هوا سرد بود...سرد زیاد نبود من از بیداد زمانه سرد بودم...
هوا سرد بود...سرد زیاد نبود من از بیداد زمانه سرد بودم...
ون سبز رنگ...
کیف دستی قهوه ای ام پر از کاغذ های حمالی کار....
ون میرفت...
چیزی مثال معجزه,,نه خود معجزه..
پرتابم میکرد به سمت ماه..
میدان..من ,,,او...چشمهایش,,,دستهایم..دستهایش ..شد دستهایمان...
و من...او...سرد...ما...آتش شدیم..و با هم سوزاندیم و میسوزانیم تمام یخ ها را
من...قربان بند بند انگشتانت..
ون سبز رنگ...
کیف دستی قهوه ای ام پر از کاغذ های حمالی کار....
ون میرفت...
چیزی مثال معجزه,,نه خود معجزه..
پرتابم میکرد به سمت ماه..
میدان..من ,,,او...چشمهایش,,,دستهایم..دستهایش ..شد دستهایمان...
و من...او...سرد...ما...آتش شدیم..و با هم سوزاندیم و میسوزانیم تمام یخ ها را
من...قربان بند بند انگشتانت..
- ۲۰۳
- ۲۵ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط