{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶
_بخش دوم_
ریچل_
به خانه که برگشتم ویل رفته بود.آلیس و پنی داشتند شیشه مرباهایشان را مرتب می‌کردند و مکس خانه نبود.سلامی کردم و به طبقه بالا رفتم از نردبان بالا رفتم و خودم را به اتاق زیر شیروانی رساندم و بدون اینکه لباس عوض کنم روی تختم ولو شدم.امروز خیلی بهتر از آن بود که اینقدر زود تمام بشود!کاش نمی‌رفتی سی!توی خودم جمع می‌شوم و به جای دستهایش روی موهایم دست می‌کشم.ناگهان مکس در نزده وارد اتاق می‌شود از جا می‌پرم و با چوبدستی ام گارد می‌گیرم"بلد نیستی در بزنی دلقک؟!"
لبخند می‌زند"نه!"
نگاهم را از او می‌گیرم"چی می‌خوای مکس؟"
صورتش پر از شیطنت است"باید باهات حرف بزنم"
همچنان بی حوصله می‌گویم"بگو"
"ری من چند سالمه؟"
همین؟!
"سه هزار و شیشصد"
"نه جدی من چند سالمه"
"چمیدونم.هجده نوزده سالت باید باشه"
سر تکان می‌دهد"خب.من سرکار می‌رم.دارم پول جمع می‌کنم.تا شیش ماه دیگه می‌تونم خونه بخرم"
دست می‌زنم"آفرین مکس.جایزه چی بهت بدیم حالا؟"
"می‌تونی فقط گوش بدی و انقد گه نخوری."
لبخند می‌زنم"باید فکر کنم مکسی"
"من می‌خوام با جولیت ازدواج کنم"
"چی؟!"
"من دوسش دارم اونم دوسم داره"
"شماها هنوز بیست سالتون هم نشده"
"من که نگفتم همین فردا...یکی دو سال دیگه!بعدم چه اهمیتی داره؟تو این روزا معلوم نیست فردا کی زنده ست و کی مرده.من میخوام...جولیت کنارم باشه"
لبخند می‌زنم"باشه مکس.میخوای من چکار کنم؟"
"پشتیبانی‌م کن.وقتی با ویل و آلیس حرف زدم تو شاهدم باش"
سر تکان می‌دهم تلفن زنگ می‌خورد و مکس سرخوش بدون یک کلمه توضیح از خانه بیرون می‌رود.من که کاری ندارم با ریون سرگرم می‌شوم.بعد می‌روم طبقه پایین چیزی می‌خورم و بعد از مدتی وقت گذراندن و خاله‌زنکی با پنی و آلیس به اتاقم برمی‌گردم‌. خیلی زود خورشید جایش را به ماه می دهد.دارم موهایم را شانه می‌زنم که از پنجره نگاهی به پایین می‌اندازم از طرف حیاط پشتی یک نفر آنجا ایستاده پنجره را باز می‌کنم آن هیکل کشیده و آن موهای مشکی را می‌شناسم.پنجره را باز می‌کنم"سوروس!"
دست تکان می‌دهد"شب بخیر "
من هم دست تکان می‌دهم"چقد خوب که برگشتی!بیا تو!"
"راستش اومدم فقط یه سری بهت بزنم.خیلی دیروقته.ببینم تو خوابیده بودی؟"
"نه سوروس بیدار بودم."
چوبدستی ام را تکان می‌دهم و خودم را می‌رسانم پایین"چی‌شد که برگشتی؟اصلاً چرا رفتی؟باید همشو برام تعریف کنی"
دستش را پشت کمرم می‌گذارد."داستانش خیلی طولانیه"
روی لبه دیوار سیمانی کوچه می‌نشینم و دستم را زیر چانه ام می‌گذارم"میخوام بشنوم"
"فکر نمی‌کنم بعدش دیگه بخوای این رابطه رو ادامه بدی."
"سوروس می‌گی یانه؟"
کنارم روی لبه دیوار می‌نشیند"من برگشتم خونه.توی کوچه صدای جیغ جولیت رو شنیدم رفتم داخل و درحالی دیدمش که داره توسط...توبیاس خفه میشه.باهاش بحثم شد درگیر شدیم و وقتی که مادرم برگشت خونه....خب توبیاس مرده"
می‌پرسم"تو کشتی‌ش؟"
مردد سرش را تکان می‌دهد.دستش را می‌گیرم"الان حالت خوبه؟"
متعجب نگاهم می‌کند"تو الان داری حق رو به من می‌دی؟"
"مگه نگفتی که سعی داشته جولیت رو بکشه؟اگه تو به جولیت کمک نمی‌کردی خودم می‌کشتمت!به علاوه کشتن یه قاتل،قتل حساب نمی‌شه.فقط لطف به جامعه ست"
لبخند می‌زند"ری...ممنون"
دستش را می‌فشارم"خیلی خب قرار نیست تمام شب رو درباره توبیاس حرف بزنیم.تو برگشتی پیش من و من ترجیح می‌دم که بهمون خوش بگذره"
نگاهم می‌کند"دوست داری چی‌کار کنیم؟"
لبخند می‌زنم"یادمه دوست داشتی با من راه بری"
لبخندم را پاسخ می‌دهد"همیشه"
دیدگاه ها (۰)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش اول_ _سردرگم هستم. با خودم در جنگم.می‌خواه...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷⓿وقتی انسان آموخت که چگونه با رنج هایشتنها بماند...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❹به مژگان سیه کردی؛هزاران رخنه در دینمبیا کز چشم...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❽_بخش اول_عین خیال هیچکس نیستیم؛ این را بفهم!تنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط