#One_Last_Condition
#One_Last_Condition
شرط آخر ⬅︎P8
صبح روز بعد...
هارین با صدای داد زدن از خواب پرید.
- کی صبحونه منو خورده؟!
- آب پرتقالها کجان؟!
- چرا یخچال خالیه؟!
هارین پتو را روی سرش کشید.
- چه مردم پر سروصدایی...
---
چند دقیقه بعد...
وارد آشپزخانه شد.
جونگین همان لحظه که او را دید، دست به سینه ایستاد.
- نه.
- چی نه؟
- نه.
- داری با خودت حرف میزنی؟
- حق نداری به یخچال نزدیک بشی.
- چرا؟
- چون دیروز نصف مواد غذایی سوله رو نابود کردی.
هارین با ناراحتی گفت:
- نابود نه...
استفاده کردم.
---
در همان لحظه...
چان وارد آشپزخانه شد.
یک فنجان قهوه دستش بود.
اما وقتی هارین را دید، مکث کرد.
بعد خیلی آرام به جونگین گفت:
- این همونه؟
جونگین:
- آره.
چان:
- همونی که آشپزخونه رو خالی کرد؟
جونگین:
- آره.
چان:
- همونی که هیونجین آورده؟
جونگین:
- آره.
چان چند ثانیه سکوت کرد.
بعد قهوهاش را خورد.
انگار به انرژی نیاز داشت.
خیلی زیاد.
---
چند دقیقه بعد...
لینو وارد شد.
اخم همیشگی روی صورتش بود.
اما وقتی چشمش به هارین افتاد، ایستاد.
هارین هم به او خیره شد.
سکوت.
چند ثانیه.
بعد هارین رو به جونگین گفت:
- این همون اخموئه؟
لینو:
- اسم دارم.
- منم دارم.
- ...
- ...
جونگین آرام از آشپزخانه عقب رفت.
حس خوبی نداشت.
---
لینو روی صندلی نشست.
هارین همچنان نگاهش میکرد.
لینو:
- چیه؟
- هیچی.
- پس چرا زل زدی؟
- داشتم مطمئن میشدم واقعی هستی.
- چی؟
- هیچکس نمیتونه بیست و چهار ساعت شبانهروز اینقدر اخمو باشه.
جونگین خندهاش گرفت.
چان سرفه کرد تا نخندد.
لینو فقط به سقف نگاه کرد.
انگار داشت از خدا صبر میخواست.
---
در همین لحظه...
هیونجین وارد شد.
همه ساکت شدند.
هیونجین مستقیم به سمت یخچال رفت.
درش را باز کرد.
سکوت.
بعد دوباره بست.
دوباره باز کرد.
دوباره بست.
بعد به هارین نگاه کرد.
- واقعاً همه اینا رو خوردی؟
هارین با افتخار گفت:
- بله.
- چرا؟
- چون اونجا بودن.
- ...
- ...
- دلیل منطقیای بود.
هارین لبخند زد.
جونگین خندید.
حتی گوشه لب چان هم تکان خورد.
فقط لینو هنوز اخم کرده بود.
هارین به او اشاره کرد.
- دیدی؟
- چی؟
- همه میخندن جز تو.
- مشکلت چیه؟
- هنوز نمیدونم.
---
همان لحظه...
یکی از افراد سوله با عجله وارد شد.
- رئیس!
چان برگشت.
- چی شده؟
- یکی وارد انبار شرقی شده.
اخم چان عمیق شد.
- کی؟
- هنوز نفهمیدیم.
هارین که تا آن لحظه مشغول خوردن بود، ناگهان گوشهایش تیز شد.
انبار؟
انبار یعنی راز.
راز یعنی فضولی.
و فضولی...
شغل دوم هارین بود.
لبخند آرامی روی لبهایش نشست.
که باعث شد هیونجین فوراً مشکوک شود.
- نه.
هارین:
- چی نه؟
- هر چیزی که الان توی سرت میگذره، نه.
- من که چیزی نگفتم.
- دقیقاً برای همین نگرانم....
شرط پارت بعد← 10𓊉 لایک و 10 کامت𓊈
One_Last_Condition
#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay
شرط آخر ⬅︎P8
صبح روز بعد...
هارین با صدای داد زدن از خواب پرید.
- کی صبحونه منو خورده؟!
- آب پرتقالها کجان؟!
- چرا یخچال خالیه؟!
هارین پتو را روی سرش کشید.
- چه مردم پر سروصدایی...
---
چند دقیقه بعد...
وارد آشپزخانه شد.
جونگین همان لحظه که او را دید، دست به سینه ایستاد.
- نه.
- چی نه؟
- نه.
- داری با خودت حرف میزنی؟
- حق نداری به یخچال نزدیک بشی.
- چرا؟
- چون دیروز نصف مواد غذایی سوله رو نابود کردی.
هارین با ناراحتی گفت:
- نابود نه...
استفاده کردم.
---
در همان لحظه...
چان وارد آشپزخانه شد.
یک فنجان قهوه دستش بود.
اما وقتی هارین را دید، مکث کرد.
بعد خیلی آرام به جونگین گفت:
- این همونه؟
جونگین:
- آره.
چان:
- همونی که آشپزخونه رو خالی کرد؟
جونگین:
- آره.
چان:
- همونی که هیونجین آورده؟
جونگین:
- آره.
چان چند ثانیه سکوت کرد.
بعد قهوهاش را خورد.
انگار به انرژی نیاز داشت.
خیلی زیاد.
---
چند دقیقه بعد...
لینو وارد شد.
اخم همیشگی روی صورتش بود.
اما وقتی چشمش به هارین افتاد، ایستاد.
هارین هم به او خیره شد.
سکوت.
چند ثانیه.
بعد هارین رو به جونگین گفت:
- این همون اخموئه؟
لینو:
- اسم دارم.
- منم دارم.
- ...
- ...
جونگین آرام از آشپزخانه عقب رفت.
حس خوبی نداشت.
---
لینو روی صندلی نشست.
هارین همچنان نگاهش میکرد.
لینو:
- چیه؟
- هیچی.
- پس چرا زل زدی؟
- داشتم مطمئن میشدم واقعی هستی.
- چی؟
- هیچکس نمیتونه بیست و چهار ساعت شبانهروز اینقدر اخمو باشه.
جونگین خندهاش گرفت.
چان سرفه کرد تا نخندد.
لینو فقط به سقف نگاه کرد.
انگار داشت از خدا صبر میخواست.
---
در همین لحظه...
هیونجین وارد شد.
همه ساکت شدند.
هیونجین مستقیم به سمت یخچال رفت.
درش را باز کرد.
سکوت.
بعد دوباره بست.
دوباره باز کرد.
دوباره بست.
بعد به هارین نگاه کرد.
- واقعاً همه اینا رو خوردی؟
هارین با افتخار گفت:
- بله.
- چرا؟
- چون اونجا بودن.
- ...
- ...
- دلیل منطقیای بود.
هارین لبخند زد.
جونگین خندید.
حتی گوشه لب چان هم تکان خورد.
فقط لینو هنوز اخم کرده بود.
هارین به او اشاره کرد.
- دیدی؟
- چی؟
- همه میخندن جز تو.
- مشکلت چیه؟
- هنوز نمیدونم.
---
همان لحظه...
یکی از افراد سوله با عجله وارد شد.
- رئیس!
چان برگشت.
- چی شده؟
- یکی وارد انبار شرقی شده.
اخم چان عمیق شد.
- کی؟
- هنوز نفهمیدیم.
هارین که تا آن لحظه مشغول خوردن بود، ناگهان گوشهایش تیز شد.
انبار؟
انبار یعنی راز.
راز یعنی فضولی.
و فضولی...
شغل دوم هارین بود.
لبخند آرامی روی لبهایش نشست.
که باعث شد هیونجین فوراً مشکوک شود.
- نه.
هارین:
- چی نه؟
- هر چیزی که الان توی سرت میگذره، نه.
- من که چیزی نگفتم.
- دقیقاً برای همین نگرانم....
شرط پارت بعد← 10𓊉 لایک و 10 کامت𓊈
One_Last_Condition
#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay
- ۱۰۸
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط