رمان بهشتی همانند جهنم

رمان بهشتی همانند جهنم❤
خدمتکار۱:امروز خوان بزرگ میخواد نامزد کنه.
خدمتکار ۲:آره چقدرم زنش زشته.
دیانا: ببخشید! میشه اسم خوان بزرگ رو بدونم.
پانیذ(خدمتکار): ارسلان امینی.
دیانا: اوهم. ممنونم.
پانیذ: خواهش.
خب ارسلان امینی. اونی که من ولش کردم. کاشی بود.
خدمتکار: بچه ها! خوان بزرگ اومد با نامزدش. دیانا!
دیانا: بله خانم؟
خدمتکار: برو اتاق بالا یی تمیزش کن اونجا اتاق خوان بزرگه.
دیانا: چشم.
رفتم اتاق بالا داشتم تمزش میکردم دیگه آخراش بود که یکی با شدت در رو باز کرد. و گفت:
خوان بزرگ: تو توی اتاق من چکار میکنی؟
از لحن حرف زدنش فهمیدم که خوان بزرگه.
دیانا: من.. من... خدمتکار جدیدم.
خوان بزرگ: برو. بیرون.
دیانا: برگشتم که برم باشخصی که دیدم بدنم سست شد.
اون... اون... ارسلان. بود اونکه اصلاًاین اهن و تلب هرو نداشت.
ارسلان: دیانا تویی. هه دوربین مخفیه؟
دیانا: نه.... خو.. د.. م. م
ارسلان: چطوری روت شده بیای اینجا. ج*نده.
دیانا: من ج*نده نیستم(باگریه)
اومد جلو و موهام رو از پشت گرفت.
ارسلان: دوسال پیش همین موقع عکسات رو آتیش زدم الانم خودت رو.
بردم توی حیاط بوی بنزین میومد ترسیده بودم ارسلان بایه شیشه بنزین اومد ترفم.بنزین ریخت. و فندک زد دورم آتیش بود باسوزش یه طرف دستم. ازحال رفتم.
دیدگاه ها (۸)

بچه ها این گلم دنبال بشه. دتبسنش هاش واقعاًعالیه 💕♥

رمان بهشتی همانند جهنم❤(بسم الله الرحمن الرحیم) #دیانابالاخر...

خب رمان جدید! شناسه رمان: نام رمان: بهشتی همانند جهنم❤کاپل ا...

part 18نیلا.. اسمت چیه&م .... من...ن.. نامرامنیلا.. تو برو و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط