یه جمله.

«به کسی که بیشتر از همه دوستت داره اعتماد نکن.»

آت همیشه فکر می‌کرد احساسات فقط نقطه ضعف آدم‌هاست.

اما حالا شاید بزرگ‌ترین تهدیدش از جایی می‌اومد که اصلاً انتظارش رو نداشت.

از یه رابطه...

از یه اعتماد قدیمی...

---

صبح روز بعد...

جلسه اضطراری خاندان پارک برگزار شد.

همه افراد مهم خاندان دور میز نشسته بودن.

آت وارد سالن شد.

همه ساکت شدن.

نگاهش رو روی تک‌تک افراد چرخوند.

دیگه مثل قبل فقط اعضای خاندان رو نمی‌دید.

حالا هرکدومشون می‌تونستن یه راز پنهان داشته باشن.

آت با صدایی سرد گفت:

ـ «از امروز، هیچ‌کس بدون اجازه من حق دسترسی به پرونده‌های قدیمی رو نداره.»

یکی از افراد با تعجب پرسید:

ـ «خانم پارک... یعنی به ما شک دارید؟»

آت بدون اینکه نگاهش رو تغییر بده جواب داد:

ـ «تو دنیایی که من توش زندگی می‌کنم، اعتماد بدون اطمینان فقط یه اشتباهه.»

---

بعد از جلسه، جونگکوک به دیدنش اومد.

آت همون اول متوجه شد چیزی توی نگاهش تغییر کرده.

ـ «تو هم چیزی پیدا کردی؟»

جونگکوک سر تکون داد و یه فایل روی میز گذاشت.

ـ «آره.»

چند لحظه مکث کرد.

ـ «کسی از داخل خاندان جئون، اطلاعات ما رو به دشمن داده.»

آت فایل رو باز کرد.

اما قبل از اینکه چیزی بگه...

چشمش به یه اسم افتاد که اصلاً انتظارش رو نداشت.

کانگ سونگ.

چند ثانیه فقط سکوت کرد.

جونگکوک آروم گفت:

ـ «می‌دونم برات سخته.»

آت چیزی نگفت.

چون ذهنش پر از خاطره شده بود.

مردی که وقتی بچه بود دستش رو گرفته بود.

مردی که بعد از مرگ مادرش کنارش مونده بود.

مردی که همیشه بهش می‌گفت:

«من هیچ‌وقت تنهات نمی‌ذارم.»

---

همون شب...

آت تنها به خونه قدیمی خانواده‌اش رفت.

جایی که مادرش آخرین لحظه‌های زندگیش رو گذرونده بود.

توی اتاق قدیمی، پشت یه دیوار چوبی، یه چیزی پیدا کرد.

یه جعبه کوچیک.

داخلش یه نامه بود.

خط روی نامه رو شناخت.

خط مادرش...

دست‌های آت برای لحظه‌ای لرزید.

نامه رو باز کرد.

اما فقط یه جمله داخلش نوشته شده بود:

«آت، اگه یه روز این نامه رو پیدا کردی، بدون کسی که بهش اعتماد می‌کنی، تمام حقیقت رو نمی‌دونه.»

آت آروم نشست.

پس شاید...

سونگ خیانت نکرده بود.

شاید فقط بخشی از حقیقت رو پنهان کرده بود.

---

همون لحظه...

جونگکوک توی اتاق دیگه‌ای با یه حقیقت روبه‌رو شد.

یکی از افراد قدیمی خاندان جئون اعتراف کرده بود:

ـ «رئیس... اون شب، خواهرتون تنها هدف نبود.»

جونگکوک با اخم پرسید:

ـ «یعنی چی؟»

مرد جواب داد:

ـ «اونا می‌خواستن هر دو خاندان رو نابود کنن.»

---

صبح روز بعد...

آت و جونگکوک توی همون باغ قدیمی همدیگه رو دیدن.

هر دو خسته بودن.

اما هنوز سر پا ایستاده بودن.

جونگکوک پرسید:

ـ «هنوز بهم اعتماد داری؟»

آت چند لحظه سکوت کرد.

بعد آروم گفت:

ـ «اعتماد چیزی نیست که فقط با حرف ساخته بشه.»

یه قدم جلو رفت.

ـ «اما تو تنها کسی هستی که توی این جنگ کنارم موندی.»

برای جونگکوک، همین جمله کافی بود.

چون پارک آت هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد کسی دیوارهایی که دور قلبش کشیده بود رو ببینه.

---

اما درست همون لحظه...

توی دوربین امنیتی عمارت، تصویری ثبت شد.

تصویر مردی که همه فکر می‌کردن سال‌ها پیش مرده.

قاتل واقعی...

برگشته بود.

و این بار هدفش فقط انتقام نبود.

هدفش نابودی هر دو خاندان بود.

پایان پارت نهم

تعجب نکنین چرا اینقدر زود پارت میدم چون بیکارم نشستم کل فیک و نوشتم🤧

#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #پیوند_خون_و_اختیار #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۰)

بچم چه زود بزرگ شد🤧کپی ممنوع ❌ هرکس کپی کنه گزارش میشه #جونگ...

هعی شانس گوهمون🤧کپی ممنوع ❌ هرکس کپی کنه گزارش میشه #جونگکوک...

پیوند خون و اختیارپارت ۸ | انتخابی میان خون و حقیقتصبح زود، ...

پیوند خون و اختیارپارت ۴ | خیانت نزدیک‌تر از همیشهسه روز از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط