{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هزار سال پیش بود..

هزار سال پیش بود..
دختری در قطار,,,
توی کوپه تنهایی....
کولر دو تیکه..خخخ..
میرفت و من هم دلم را با سوت همان قطار با خود برد..هم دلم را برد و هم خودم را...و دل را برد و آنچنان در بغل خود نگه داشته که دیوانه اش مانده ام با آن موهای بلند ابریشمی اش... خودم را فدایش میکنم...چون فدا کرده تمام وجودش را برایم...ماه چشم روشن من.. محتاج تابیدن توام...
قربون ماهم برم..
دیدگاه ها (۱)

هوا سرد بود...سرد زیاد نبود من از بیداد زمانه سرد بودم...ون ...

سوارم کرد ...نگاهم کرد..با اینکه مرد بودم..نمیدانم چه چیز با...

معجزه ای که در تو هست..هیچوقت بخدا قسم برایم تکراری نیستی,,ه...

ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ...ﮔﻔﺘﻢ ﻭﺍﯼ ! ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪﻩ ﺍ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط