سوارم کرد ...نگاهم کرد..با اینکه مرد بودم..نمیدانم چه چیز
سوارم کرد ...نگاهم کرد..با اینکه مرد بودم..نمیدانم چه چیز باعث میشد شرم کنم و نگاهش نکنم,,صاف نشسته بود..محکم..مثل اینکه سفت چسبیده باشد به صندلی,,,دستش را که گرفتم بوسیدم...
و از همان هزار سال پیش تا هزار سال دیگر..همیشه لبهایم رو دستهایش جا دارد..
و....
دردت به تنم..او مرا میبرد.. و من او را تا همین بهشت گم شده که پناهم شد...
بهشت من دوستت دارم..
و از همان هزار سال پیش تا هزار سال دیگر..همیشه لبهایم رو دستهایش جا دارد..
و....
دردت به تنم..او مرا میبرد.. و من او را تا همین بهشت گم شده که پناهم شد...
بهشت من دوستت دارم..
- ۱۵۸
- ۲۵ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط