پارت ۱
پارت ۱
ویو ا.ت
چند روز بود که نامجون شبا دیر میومد خونه و رفتار هاش اصلا مثل قبل نبود و سرد باهام رفتار میکرد ، هر وقت هم بهش میگفتم چرا میگفت که کار های شرکت زیاده و روم فشار زیادی هست منم گفتم که بهتره زیاد بهش فشار نیارم و درکش کنم
۳ روز بعد
این چند روز مدام حالت تهوع بهم دست میداد و حتی باید پریروز پریود میشدم ولی نشدم ، مشکوک شده بودم که نکنه باردارم
رفتم آماده شدم و رفتم داروخونه و یدونه بیبی چک گرفتم و برگشتم خونه رفتم توی دستشویی و تست رو انجامش دادم و منتظر موندم تا جوابش بیاد بعد از چند دقیقه جواب تست اومد باورم نمیشد که باردارم ناخداگاه دستم رفت روی شکمم و گفتم : سلام کوچولوی مامان
از ذوق اشک توی چشمام جمع شده بود
تصمیم گرفتم که غذاهای مورد علاقه نامجون رو درست کنم و به همراه بیبی چک واسش ببرم شرکت ولی یهو یاد حرف نامجون افتادم که گفت اصلا نیا شرکتم ولی با خودم گفتم که میخوام این خبر خوب رو بهش بدم قطعا کاریم نداره
با ذوق بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه و هر غذایی که به ذهنم رسید که نامجون دوست داره رو شروع کردم به درست کردن مثل : دوکبوکی ، جاجانگمیون ، بیبیمباب ، پاستا به همراه نوشیدنی
غذا ها که آماده شد توی ظرف های متفاوت ریختم و ظرف غذاها رو به همراه نوشیدنی توی یه سبد گذاشتم و رفتم آماده شدم و سوار ماشین شدم و حرکت کردم به سمت شرکت نامجون
۲۰ مین بعد
رسیدم و سبد غذا ها رو درآوردم و وارد شرکت شدم ، سوار آسانسور شدم و دکمه طبقه ۶ رو زدم
وارد طبقه شدم و به سمت اتاق نامجون رفتم ولی منشیش جلوی در نبود پس بدون در زدن وارد اتاق شدم که .......
ادامه دارد.......
ویو ا.ت
چند روز بود که نامجون شبا دیر میومد خونه و رفتار هاش اصلا مثل قبل نبود و سرد باهام رفتار میکرد ، هر وقت هم بهش میگفتم چرا میگفت که کار های شرکت زیاده و روم فشار زیادی هست منم گفتم که بهتره زیاد بهش فشار نیارم و درکش کنم
۳ روز بعد
این چند روز مدام حالت تهوع بهم دست میداد و حتی باید پریروز پریود میشدم ولی نشدم ، مشکوک شده بودم که نکنه باردارم
رفتم آماده شدم و رفتم داروخونه و یدونه بیبی چک گرفتم و برگشتم خونه رفتم توی دستشویی و تست رو انجامش دادم و منتظر موندم تا جوابش بیاد بعد از چند دقیقه جواب تست اومد باورم نمیشد که باردارم ناخداگاه دستم رفت روی شکمم و گفتم : سلام کوچولوی مامان
از ذوق اشک توی چشمام جمع شده بود
تصمیم گرفتم که غذاهای مورد علاقه نامجون رو درست کنم و به همراه بیبی چک واسش ببرم شرکت ولی یهو یاد حرف نامجون افتادم که گفت اصلا نیا شرکتم ولی با خودم گفتم که میخوام این خبر خوب رو بهش بدم قطعا کاریم نداره
با ذوق بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه و هر غذایی که به ذهنم رسید که نامجون دوست داره رو شروع کردم به درست کردن مثل : دوکبوکی ، جاجانگمیون ، بیبیمباب ، پاستا به همراه نوشیدنی
غذا ها که آماده شد توی ظرف های متفاوت ریختم و ظرف غذاها رو به همراه نوشیدنی توی یه سبد گذاشتم و رفتم آماده شدم و سوار ماشین شدم و حرکت کردم به سمت شرکت نامجون
۲۰ مین بعد
رسیدم و سبد غذا ها رو درآوردم و وارد شرکت شدم ، سوار آسانسور شدم و دکمه طبقه ۶ رو زدم
وارد طبقه شدم و به سمت اتاق نامجون رفتم ولی منشیش جلوی در نبود پس بدون در زدن وارد اتاق شدم که .......
ادامه دارد.......
- ۱۱۲
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط