ملکه اسلایترین🌱
ملکه اسلایترین🌱
Part: ①
- - - -
ویو لالا: به سقف اتاقم خیره شدم و به حرفای مادرم فکر میکردم امثال وارد 11 سال میشدم و باید میرفتم هاگواتز یعنی چه اتفاقی میوفتاد همینجوری فکر میکردم که صدای در بلند شد.
لالا: بله
جن خونگی: خانم پدر مادرتون منتظرتونن نهار امادس
لالا: بلند شدم و سمت در رفتم همینطور که اروم اروم از پله ها پایین میرفتم صدای صحبت پدر مادرم رو شنیدم طبق معمول درمورد درمورد کار و چیزای خسته کننده حرف میزدن صندلی رو عقب کشیدم و نشستم که مادرم نگاهش برگشت سمت من (اسم مادر لالا لیلیان) لیلیان: اوه دخترم خوب شد اومدی میدونی که امثال اولین سالیه که وارد هاگواتز قراره بشی و فردا با پدرت میری دیاگون و خرید میکنین
لالا: اه مادر این حرف هارو صد بار بهم گفتین حتما الانم میگین مواظب خودت باش من سیر شدم میرم اتاقم..... بازم حرفای خسته کننده هم خوشحال بودم هم ناراحت چشم هایم را بستم سعی کردم تمرکز کنم و به چیزی فکر نکنم
(پرش به فردا)
لالا: از شدت نوری که به چشمام میتابید چشمامو یکم وا کردم که یادم افتاد که امروز باید با پدرم برم کوچه ی دیاگون سریع از تخت خواب دل کندم و رفتم تا صورتمو بشورم....... موهامو شونه کردم و از پله ها پایین اومدم لالا: پدر من امادم (اسم پدر لالا لوکاس فلتون) لوکاس: دخترم به موقع اومدی
لالا: پدرم پودر جادویی رو روی شومینه ریخت....
(پرش به کوچه ی دیاگون)
لالا: با پدرم داشتم ردا هارو نگاه میکردم که پسری مو بلوند رو دیدم که با یه پسر عینکی بحث میکرد که دیدم پدرم به طرف مردی رفت که کنار ان پسر بود و من هم همراهش رفتم.......
- - - - -
ببخشید اگه بد شد واسه پارت های بعد خیلی جذاب و بهتره 🙂
ممنون میشم حمایت کنین ✨
Part: ①
- - - -
ویو لالا: به سقف اتاقم خیره شدم و به حرفای مادرم فکر میکردم امثال وارد 11 سال میشدم و باید میرفتم هاگواتز یعنی چه اتفاقی میوفتاد همینجوری فکر میکردم که صدای در بلند شد.
لالا: بله
جن خونگی: خانم پدر مادرتون منتظرتونن نهار امادس
لالا: بلند شدم و سمت در رفتم همینطور که اروم اروم از پله ها پایین میرفتم صدای صحبت پدر مادرم رو شنیدم طبق معمول درمورد درمورد کار و چیزای خسته کننده حرف میزدن صندلی رو عقب کشیدم و نشستم که مادرم نگاهش برگشت سمت من (اسم مادر لالا لیلیان) لیلیان: اوه دخترم خوب شد اومدی میدونی که امثال اولین سالیه که وارد هاگواتز قراره بشی و فردا با پدرت میری دیاگون و خرید میکنین
لالا: اه مادر این حرف هارو صد بار بهم گفتین حتما الانم میگین مواظب خودت باش من سیر شدم میرم اتاقم..... بازم حرفای خسته کننده هم خوشحال بودم هم ناراحت چشم هایم را بستم سعی کردم تمرکز کنم و به چیزی فکر نکنم
(پرش به فردا)
لالا: از شدت نوری که به چشمام میتابید چشمامو یکم وا کردم که یادم افتاد که امروز باید با پدرم برم کوچه ی دیاگون سریع از تخت خواب دل کندم و رفتم تا صورتمو بشورم....... موهامو شونه کردم و از پله ها پایین اومدم لالا: پدر من امادم (اسم پدر لالا لوکاس فلتون) لوکاس: دخترم به موقع اومدی
لالا: پدرم پودر جادویی رو روی شومینه ریخت....
(پرش به کوچه ی دیاگون)
لالا: با پدرم داشتم ردا هارو نگاه میکردم که پسری مو بلوند رو دیدم که با یه پسر عینکی بحث میکرد که دیدم پدرم به طرف مردی رفت که کنار ان پسر بود و من هم همراهش رفتم.......
- - - - -
ببخشید اگه بد شد واسه پارت های بعد خیلی جذاب و بهتره 🙂
ممنون میشم حمایت کنین ✨
- ۷.۶k
- ۲۳ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط