پارت گیج بودم سرم درد داشت کنارش دراز کشیدم ...
پارت ۸۲ : گیج بودم . سرم درد داشت . کنارش دراز کشیدم . گرمایی رو از طرف نایکا حس کردم . اون پشتش به من بود . من بغلش کردم و با دست راستم مچ دست راستشو گرفتم و با اون دستم شکمش و گرفتم .
خوابم نمیبرد احساس میکردم الان که دوباره بیاد تو .
یکم آروم شدم . ساعت رو نگا کردم ساعت ده دقیقه مونده بود به شیش . بلند شدم و یک یادداشت براش نوشتم و از خونه رفتم بیرون .
تمام راه حواسم یک جا دیگه بود .
( خودم )
وقتی بیدار شدم . یک حس سنگینی داشتم انگار که دوازده ساله که راه نرفتم .
بلند شدم و رفتم بیرون . جونگ کوک نبود کجاس پس منو همین جا تنها گذاشت و رفت .
رفتم تو اتاق که گوشیمو بردارم که دیدم یک چیزی نوشته بود . وقتی خوندمش آروم شدم .
رفتم تو آشپز خونه و یک لیوان آب خوردم .
گوشیم زنگ خورد . آنیکا بود
. حوصله نداشتم قطع کردم .
زنگ خونه رو زدن . رفتم باز کردم وی بود .
اومد تو خونه گفت : نایکا حالت خوبه من : نه زیاد روبه راه نیستم . رفتم تو آشپز خونه و قهوه درست کردم .
اومد تو آشپز خونه . نگام میکرد . بهش نگا کردم .
اومد جلو ولی من به دیوار خوردم و نتونستم عقب برم .
خواستم برم بیرون که دست چپش و روی دیوار گذاشت و گفت : چرا چهره ی نازت بهم ریخته است ؟؟؟ من : حالم خوب نیست .
نمی تونستم نگاش کنم .
دست راستشو زیر چونم گذاشت و سرم و بالا آورد .
نگام میکرد .
آروم بهم نزدیک شد و آروم لباش و روی لبام گذاشت . خیلی آروم میمکید .
دستش و روی بدنم میکشید .
خوب بلد بود چطوری به من نزدیک شه .
خواستم تحریک ترش کنم که زیر دلم یک تیر خیلی بدی کشید .
دادی زدم و ازم جدا شد .
سرم و به دیوار زدم بعد دو سه ثانیه گفت : چی شد ؟؟؟؟؟ با تعجب بهم نگا میکرد .
گفتم : واقعا الان موقعیتش رو ندارم ...... نمیتونم ادامه بدم. چند دقیقه سکوت کرد . انگار وظعیت منو درک کرد .
اجازه داد برم .
( وی )
معلوم بود روحیش خراب شده بود . رفت تو اتاق . یک لیوان آب خوردم .
رفتم در اتاق رو زدم . درو باز کردم و رفتم تو اتاق . روی تخت نشسته بود .
رفتم رو صندلی نشستم . چهرش ناراحت بود . نمی خواستم از دیشب بپرسم .
بلند شدم و کنارش نشستم .
اینقدر قلقلکش دادم که گریه میکرد .
روش نشسته بودم و قلقلکش میدادم . آخرش با گریه میگفت : وی وی بسته بسته مردم بسسسسته من : عزیزم گریه نکن پیاز خورد کن نایکا : من پیاز خورد کنم .
واقعا نفهمید چی گفتم .
این قد خندیدم که حد نداشت .
وسطش گوشیش زنگ خورد . گوشیشو جواب داد . خداروشکر که حالش بهتر شد .
بعد تموم شدن تلفنش گفت : ببخشید ولی من باید ....... انگشتم و روی لبش گذاشتم و گفتم : باشه باهم میریم .
حاضر شد و رفتیم . خواست بهم آدرس بده .
اینقدر چرخیدیم تا راه رو پیدا کردیم .
وقتی پیاده شد گفتم : نایکا مواظب باش نایکا : باشه .
رفتش منم رفتم خونه .
خوابم نمیبرد احساس میکردم الان که دوباره بیاد تو .
یکم آروم شدم . ساعت رو نگا کردم ساعت ده دقیقه مونده بود به شیش . بلند شدم و یک یادداشت براش نوشتم و از خونه رفتم بیرون .
تمام راه حواسم یک جا دیگه بود .
( خودم )
وقتی بیدار شدم . یک حس سنگینی داشتم انگار که دوازده ساله که راه نرفتم .
بلند شدم و رفتم بیرون . جونگ کوک نبود کجاس پس منو همین جا تنها گذاشت و رفت .
رفتم تو اتاق که گوشیمو بردارم که دیدم یک چیزی نوشته بود . وقتی خوندمش آروم شدم .
رفتم تو آشپز خونه و یک لیوان آب خوردم .
گوشیم زنگ خورد . آنیکا بود
. حوصله نداشتم قطع کردم .
زنگ خونه رو زدن . رفتم باز کردم وی بود .
اومد تو خونه گفت : نایکا حالت خوبه من : نه زیاد روبه راه نیستم . رفتم تو آشپز خونه و قهوه درست کردم .
اومد تو آشپز خونه . نگام میکرد . بهش نگا کردم .
اومد جلو ولی من به دیوار خوردم و نتونستم عقب برم .
خواستم برم بیرون که دست چپش و روی دیوار گذاشت و گفت : چرا چهره ی نازت بهم ریخته است ؟؟؟ من : حالم خوب نیست .
نمی تونستم نگاش کنم .
دست راستشو زیر چونم گذاشت و سرم و بالا آورد .
نگام میکرد .
آروم بهم نزدیک شد و آروم لباش و روی لبام گذاشت . خیلی آروم میمکید .
دستش و روی بدنم میکشید .
خوب بلد بود چطوری به من نزدیک شه .
خواستم تحریک ترش کنم که زیر دلم یک تیر خیلی بدی کشید .
دادی زدم و ازم جدا شد .
سرم و به دیوار زدم بعد دو سه ثانیه گفت : چی شد ؟؟؟؟؟ با تعجب بهم نگا میکرد .
گفتم : واقعا الان موقعیتش رو ندارم ...... نمیتونم ادامه بدم. چند دقیقه سکوت کرد . انگار وظعیت منو درک کرد .
اجازه داد برم .
( وی )
معلوم بود روحیش خراب شده بود . رفت تو اتاق . یک لیوان آب خوردم .
رفتم در اتاق رو زدم . درو باز کردم و رفتم تو اتاق . روی تخت نشسته بود .
رفتم رو صندلی نشستم . چهرش ناراحت بود . نمی خواستم از دیشب بپرسم .
بلند شدم و کنارش نشستم .
اینقدر قلقلکش دادم که گریه میکرد .
روش نشسته بودم و قلقلکش میدادم . آخرش با گریه میگفت : وی وی بسته بسته مردم بسسسسته من : عزیزم گریه نکن پیاز خورد کن نایکا : من پیاز خورد کنم .
واقعا نفهمید چی گفتم .
این قد خندیدم که حد نداشت .
وسطش گوشیش زنگ خورد . گوشیشو جواب داد . خداروشکر که حالش بهتر شد .
بعد تموم شدن تلفنش گفت : ببخشید ولی من باید ....... انگشتم و روی لبش گذاشتم و گفتم : باشه باهم میریم .
حاضر شد و رفتیم . خواست بهم آدرس بده .
اینقدر چرخیدیم تا راه رو پیدا کردیم .
وقتی پیاده شد گفتم : نایکا مواظب باش نایکا : باشه .
رفتش منم رفتم خونه .
- ۱۱۵.۳k
- ۰۸ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط