{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماهیمون هی می خواست یه چیزی بهم بگه

ماهیمون هی می خواست یه چیزی بهم بگه
تا دهنشو وا می کرد اب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه.
دست کردم تو اکواریوم درش اوردم شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن
دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو
اینقده بالا پایین پرید خسته شد خوابید,دیدم بهترین موقع تا خوابه دوباره بندازمش تو اب ولی الان چند ساعته بیدار نشده...
یعنی فکر کنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب..
این داستان رفتار بعضی از ادم هایی ست که کنارمونند,دوستشون داریم و
دوستمون دارند ولی مارو نمی فهمند و فقط تو دنیای خودشون دارند بهترین رفتار را با ما می کنند...
دیدگاه ها (۲)

khalaghiat

وقتی اومد، گفت: «من با همه فرق دارم. پناهت میشم، تکیه‌گاهت م...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗چند هفته گذشته بودرفتار جیمین کم‌کم تغیی...

رمان :آیدل من پارت :«1»ویو «ا/ت» صبح با صدای کیتی که داشت خو...

دوباره پست کردم چون اطلاعات اوسی هام بود دوباره نوشتم سر این...

پارت ۱۹۷

پارت ۱۹:خب فکر کنم عاشقت شدم! will l fill i love you

آخرین بحث پارت ۲۱

عشقی حقیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط