p4
p4
از نگاه آیلا
از دویدن دست کشیدم.
_اریکا...؟
اریکا روی زمین افتاده بود.
همینطور که دستش روی پیشانی اش بود به من نگاه کرد و گفت
_آیلا!
_چرا روی زمین نشستی؟
نگاهی به جایی که اریکا افتاده بود کردم، برای حفظ تعادل دستم را روی زانو هایم گذاشتم و بلند شروع به خندیدن کردم
_نکنه جدی به تیر چراغ برق خوردی افتادی؟
اریکا با تمسخر رویش را برگرداند و گفت
_خب واسه هرکی ممکنه پیش بیاد!
_فکر نمیکنم واسه هرکی پیش بیاد
_منو باش که نگرانت بودم و داشتم سریع میومدم دنبالت
همانطور که داشتم میخندیدم دستش را گرفتم و از روی زمین بلندش کردم.
_تو چجوری....از پنجره اومدی؟؟
_خب...یکم داستانش طولانیه فعلا بی خیال باید یه چیز مهم تر بهت بگم!
از کیفم یک تلفن در آوردم و به اریکا گفتم
_الان داداشت مدرسه نیست؟
اریکا با خنده تلخی سرش را برگرداند و گفت: اون چیزیش نمیشه
_میدونم باهاش مشکلاتی داری ولی نمیتونی بزاری که همونجا بمونه باید بری دنبالش
اریکا که انگار از حرفم دلخور شده بود رو به من کرد و گفت: تو چی؟ خواهرت مگه دانشگاه نیست
_تو برو دنبال داداشت منم دنبال خواهرم گوشیتو بردار که در تماس باشیم
کلاه را روی سرم گذاشتم و سوار دوچرخه شدم
_به هر حال اون داداشته و خودتم خوب میدونی که اون واقعا از ته دلش پشیمونه
رکاب زدم و از آنجا دور شدم، نیاز نیست درمورد اریکا نگران باشم مطمئنم که اریکا دنبال داداشش میره چون اریکا خوانوادشو خیلی دوست داره.
از نگاه آیلا
از دویدن دست کشیدم.
_اریکا...؟
اریکا روی زمین افتاده بود.
همینطور که دستش روی پیشانی اش بود به من نگاه کرد و گفت
_آیلا!
_چرا روی زمین نشستی؟
نگاهی به جایی که اریکا افتاده بود کردم، برای حفظ تعادل دستم را روی زانو هایم گذاشتم و بلند شروع به خندیدن کردم
_نکنه جدی به تیر چراغ برق خوردی افتادی؟
اریکا با تمسخر رویش را برگرداند و گفت
_خب واسه هرکی ممکنه پیش بیاد!
_فکر نمیکنم واسه هرکی پیش بیاد
_منو باش که نگرانت بودم و داشتم سریع میومدم دنبالت
همانطور که داشتم میخندیدم دستش را گرفتم و از روی زمین بلندش کردم.
_تو چجوری....از پنجره اومدی؟؟
_خب...یکم داستانش طولانیه فعلا بی خیال باید یه چیز مهم تر بهت بگم!
از کیفم یک تلفن در آوردم و به اریکا گفتم
_الان داداشت مدرسه نیست؟
اریکا با خنده تلخی سرش را برگرداند و گفت: اون چیزیش نمیشه
_میدونم باهاش مشکلاتی داری ولی نمیتونی بزاری که همونجا بمونه باید بری دنبالش
اریکا که انگار از حرفم دلخور شده بود رو به من کرد و گفت: تو چی؟ خواهرت مگه دانشگاه نیست
_تو برو دنبال داداشت منم دنبال خواهرم گوشیتو بردار که در تماس باشیم
کلاه را روی سرم گذاشتم و سوار دوچرخه شدم
_به هر حال اون داداشته و خودتم خوب میدونی که اون واقعا از ته دلش پشیمونه
رکاب زدم و از آنجا دور شدم، نیاز نیست درمورد اریکا نگران باشم مطمئنم که اریکا دنبال داداشش میره چون اریکا خوانوادشو خیلی دوست داره.
- ۱۰۱
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط