پارت
پارت ۸۳ :
( خودم )
رفتم تو خونه .
آنیکا اومد و کار مهمش رو گفت .
یک راهنمایی بهش کردم . لعنتی شب بود .
بلند شدم و رفتم بیرون .
شب تاریک . بارون کمی می بارید و هوای خیییلی سرد .
راه افتادم .
زمین پر از آب و شب تاریک و خیابون ها خلوت .
داشتم میرفتم و به کوچه ها نگا میکردم .
رفتم تو یک کوچه پنج تا پسر یک گوشه بودن .
برام مهم نبود .
داشتم میرفتم که از پشت یک چیزی تو گردنم فرو رفت . بعد چند ثانیه بیهوش شدم و دیگه همه چی برام سیاه شد .
چشمام و باز کردم .
دست و پاهام و دهنم بسته شده بود .
یکی از پسرا اومد و چسب روی دهنم رو باز کرد و گفت : شما خوب هستید ؟؟؟؟؟؟؟ متاسفم ما دیدیم که شما رو بیهوش و با خود میبرد ما مجبور شدیم که شما رو مخفی نگه داریم . من گوشی شما رو برداشتم و به آقای پارک جیمین زنگ زدم و گفتم به اینجا بیاد .
دور و بر رو نگا کردم .
تو ساختمونی بودم که درست نشده بود .
طناب ها رو باز کردم و بلند شدم . سرم گیج میرفت نمی تونستم وایستم .
جیمین رو دیدم که از پله ها اومد بالا .
از دیدن من وایستاد بعد چند ثانیه اومد سمتم .
خیلی عصبی از بین اون پسرها رد شد و اومد کنارم وایستاد مچ دست چپم رو گرفت و به پسره گفت : ممنونم و منو با خودش برد .
وسط راه افتادم رو زمین جیمین رو زمین نشست و گفت : خوبی ؟؟؟ من : سرم درد داره .
تاریک بود .
منو پشت خودش کول کرد و برد سمت ماشین .
به ماشین رسیدیم من پایین اومدم و تو ماشین نشستیم .
گفت : چرا جواب تلفن منو نمیدی من خیلی نگرانت بودم برای چی رفتی پیش اونا من : جیمین من داشتم ....... وسط حرفم پرید و گفت : بسته چون میدونستی من روت غیرت دارم رفتی پیششون من : نننههه من داشتم راهمو ادامه میدادم که از پشت یکی منو بیهوش کرد وقتی بیدار شدم فهمیدم چند تا پسر منو از دست شینتا نجات دادن خنده ی کجی زد و گفت : یک جوری میگی انگار دیدیش من : اررره چون دیشب هم اومد منو بکشه ولی کوکی نزاشت جیمین : پس واسه همین بود که صبح با صورت زخمی اومده بود من : اررره .
هر دومون عصبی بودیم .
راه افتاد تو راه خفه گریه میکردم .
رسیدیم . پیاده شدم . خواستم برم که جلوم رو گرفت . صورتمو دید . دوتا دستاش و روی گوشم گذاشت و اشک هامو پاک کرد .
گفت : ببخشید خیلی روت غیرتی شدم .... آخه من عاشقتم دوست ندارم کسی بهت نزدیک شه .......... دیگه گریه نکن .
دستاشو از روی گوشام برداشت و گفتم : ا اون میخواد منو از تو و بقیه جدا کنه جیمین : هِی دختر آروم باش من مواظبتم .
رفتیم خونشون .
واییی وی کوکی جیمین چقدر من بدبختم .
نشستیم . داشتن حرف میزدن که بلند شدم و خواستم برم که کوکی مچ دست راستمو گرفت و گفت : کجا ؟؟؟؟!!!! من : نمیخوام مزاحم باشم کوکی : نمیخوای که منو تنها بزاری .
واییی این چی بود که گفتی . وی و جیمین کنار هم نشسته بودن .
( خودم )
رفتم تو خونه .
آنیکا اومد و کار مهمش رو گفت .
یک راهنمایی بهش کردم . لعنتی شب بود .
بلند شدم و رفتم بیرون .
شب تاریک . بارون کمی می بارید و هوای خیییلی سرد .
راه افتادم .
زمین پر از آب و شب تاریک و خیابون ها خلوت .
داشتم میرفتم و به کوچه ها نگا میکردم .
رفتم تو یک کوچه پنج تا پسر یک گوشه بودن .
برام مهم نبود .
داشتم میرفتم که از پشت یک چیزی تو گردنم فرو رفت . بعد چند ثانیه بیهوش شدم و دیگه همه چی برام سیاه شد .
چشمام و باز کردم .
دست و پاهام و دهنم بسته شده بود .
یکی از پسرا اومد و چسب روی دهنم رو باز کرد و گفت : شما خوب هستید ؟؟؟؟؟؟؟ متاسفم ما دیدیم که شما رو بیهوش و با خود میبرد ما مجبور شدیم که شما رو مخفی نگه داریم . من گوشی شما رو برداشتم و به آقای پارک جیمین زنگ زدم و گفتم به اینجا بیاد .
دور و بر رو نگا کردم .
تو ساختمونی بودم که درست نشده بود .
طناب ها رو باز کردم و بلند شدم . سرم گیج میرفت نمی تونستم وایستم .
جیمین رو دیدم که از پله ها اومد بالا .
از دیدن من وایستاد بعد چند ثانیه اومد سمتم .
خیلی عصبی از بین اون پسرها رد شد و اومد کنارم وایستاد مچ دست چپم رو گرفت و به پسره گفت : ممنونم و منو با خودش برد .
وسط راه افتادم رو زمین جیمین رو زمین نشست و گفت : خوبی ؟؟؟ من : سرم درد داره .
تاریک بود .
منو پشت خودش کول کرد و برد سمت ماشین .
به ماشین رسیدیم من پایین اومدم و تو ماشین نشستیم .
گفت : چرا جواب تلفن منو نمیدی من خیلی نگرانت بودم برای چی رفتی پیش اونا من : جیمین من داشتم ....... وسط حرفم پرید و گفت : بسته چون میدونستی من روت غیرت دارم رفتی پیششون من : نننههه من داشتم راهمو ادامه میدادم که از پشت یکی منو بیهوش کرد وقتی بیدار شدم فهمیدم چند تا پسر منو از دست شینتا نجات دادن خنده ی کجی زد و گفت : یک جوری میگی انگار دیدیش من : اررره چون دیشب هم اومد منو بکشه ولی کوکی نزاشت جیمین : پس واسه همین بود که صبح با صورت زخمی اومده بود من : اررره .
هر دومون عصبی بودیم .
راه افتاد تو راه خفه گریه میکردم .
رسیدیم . پیاده شدم . خواستم برم که جلوم رو گرفت . صورتمو دید . دوتا دستاش و روی گوشم گذاشت و اشک هامو پاک کرد .
گفت : ببخشید خیلی روت غیرتی شدم .... آخه من عاشقتم دوست ندارم کسی بهت نزدیک شه .......... دیگه گریه نکن .
دستاشو از روی گوشام برداشت و گفتم : ا اون میخواد منو از تو و بقیه جدا کنه جیمین : هِی دختر آروم باش من مواظبتم .
رفتیم خونشون .
واییی وی کوکی جیمین چقدر من بدبختم .
نشستیم . داشتن حرف میزدن که بلند شدم و خواستم برم که کوکی مچ دست راستمو گرفت و گفت : کجا ؟؟؟؟!!!! من : نمیخوام مزاحم باشم کوکی : نمیخوای که منو تنها بزاری .
واییی این چی بود که گفتی . وی و جیمین کنار هم نشسته بودن .
- ۶۰.۸k
- ۱۰ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط