{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★همه ازم متنفرن...P¹(End)

★همه ازم متنفرن...P¹(End)
نامجون:
وقتی وارد خونه شدم... صدای گریه‌های چونگ‌آه نگرانم کرد!
سریع رفتم داخل سالن و با یک فاجعه مواجه شدم...
همه‌ی وسایل افتاده بودن یا شکسته شده بودن!
چونگ‌آه گوشاش رو گرفته بود و بلند گریه میکرد...
_"چونگ‌آه چیشده؟؟ دزد اومده؟؟؟ خوبی؟؟ چیزیت نشده؟؟"
_"نامجون... چرا همه ازم متنفرن؟؟"
_"چی؟؟"
هق هق میکرد...
حالش خیلی بد بود!
_"نامجون... همه بهم هیت میدن! همه ازم متنفرن! می‌دونی چرا خونه به این وضع افتاده؟؟ چون من این کارو کردم... یک عکس گذاشتم تو اینستا، کامنت ها رو داشتم می‌خوندم که بدتر و بدتر میشد... گریم گرفت؛ از عصبانیت نفهمیدم چیشد!"
بغلش کردم و با زمزمه گفتم:"آروم باش عزیزم..."
چونگ‌آه:
صبح تو بغل نامجون بیدار شدم!
رفتم داخل سالن...
همه چیز دوباره چیده شده بود!
بعضی از وسایل که شکسته بود توی یک لیست روی میز نوشته شده بودن...
دست خط نامجون بود!
رفتم سمت تخت و آروم گفتم:"نامجون؟؟ تو خونه رو جمع کردی؟؟"
_"چونگ‌آه تا دیر وقت بیدار بودم بزار بخوابم"
_"تا دیر وقت به خاطر جمع خونه بیدار بودی؟"
_"اوهوم..."
نشست و گفت:"چونگ‌آه حتی اگه همه ازت متنفرن باشن من هستم که اندازه کل دنیا عاشقت باشم!"
بغلش کردم و با بغض گفتم:"خوشحالم که دارمت!"
_"خب چونگ‌آه نظرت راجب یک صبحونه‌ی مفصل چیه؟؟"
با خنده گفتم:"چرا که نه RM !"
عاشقانه نگاهم میکرد... با لبخند گفت:"خیلی خب من میرم خرید میکنم برای یک صبحونه‌ی جذاب دونفره!"
حاضر شد و رفت تا خرید کنه...
با تردید رفتم داخل اینستا و اون عکس رو پاک کردم!
نامجون استوری گذاشته بود...
وقتی خوندمش احساس کردم خوشبخت ترین آدم جهانم!!
*آرمی...
من عاشق چونگ‌آه هستم!
شما هم دوسش داشته باشید!
اون دختر، فوق العاده‌ست؛ لطفاً اذیتش نکنید!*
نامجون شگفت انگیز بود!!
با خودم گفتم، منم باید نشون بدم که چقدر عاشق نامجون هستم! پس دست به کار شدم...
نامجون:
بعد خرید و خوردن صبحونه؛ با چونگ‌آه فیلم دیدیم...
توی روز های تعطیل معمولا میریم بیرون.
اما چونگ‌آه قبول نمی‌کرد که امروز بریم جایی!
دیگه بعد از ظهر شده بود...
یهو چونگ‌آه گفت:"نامجون، نامجون میتونی بری دنبال داداشم؟"
_"مین‌هان میخواد بیاد خونه‌ی ما؟؟"
_"آره"
قبول کردم و گفتم:"باشه الان میرم دنبالش"
راه افتادم و رفتم سمت خونه‌ی مین‌هان!
_"سلام مین‌هان"
_"سلام نامجونی... چطوری؟؟"
داخل ماشین کمی صحبت کردیم...
یهو چونگ‌آه بهم زنگ زد!
_"نامجون... کمک! کمکم کن!!"
_"چیشده چونگ‌آه؟؟ چیشده؟؟؟"
تماس قطع شد!
از نگرانی داشتم خفه میشدم...
ماشینم تاحالا انقدر سرعت نرفته بود!
مین‌هان هی تماس می‌گرفت و چونگ‌آه جواب نمی‌داد!!
وقتی رسیدیم خیلی سریع کلید انداختم و وارد خونه شدم...
_"سورپرایزززززز"
قلبم اومد تو دهنم...
همه‌ی اعضا و بعضی از دوستام خونمون بودن!
چونگ‌آه برنامه ریزی کرده بود که منو سورپرایز کنه!!
بهم توضیح دادن که همش فقط برای خوشحال کردن من بوده!
بعد گذشت زمانی...
چونگ‌آه آهنگ تانگو پلی کرد و از زوج ها دعوت کرد که همراهی کنن! دم گوشم گفت:"شما همراهی نمیکنید آقای محترم؟؟"
لبخندی زدم و بلند شدم...
با چونگ‌آه تانگو میرقصیدیم!
یهو گفت:"می‌دونی چرا ترسوندمت؟؟"
_"چرا؟"
_"چون دوست دارم... این آدما اینجا جمع شدن که همه بگن برای ما ارزشمندی... و کسی که دوستامونو اینجا جمع کرده میخواد بگه دیوانه‌وار عاشقته!"
دروغ نگم بدجوری ذوق کرده بودم!
براید استایل بغلش کردم و رفتم داخل اتاق...
بوسیدمش و گفتم:"می‌دونی چرا همه ازت متنفرن؟؟"
_"چرا؟"
_"چون انقدر خوبی که هیچ وقت نمیتونن مثل تو باشن!"
خندید و گفت:"آقای‌محترم دوست دارم"
_"آقای‌محترم هم بدجوری عاشقته!"
نگاه‌های عاشقانمون تمام حرف‌هامون رو می‌گفت!
_"چونگ‌آه کسی که به خاطر ازدواج باهاش باعث شد هست بگیری... جوری دوست داره که در تاریخ تعریف نشده!"
اون با کلام جوابم رو نداد...
با بوسیدنم جواب داد!
ما شدیم مکمل زندگی هم...
شدیم کسایی که بدون هم، نفس کشیدن براشون کار دشواریه!




نظرتون راجب این تک پارتی چی بود؟؟
_ آگاتا★
دیدگاه ها (۲)

★وقتی درگیر کار میشه‌و...P¹(End)_"باورت میشه جیهوپ؟؟ امروز د...

★بچمون...P¹(End)داخل آشپزخونه بودم که ته‌یانگ اومد پیشم و گف...

پارت6:«𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓷𝓰𝓮𝓻» شتابان رفتم سمت ماشین! سریع نشستم و ق...

حادثه خیابان ۱۳صبح با بی حوصله گی از خواب بیدار شدم .رفتم و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط