و پلک گشودی دنیایی را که برایت کوچک بود

و پلک گشودی دنیایی را که برایت کوچک بود
خدا تو را برای تاریخ مقدّر کرد تا چیزی را به ادراک برسیم
خورشید چشمانت را به زمین تاباند
تا دنیا را از دریچه نگاه نافذ تو ببینیم

چه تقدیری داشتی، طفل آفتاب!
درست لحظه ای آمدی که:
زمین در تیر رس نگاه سرد زمستان بود،
و در اسارت شیطان.

درست یک گام مانده به آغاز فراخوان بزرگ عشق و حماسه، آمدی؛
لحظه ای که تاریخ، در آستانه یک اتفاق سرخ بود.
... و تو هم به ضیافت عشق رفتی.
«قنداقه ات» را «اِحرام» خویش کردی و راهی «خانه دوست» شدی
به نیمه های حجّت که رسیدی
تقدیر این شد که پدر
حج نیمه تمامش را در کربلا کامل کند
دیدگاه ها (۱)

خسف | قصه سی و نهم: محمد بن عثمان (بخش اول)

شیسه اما می ترسید. حتی اگه روزی یونارو ببینه.. اون شیسه رو ی...

فیک تهکوک وارث زار

### 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌### 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟒𝟎صدای انفجار کل ساختمون رو لرزو...

همه تاریخ را تکان دادیبا یک قلب «شش ماهه»به تقدیر آسمانی خوی...

شهرک المهدیاز شروع جنگ یک ماه گذشــت. ابراهیم به همراه حاج ح...

راز الف زمرودی. پارت ۱(بالاخره تابستون)

من از غبار سفرهای دور می آیماز امتداد شب بوف کور می آیممنم ک...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۰۷سقوط در آغوشِ اجبارجلوی درب اتاق بی...

ستاره ای در میان تاریکی پارت 16🌌چند هفته‌ای از دریافت توصیه‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط