{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هوا سرد بود...سرد زیاد نبود من از بیداد زمانه سرد بودم...

هوا سرد بود...سرد زیاد نبود من از بیداد زمانه سرد بودم...
ون سبز رنگ...
کیف دستی قهوه ای ام پر از کاغذ های حمالی کار....
ون میرفت...
چیزی مثال معجزه,,نه خود معجزه..
پرتابم میکرد به سمت ماه..
میدان..من ,,,او...چشمهایش,,,دستهایم..دستهایش ..شد دستهایمان...
و من...او...سرد...ما...آتش شدیم..و با هم سوزاندیم و میسوزانیم تمام یخ ها را
من...قربان بند بند انگشتانت..
دیدگاه ها (۱)

سوارم کرد ...نگاهم کرد..با اینکه مرد بودم..نمیدانم چه چیز با...

دستم را که گرفت..دستش را که گرفتم و تا هزار سال دیگر دستهایم...

هزار سال پیش بود..دختری در قطار,,,توی کوپه تنهایی....کولر دو...

معجزه ای که در تو هست..هیچوقت بخدا قسم برایم تکراری نیستی,,ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط