کاشکی می پرسیدم خدا لعنتم کنهههههه
کاشکی می پرسیدم خدا لعنتم کنهههههه
خب بسهههه دارم دیوانه می شم کلی فکر و سوال توی سرمه ولی اگر اون فردا بیاد هم میتونم اسمش رو بپرسم هم قیافش رو ببینم خب پس کاشکی بیاد و کاشکی نیاد خدااااااااااا دارم روانی می شم
انقدر فکر کردم گشنم شد
مین جی: آجوماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اجوما: جانم دخترم چیزی شده؟؟
مین جی: ناهار رو نمیام پایین بیار توی اتاقم و نمیخواد چیز زیادی بیاری
اجوما: باشه دخترم
مین جی: مرسی میتونی بری
اجوما رفت تا برام غذا بیاره و سفره رو برای مامان بابا و پدربزرگ پهن کنه منم چون حوصلم سر رفته بود یه کتاب از توی کتابخونم برداشتم و شروع به خوندن کردم
(20 مین بعد)
اجوما: دخترم غذات رو اوردم میتونم بیام تو
مین جی: اره بیا
اجوما: بفرما
مین جی: ممنون گرسنم بود
اجوما: دخترم پدربزرگت یکم عصبانی شد نیومدی
مین جی: خب چیکار کنم که عصبانی شدد
اجوما: باشه غذاتو بخور وقتی خوردی بزار روی میز خودم میام برمیدارم ظرفتو
مین جی: باشه ممنون مرسیییییی
(15 مین بعد)
مین جی:
غذام رو خوردم و ظرفشو گذاشتم روی میز بعدش هم اجوما اومد و برش داشت چون ناهار رو دیر خوردم فکر نمی کنم بخوام شام بخورم یا گشنم بشه بخاطر همین رفتم توی گوشیم و یکم توی گوشیم گشتم که ساعت از دستم در رفت و وقتی ساعت رو دیدم ساعت ۷:۳۰ بود تصمیم گرفتم یکم کتاب بخونم درحال خوندنش بودم که مامانم در زد
مادر مین جی: میتونم بیام تو دخترم
مین جی: میخوام تنها باشم
مامانم تا حرفم تموم شد در رو باز کرد و اومد تو
مین جی: خوب که گفتم نمی گفتم چطوری میومدی تو
مامان مین جی: خواستم یکم با دخترم حرف بزن
مین جی: باشه بفرما
مامان مین جی: خواستم بدونی که توی مهمونی فردا جونگکوک هم هست
مین جی: جونگکوک کیه دیگه.... وایسااا نگو که
مامان مین جی: اره خاستگارت
مین جی: پس اسمش جونگکوک هست
مامان مین جی: اره و مین جی با من اینطوری رفتار نکن من خودم از ازدواج تو ناراحتم خودتم میدونی اگر بابات نبود به هیچ وجه اجازه نمیدادم
مین جی: میدونم این طوری رفتار می کنم چون خستم
مامان مین جی: لطفا ازت خواهش می کنم فردا با اون پسره خوب برخورد بکن و خانوادش اگر نکنی پدرت سرم قر می زنه و میگه تقصیر منه
مین جی: باشه مامان
مامان مین جی: راستی الان بگیر بخواب چون فردا لیا صبح زود میاد و چون اماده شدن تو طول می کشه سریع پاشو
مین جی: باشه مامان
مامان مین جی: باشه پس من رفتم برو بخواب
مین جی: شبت بخیر
مامان مین جی:(پیشونی مین جی رو بوسید) شب تو هم بخیر
مین جی:
مامانم رفت و منم کتابمو باز کردم و شروع به خوندن بقیه کتاب کردم که بعد گذشت 30 دقیقه
چشمام خسته شد و خوابم گرفت کتاب رو گذاشتم روی عسلی کنار تختم و چشمام رو بستم و سیاهی
(فردا صبح)
شرط: ۲۲ لایک ۱۸ کامنت
خب بسهههه دارم دیوانه می شم کلی فکر و سوال توی سرمه ولی اگر اون فردا بیاد هم میتونم اسمش رو بپرسم هم قیافش رو ببینم خب پس کاشکی بیاد و کاشکی نیاد خدااااااااااا دارم روانی می شم
انقدر فکر کردم گشنم شد
مین جی: آجوماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اجوما: جانم دخترم چیزی شده؟؟
مین جی: ناهار رو نمیام پایین بیار توی اتاقم و نمیخواد چیز زیادی بیاری
اجوما: باشه دخترم
مین جی: مرسی میتونی بری
اجوما رفت تا برام غذا بیاره و سفره رو برای مامان بابا و پدربزرگ پهن کنه منم چون حوصلم سر رفته بود یه کتاب از توی کتابخونم برداشتم و شروع به خوندن کردم
(20 مین بعد)
اجوما: دخترم غذات رو اوردم میتونم بیام تو
مین جی: اره بیا
اجوما: بفرما
مین جی: ممنون گرسنم بود
اجوما: دخترم پدربزرگت یکم عصبانی شد نیومدی
مین جی: خب چیکار کنم که عصبانی شدد
اجوما: باشه غذاتو بخور وقتی خوردی بزار روی میز خودم میام برمیدارم ظرفتو
مین جی: باشه ممنون مرسیییییی
(15 مین بعد)
مین جی:
غذام رو خوردم و ظرفشو گذاشتم روی میز بعدش هم اجوما اومد و برش داشت چون ناهار رو دیر خوردم فکر نمی کنم بخوام شام بخورم یا گشنم بشه بخاطر همین رفتم توی گوشیم و یکم توی گوشیم گشتم که ساعت از دستم در رفت و وقتی ساعت رو دیدم ساعت ۷:۳۰ بود تصمیم گرفتم یکم کتاب بخونم درحال خوندنش بودم که مامانم در زد
مادر مین جی: میتونم بیام تو دخترم
مین جی: میخوام تنها باشم
مامانم تا حرفم تموم شد در رو باز کرد و اومد تو
مین جی: خوب که گفتم نمی گفتم چطوری میومدی تو
مامان مین جی: خواستم یکم با دخترم حرف بزن
مین جی: باشه بفرما
مامان مین جی: خواستم بدونی که توی مهمونی فردا جونگکوک هم هست
مین جی: جونگکوک کیه دیگه.... وایسااا نگو که
مامان مین جی: اره خاستگارت
مین جی: پس اسمش جونگکوک هست
مامان مین جی: اره و مین جی با من اینطوری رفتار نکن من خودم از ازدواج تو ناراحتم خودتم میدونی اگر بابات نبود به هیچ وجه اجازه نمیدادم
مین جی: میدونم این طوری رفتار می کنم چون خستم
مامان مین جی: لطفا ازت خواهش می کنم فردا با اون پسره خوب برخورد بکن و خانوادش اگر نکنی پدرت سرم قر می زنه و میگه تقصیر منه
مین جی: باشه مامان
مامان مین جی: راستی الان بگیر بخواب چون فردا لیا صبح زود میاد و چون اماده شدن تو طول می کشه سریع پاشو
مین جی: باشه مامان
مامان مین جی: باشه پس من رفتم برو بخواب
مین جی: شبت بخیر
مامان مین جی:(پیشونی مین جی رو بوسید) شب تو هم بخیر
مین جی:
مامانم رفت و منم کتابمو باز کردم و شروع به خوندن بقیه کتاب کردم که بعد گذشت 30 دقیقه
چشمام خسته شد و خوابم گرفت کتاب رو گذاشتم روی عسلی کنار تختم و چشمام رو بستم و سیاهی
(فردا صبح)
شرط: ۲۲ لایک ۱۸ کامنت
- ۲۸۱
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط